eitaa logo
فور؟ کم𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
434 دنبال‌کننده
19 عکس
28 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
قلبم تند میزد. وای دیانا چی شده چرا اینجوری میکنی؟؟ سریع پیشبند جیک رو دراوردم و روی پیشخوان گذاشتم و از کافه رفتم. توی راه قلبم تند میزد، نفسم میگرفت و میلرزیدم. نمیدونم چیشده بود و این حس مزخرف چی بود، ولی با سرعت نور داشتم راه میرفتم و حتا متوجه رسیدنم نشدم! به خودم که اومدم در حال زنگ زدن به الا بودم که در رو باز کنه. وارد ساختمون شدم و دکمه ی اسانسور رو زدم، بعد چند دقیقه اسانسور رسید و در که باز شد و خودم رو توی اینه دیدم متوجه موهای بهم ریخته و چشمای قرمزم شدم، خوشحالم که باد میومد و قرمزی چشمام رو، گردن باد مینداختم موهام هم مهم نبود پس از اسانسور پیاده شدم و با کلید در خونه ی الا رو باز کردم، وارد خونه که شدم خبری از الا نبود، تو اشپزخونه رفتم و در حال تمیز کردن سینک پیداش کردم. موهاش رو گوجه ای بسته بود که باعث میشد قسمت پشت موهاش که قرمز کرده بود کاملا معلوم باشه، چشمای اهوییش قرمز شده بود و مژه هاش به هم چسبیده که نشون میداد انقدر مواد شیمیایی رو باهم قاطی کرده که باز چشماش حساسیت نشون داده، پیژامه بلند و تاپ کوتاهی تنش بود که باعث میشد پوست سبزه اش کاملا معلوم بشه. سرش رو بلند کرد و دست تکون داد. اینور اونور رو نگاه کردم و پرسیدم: خاله کجاس؟ فین فینی کرد و گفت: مامانم؟ خالم حالش خوب نبود یه چند روز رفت پیشش. بابامم که نیست، چند شب تنهاییم. تو چته چرا انقد قرمزی مگه بیمارستان نبودی؟ کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: وای الا برم لباس عوض کنم داستان جدید باید برات تعریف کنم. یه چیزی هم درست کن بخوریم خیلی گشنمهههه... @wrongtime1
به سمت اتاقش رفتم، پیژامه ی پشمی که یکی از کادوهایی بود که برای تولد پارسالش خریده بودم رو برداشتم و از کشو ی بزرگش که پر کراپ بود رو باز کردم و یک نیم تنه ی سفید ساده که وسطش دکمه داشت رو پوشیدم. جلوی اینه رفتم تا پانسمان زخم هام رو عوض کنم و قرص هایی که برای معدم داده بود رو بخورم، بلخره کار هام تموم شد و سمت سالن رفتم. روی بخش مورد علاقم از خونشون یعنی همون مبل های بزرگی که جلوی تلوزیون قرار داشت نشستم و بعد چند دقیقه الا با ظرف بزرگی پر از پفیلا اومد، پیشم نشست و گفتم: خب الا گوش کن که باید نصیحتم کنی... ✩✩✩✩✩ هیچی دیگه بعد به خودم اومدم دیدم دم در خونتونم... تمام ماجرا رو مو به مو براش تعریف کردم و با دهن پر پفیلا نگاهم کرد انگشتش رو به نشانه ی صبر کردن بالا اورد، بعد از قورت دادن حجم زیادی پفیلا گفت:چیزی که از کل حرفای نامفهومت فهمیدم این بود که ازش خوشت اومده! از شدت شوکه شدن نسبت به حرفش پفیلا توی گلوم پرید و شروع به سرفه کردم، شربت البالویی که درست کرده بود رو بهم داد و گفت: بگیر بخور نمیری. چند قطره خوردم و گفتم: چرا چرت میگیییی؟الا عاشق شدن چه چیز مزخرفیه معلومه که عاشق نشدم! خندید و گفت: میدونستم واکنشت چیه ولی انقدر گارد نگیر دیا همه عاشق میشن چیز طبیعیه مخصوصا تو این سن. فکر کنم واقعا دیوونه شده بودم چون با این حرفش زدم زیر گریه و گفتم: نمیدونم الا. الا که از گریه ی ناگهانیم شوک شده بود گفت: تو زیاد گریه میکنی ولی این یکی عجیب تر از همشون بود هااا، راستی چرا دستت از اونموقع مُشته؟ دستم رو باز کردم، تازه یاد ایدی اینستا و شماره ی تئو افتادم! @wrongtime1
نمیدونم چم شده بود ولی قلبم تند میزد و میتونستم قرمز شدن گونه هام رو حس کنم... به نظرت چه اتفاقی برای دیانا افتاده؟ 🤭❤️‍🔥 @wrongtime1 بدو بزن رو لینک زیر و بقیه ی داستان رو بخون
الا گوشیم روی به سمتم پرت کرد و گفت: دقیقا منتظری چیی؟ بدو پیام بدهههه! از ترس اینکه نکشتم گوشیم رو برداشتم و ایدی اینستاش رو سرچ کردم... میخواستم برم پیام بدم که دیدم پیجش private ه و در نتیجه بهش ریکوئس دادم. پروفایلش رو نگاه کردم، عکس چشماش بود. با دیدن عکس ضربان قلبم دوباره بالا رفت، الا گوشیم رو گرفت تا بتونه عکسش رو ببینه، نگاهش کرد و گفت: چرا این شکلیه؟ شبیه معتاداس که! با حرفش جفتمون خندیدیم و گفتم: حالا اونقدرا هم بد نیستااا. الا بالش رو به سمتم پرت کرد و گفت:حالم رو بهم زدی چندش! کنترل تلویزیون که کنار دستم بود رو برداشتم و گفتم: نظرت چیه تا پیام میده یه فیلم ببینیم؟ نظرت راجب فرندز چیه؟ به نشانه ی تایید سر تکون داد و مشتی از پفیلا برداشت... ☆☆☆☆☆ ساعت رو نگاه کردم، 02:16! چه زود گذشت. الا جلوی تلوزیون خوابش برده بود و صدای ریچل( شخصیت سریال) توی کل خونه پیچیده بود. انتظار داشتم تا الان دیگه صدای نوتیف پیامش اومده باشه ولی بر خلاف تصورم هیچی به هیچی! بلند شدم و به سمت اشپزخونه رفتم، همونجا یادم افتاد که گوشیم رو سایلنت کرده بودم پس با سرعت خیلی زیاد روی مبل پریدم و گوشیم رو برداشتم. بلههه! پیام داده بود! @wrongtime1
Teo: سلاممم! چطوری؟ Diana: سلام. مرسی تو خوبی؟ دستت بهتره؟ Teo: مرسی منم خوبم. از اولم خوب بود یه بریدگیه سادس گفتم که تو کافه از این اتفاق ها زیاد میوفته Diana: درسته ولی بازم شرمندم فقط یکم حواسم پرت شد و دیگه... Teo: فدا سرت بابا، راستی دیا یادم رفت بپرسم کارمند جدید کافه ای؟ ندیده بودمت Diana: نه بابا اومده بودم کروسان بخرم که جیک رو اتفاقی دیدم که کار داشت گفتم به جای اون شیفت وایسم Teo: اه داشتم خوشحال میشدما Diana: 😂😂😂 Teo: یکم دیر نیست؟ نباید الان خواب باشی؟ Diana: نه راستش من خیلی دیر میخوابم یا بعضی وقتا اصلا نمیخوابم Teo: مگه مدرسه نمیری؟ چند سالته؟ Diana: اره میرم، 16 تو چی؟ Teo: خب با این کار داغون میشی که، 18 Diana: 🥲 Teo: گفتی اومده بودی کروسان بخوری؟ نظرت راجبش چی بود؟ کروسان هایی که اقای جونز درست میکنه فوق العادن Diana: خب راستش وقت نشد بخورم ولی جیک گفت که کروسان های شکلاتی، مرباییش باید خیلی خوشمزه باشن Teo: نه اینجوری نمیشه فردا بیا بریم بیرون برات کروسان هم میارم Diana:اخه زحمتت نمیشه؟ Teo: نه خیرم چه زحمتی؟ Diana:خب باشه پس میبینمت Teo: میبینمت❤️ هنوز تو شوک بودم، الان فردا دیت داشتم؟ @Wrongtime1
هنوز تو شوک بودم، فردا اولین دیت زندگیم رو دارم اونم با پسری که 2 ساعته میشناسم؟ به نظرت چیشد؟ 😐 دیانا دیت داره؟ 🤷🏻‍♀💘 @wrongtime1 بدو بزن رو لینک تا ببینی بعد چی میشه✨
توهم عاشق رمان های اروپایی ولی هیچ جا مثلشون پیدا نمیکنی؟ 😔❤️‍🔥 زندگی دو نوجوون به نام های دیانا و تئو که توی زمان اشتباهی همو ملاقات میکنن... رمانی از قلب لندن با چاشنی عشق و هیجان قصه ای که دوستی واقعی رو به تصویر میکشه💁🏻‍♀💗 @wrongtime1 بزن رو لینک تا ببینیم بعدش چی میشه✨ پارت بعدی 333 تاییمون😚💘