بعضی وقتا که میرم ممبرامو میبینم پروفاشونو میبینم یجوری ذوق میکنم که همچین پرنسسایی تو چنلن اصننن😭🤏
#Wrongtime
#part_35
از خستگی روی تخت افتادم و به سقف خیره شدم، چند دقیقه به اتفاقاتی که افتاده بود فکر کردم، اشک هام میریخت و موهام رو خیس میکرد. بعد از خالی کردن بغضی که توی گلوم بود بدنم رو مجبور به بلند شدن کردم و به سمت کمدم رفتم. پیراهن سفید ساده ای از توی کشو برداشتم و پوشیدم، خودم رو توی اینه نگاه کردم. ریملم ریخته بود و زیر چشمام رو سیاه کرده بود، موهام حسابی نامرتب و گره خورده بود، چشمام متورم و قرمز شده بود و مژه هام به هم چسبیده. از نگاه کردن به اینه و مسخره کردن خودم خسته شدم و به طبقه ی پایین رفتم، به سمت آشپزخونه راه افتادم، تئو رو دیدم روی مبل نشسته بود و با تلفن صحبت میکرد: نه مامان امشب نمیام بخواب تو... اره بابا پیش بچه هاییم...باشه مراقب خودت باش، خدافظ... و تلفن رو قطع کرد. خونمون جوری بود که از اشپزخونه میتونستم پذیرایی رو ببینم، صداش کردم و گفتم: تئو من خیلی وقته غذا نخوردم یکم نودل داریم میخوری برات درست کنم؟ بلند شد و گفت: اره خوردنش که میخورم ولی بزار بیام کمکت خسته میشی. با لبخند نگاهش کردم و گفتم: اره بابا یه وقت خسته نشم، یه اب جوش میریزم تو نودل دیگه خستگی نداره که. توی مدتی که حرف میزدم تئو به آشپزخونه رسید و گفت: نمیخواد جای وسایلو بگو خودم درست میکنم، تو برو بشین. هرچی میگفتم قبول نمیکرد پس باشه ای گفتم و روی مبل نشستم. تلویزیون رو روشن کردم و چشمام بسته شد...
@wrongtime1 ✨
#Wrongtime
#part_36
دیانا؟ پاشو اماده شد.
چشمامو باز کردم تئو با دوتا نودل و چنگال جلوم وایساده بود، یکیش رو از دستش گرفتم و گفتم: دستت درد نکنه. کنارم نشست و گفت: کاری نکردم که، بهتری؟ شونه بالا انداختم و گفتم: اره، یه سوال استرس نداری یا نمیدونم چجوری بگم عام خب نمیترسی؟ تئو نگاهم کرد و مکث کرد، آهی کشید و گفت: این اولین قتلی نیست که میبینم. چشمام 4 تا شد و پرسیدم: جانم؟ منظورت چیه؟ تئو خندید و گفت: نترس ادم نکشتم ولی بچه بودم یه سری صحنه جلو چشمم اتفاق افتاد... که... خب... حرفشو قطع کردم و گفتم: باشه فهمیدم اذیت نکن خودتو و سر تکون داد. چند دقیقه با سکوت گذشت و
بالاخره تئو سکوت رو شکست: فردا باید 5 کافه باشم شلوغ هم هستیم اخر هفته ها خیلی خوش میگذره اگه دوست داری با رفیقت بیاین. ظرف تموم شده ی نودل رو روی میزی که جلوم بود گذاشتم و گفتم: این بهترین ایده ای بود که میشد بدی فقط میشه منم کمک کنم؟ از بچگیم ارزو داشتم تو کافه کار کنم. باورم نمیشد با یه پیشنهاد حالم تا این حد خوب شه، تئو با خنده گفت: بله بله معلومه که میشه ولی این چه ارزویی بود اخه؟ شروع به خندیدن کردیم و تصمیم گرفتم تلوزیون روشن کنم، روی شبکه ی ورزش بود که نشون میداد اخرین نفر لیام تلوزیون دیده تا خواستم بزنم بره تئو گفت: وای میشه نزنی بره؟ بازی مهمیه ندیدم. چشمامو ماساژ دادم و گفتم: باشه ببین. سرم رو روی دسته مبل گذاشتم و چشمامو بستم...
@wrongtime1✨