#Wrongtime
#part_31
با شنیدن صدای جیغ نگاهی به هم انداختیم و ناخوداگاه به سمت صدا دوییدیم هرچی نزدیک تر میشدیم صدا واضح تر به نظر میرسید بعد از چند دقیقه به دوراهی رسیدیم و به تئو گفتم: تو از سمت راست برو من از چپ میرم تئو با ایده ام کاملا مخالفت کرد و گفت نه خطرناک... ولی دیگه دیر شده بود و من رفته بودم نفس نفس میزدم پس قدم هام رو اروم تر کردم صدایی اروم و نامفهوم شنیدم که میگفت: مگه نگفتم تا همین امشب وقت داری پول من کجاست؟ کمی جلوتر که رفتم صدا تصویر پیدا کرد.
جلوی کامیون بزرگ حدود 5 یا 6 تا مرد کت و شلواری که به شدت قوی هیکل به نظر میرسیدند بود در جلوی اونها مردی حدودا 40 ساله که قد متوسط و موهایی روشنی داشت ایستاده بود, کنار مرد دو سگ بزرگ که معلوم بود به شدت گرسنند، جلوی سگ ها دو زن با دست و پای بسته زانو زده بودند و با چشمهای گریان التماس میکردند: ما بچه داریم... خواهش میکنم فقط یک روز دیگه 2 برابر پول رو بهتون میدیم از ترس پشت ستون بزرگ رفتم دوباره صدای مرد اومد که به افرادش میگفت منتظر چی هستید؟ بکشیدشون فکر میکردم همه ی اینها نمایش یا فیلمه ولی با شنیدن صدای تیر و جاری شدن خون از سر زن ها تازه به خودم اومدم و از ترس عقب عقب رفتم و سعی کردم که فرار کنم ولی تنم به کسی خورد و دستهاش دور کمرم گره خورد و به
سمت دیوار کشونده شدم...
@wrongtime1 ✨
#Wrongtime
#part_32
سعی کردم فرار کنم اما فشار دستهای دورم بیشتر میشد و به محض اینکه خواستم جیغ بزنم دستش رو روی دهنم گذاشت و بغل گوشم گفت: اروم باش دیا الان میشنون! صدای تئو بود و با شنیدن صداش نفس عمیقی کشیدم و به نشانه ی تایید سر تکون دادم، دوباره به مردها نگاهی انداختم سگها رو ول کرده بودند مشغول خوردن جسد زنها بودند! با دیدن این صحنه اشک از چشمام جاری شد و شروع به گریه کردم تئو نگاهم کرد. دستش رو دور کمرم حلقه کرد و زمزمه کرد: نگاشون نکن. راست هم میگفت فقط حال خودم بدتر میشد پشتم رو کردم و باعث شد اشکهام لباس تئو رو خیس کنه. تو لحظه ای که سکوت قالب شده بود و فقط صدای جوییدن استخون توسط سگها میومد صدای زنگ گوشیم توجه همه رو جلب کرد! سریع خاموش کردم ولی دیگه فایده نداشت. نفسم بند اومده بود و با نگاهی که سرشار از ترس و وحشت بود به تئو نگاه کردم صدای مرد میومد که میگفت: انگار که اینجا تنها نیستیم و با اشاره به افرادش ادامه داد: پیداشون کنید و درسی بهشون بدین تا بفهمن تو کار جو کولینز نباید دخالت کنن از ترس مثل بید میلرزیدم و اشک هام مثل سیل جاری شده بود برعکس من تئو به خودش مسلط بود دستم رو گرفت و شروع به دوییدن کردیم نمیدونستیم کجا میریم ولی وقتی بالاخره به شهر رسیدیم حس کردم نمیتونم نمیتونستم نفس بکشم
و ایستادم...
@wrongtime1 ✨