eitaa logo
فور؟ کم𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
435 دنبال‌کننده
16 عکس
28 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
به نشانه ی تایید سر تکون دادم و اشک هامو پاک کردم، بلند شدم و گفتم: پاشو یه جای باحال نزدیک اینجا میشناسم. تئو بلند شد و گفت: بریم، اینجا زیاد میای؟ گفتم: اره شباش خیلی قشنگه! عجیب نگاهم کرد، نگاهی که ترس و خشم و نگرانی رو نشون میداد. بعد چند ثانیه گفت: اینجا شباش خطرناکه و خلوت تنها نیا هر وقت خواستی بیای بگو باهم بیایم. زیاد پیگیر نشدم، چون واقعا شبا اینجا واقعا خلوته و هیچ کس نیست حتما سر همین ترسیده بود. با لبخند گفتم: باشه حتما! با لبخند نگاهم کرد و بقیه ی راه با سکوت گذروندیم... ✩✩✩✩✩ اینجاس! فضای بالای پارکینگ اینجا سکو های بلندی داشت که سمت دیگش شبیه پرتگاه بود و ارتفاع حدودا 15 یا 20 متری داشت. تئو نگاهم کرد و گفت: به عنوان کسی که اینجا زیاد میاد باید بهت بگم تا حالا اینجارو ندیده بودم چقد قشنگه! ابرو بالا انداختم و گفتم: جدی؟ اینجا مکان مورد علاقمه و به سمت سکو ها رفتم، پامو بین درز هاش گذاشتم و ازش بالا رفتم. بادی که میومد باعث میشد موهام تکون بخوره و این بهترین حس ممکن بود. تئو کنارم وایساد و بالا نیومد. مشغول حرف زدن شدیم، درمورد علاقه هامون که خیلی باهم فرق داشتن! دومین قوطی انرژی زا رو هم کنارم گذاشتم و گفتم: وای تموم شد! میای بریم یکی دیگه هم بگیرم؟ و از سکو پایین اومدم. با خنده گفت: باشه بیا بریم. توی راه، باد به صورتم میخورد و موهام رو تکون میداد سکوت عجیبی بینمون بود، که ناگهان صدای جیغ بلندی سکوت رو شکست... @wrongtime1
بچه ها 2 پارت بعد میتونم اسمشو بزارم شروع داستان واقعی رمان... حدس هاتون رو تو ناشناس بگید💁🏻‍♀💗 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1jffxhd&btn 𝒰𝓈✨ @Wrongtime1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
با شنیدن صدای جیغ نگاهی به هم انداختیم و ناخوداگاه به سمت صدا دوییدیم هرچی نزدیک تر میشدیم صدا واضح تر به نظر میرسید بعد از چند دقیقه به دوراهی رسیدیم و به تئو گفتم: تو از سمت راست برو من از چپ میرم تئو با ایده ام کاملا مخالفت کرد و گفت نه خطرناک... ولی دیگه دیر شده بود و من رفته بودم نفس نفس میزدم پس قدم هام رو اروم تر کردم صدایی اروم و نامفهوم شنیدم که میگفت: مگه نگفتم تا همین امشب وقت داری پول من کجاست؟ کمی جلوتر که رفتم صدا تصویر پیدا کرد. جلوی کامیون بزرگ حدود 5 یا 6 تا مرد کت و شلواری که به شدت قوی هیکل به نظر میرسیدند بود در جلوی اونها مردی حدودا 40 ساله که قد متوسط و موهایی روشنی داشت ایستاده بود, کنار مرد دو سگ بزرگ که معلوم بود به شدت گرسنند، جلوی سگ ها دو زن با دست و پای بسته زانو زده بودند و با چشمهای گریان التماس میکردند: ما بچه داریم... خواهش میکنم فقط یک روز دیگه 2 برابر پول رو بهتون میدیم از ترس پشت ستون بزرگ رفتم دوباره صدای مرد اومد که به افرادش میگفت منتظر چی هستید؟ بکشیدشون فکر میکردم همه ی اینها نمایش یا فیلمه ولی با شنیدن صدای تیر و جاری شدن خون از سر زن ها تازه به خودم اومدم و از ترس عقب عقب رفتم و سعی کردم که فرار کنم ولی تنم به کسی خورد و دستهاش دور کمرم گره خورد و به سمت دیوار کشونده شدم... @wrongtime1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا