eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
263 دنبال‌کننده
17 عکس
27 ویدیو
1 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... 1405/04/23 Me: @pv_shaya2
مشاهده در ایتا
دانلود
𝟎𝟎:𝟎𝟎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝓙𝓸𝓲𝓷✨ @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
با ریختن قطره های آب از دوش حموم، بخار بیشتر میشد. حموم اب داغ بهترین حس دنیا! اگه دیرم نبود میتونستم وان رو پر کنم و ساعت ها توش بشینم ولی حیف که وقت نداشتم پس سریع کارمو انجام دادم و بیرون رفتم، حموم نزدیک اتاقم بود و نیاز نبود با حوله ی کوتاه از جلوی تئو رد شم، سریع از توی کمد دامن کرمی رنگی برداشتم و با شومیز ابی که گره زده بودم پوشیدم، گردنبند همیشگیم رو روی گردنم محکم کردم و با سرعت نور ارایش کردم، توی اون فاصله موهام داشت خشک میشد و تصمیم گرفتم با سشوار کشیدن حالتش رو خراب نکنم پس موهام رو شونه کردم و دست بهشون نزدم، عطر مورد علاقم رو برداشتم و روی لباسم خالی کردم، سریع توی سالن رفتم ساعت رو نگاه کردم، 16:13 دقیقه! باز هم خوب بودااا. توی همین فکرا بودم که تئو پشت سرم ظاهر شد و در حالی که لباس های دیشبش رو دوباره پوشیده بود گفت: الا دوستت اومد فکر کنم یکم از دیدن من اینجا شوک شده توی حیاط منتظرمون نشسته هروقت کارت تموم شد بگو بریم. سر تکون دادم گفتم: اره تموم شد کارم بریم. از در بیرون رفتیم و الا با دیدنم سریع گفت: عه سلام! خوبی تو؟ پیشش رفتم و بغلش کردم، واقعا دلم میخواست همه چیز رو براش تعریف کنم حیف که تئو گفته بود خطرناکه! بعد چند ثانیه در اغوش کشیدنش ازش جدا شدم و گفتم: همه چیزو بهت میگم! فعلا دیره بریم سمت کافه بعدا حرف بزنیم. امیدوار بودم تا بعد اومدن از کافه یادش بره، از در بیرون رفتم و خواستم به سمت پیاده رو برم که تئو گفت: کجا؟ ماشین گرفتم. با خجالت برگشتم و گفتم: حالا چی میشد از اول بگی من نرم اونور؟ خندید گفت: ببخشید. تا خواستم چیزی بگم تاکسی جلومون بود سریع سوار شدم و تا اونجا به بیرون پنجره خیره شدم، دلشوره ی عجیبی داشتم و احساس میکردم امروز قراره یه اتفاق بد بیوفته ولی توجه نکردم و سعی کردم حواسم رو به درخت های کنار خیابون پرت کنم، بلخره رسیدیم و با تشکر کردن از راننده از ماشین پیاده شدم، وارد کافه که شدیم از اون روز که من اومدم شلوغ تر بود و پر جنب و جوش تر بود، به سمت پیشخوان رفتیم و با دیدن جیک دست تکون دادم و پیشش رفتم، با لبخند و حس خوب از دیدن یه اشنا گفتم: سلام جیک، حالتو از تئو پرسیدم خیلی نگرانت بودم بهتری؟ کارت حل شد؟ جیک با لبخند پدرانه ای گفت: به لطف تو بله همه چی حل شد و اگر یکم دیر میرسیدم واقعا بد میشد، به دختر کوچولوی کنارش گفت... @wrongtime2
الیس، به دیانا سلام بده. زانو زدم تا راحت تر باهاش حرف بزنم با صدای نازک بچگونش گفت: سلام. موهای طلایی و چشمای عسلی داشت که با پیراهن صورتیش شبیه عروسک به نظر میرسید، دستی به موهاش کشیدم گفتم: سلام قشنگم. مشغول بازی کردن با الیس شدم و تو همین فاصله تئو و جیک شروع به سلام دادن کردن، فکر کنم 5 دقیقه تو اون حالت بودیم و وقتی که بالاخره تونستن از الیس جدام کنن به سمت میز رفتیم، تئو گفت: منو رو نگاه کنید هرچی میخواید بگید براتون بیارم مهمون من، سریع مخالفت کردم و گفتم: وای نههه، من میخواستم کمکت کنم نه اینکه یه بار هم روی دوشت اضافه کنم! تئو دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت: تو بشین کمک هم میکنی اول یکم استراحت کن تموم شد بیا آشپزخونه دنبالم، الا هم میتونه پیش جیک و الیس بشینه یا اگه دوست داره بیاد پیش ما هرجور که راحته. بالاخره روی میز نشستیم و الا گفت: نه مزاحم شما دوتا نمیشم دلم میخواد به جیک کمک کنم. تئو سر تکون داد و گفت: هرچی انتخاب کردین بهم بگین. لبخندی زدم و رفت، دست به سینه نشستم و گفتم: خب بزار تعریف کنم... ✩✩✩✩✩ همه چیز رو منهای اون صحنه ی شاهکاری که دیدم تعریف کردم بالاخره الا گفت:دیشب بهت خوش گذشته ها، البته که منم شب خوبی رو داشتم بگو کی پیام داد. یکم صندلیم رو عقب کشیدم و گفتم: نگو که... نزاشت جملمو تموم کنم گفت: ویلی. با دست به سرم کوبیدم و گفتم: چرا بلاک نمیکنی اینو؟ چی میگه باز؟ الا شونه بالا انداخت و گفت: حرفای همیشگی دلم برات تنگ شده چرا دیگه پیام نمیدی و این حرفا. خواستم شروع به فحش دادن کنم که صدای الیس رو از پشت سرم شنیدم: دیانا؟ تئو کارت داره میری پیشش؟ بلند شدم و به الا گفتم: میام الان. الا بلند شد و گفت: برو پیش عشقت منم میرم پیش جیک. خندیدم و به سمت آشپزخونه رفتم، تئو رو در حال ظرف شستن پیدا کردم، پیشش رفتم و گفتم: به منم دستکش بده! سر تکون داد و گفت: نه نه نه. شما بشین اینجا نمیخواد دست بزنی. با عصبانیت گفتم: پرنسسم مگه نه میزاری ظرف بشورم نه غذا درست کنم بده بابا حوصلم سر رفت! با خنده گفت: پرنسس که هستی ولی نه نمیدم خسته میشی! @wrongtime2
بده من ببینم حوصلم سر رففف! ظرف رو بالا برد تا دستم بهش نرسه و سعی میکردم بگیرمش، خندید و گفت: میتونیم تا صبح به این کار ادامه بدیم، ظرفو بهت نمیدم ولی تلاش کردنت خیلی بامزس. پریدم و ظرف رو گرفتم با حس پیروزی گفتم: تا صبح؟ 5 دقیقه ای گرفتمش که! کاملا خونسرد گفت: خودم ولش کردم که بگیری. با پوزخند گفتم: اره اره جون خودت قبول کن که گرفتم زندگی برد و باخت داره! جلو تر اومد و فاصلمون شاید حدود 10سانت بود، خم شد تا هم قد شیم و گفت: پس الان تو یه برد محسوب میشی؟ قرمز شدم، همه چی خیلی داشت زود پیش میرفت، عجیب بود، ولی همه جای زندگی من عجیب بود. این یه بار رو میخواستم بزارم هر اتفاقی میوفته بیوفته پس به چشماش نگاه کردم و گفتم: شاید؟ نزدیک تر شد، جوری که دیگه فاصله ای بینمون نبود. چشماش برق میزد با لحنی که گویای برق چشماش بود گفت: معلومه که همینطوره نُقلی. با خنده گفتم: نقلی چیه؟ میخواست جوابمو بده که در یهو باز شد و الا وارد شد، رنگش پریده بود با نفس نفس میگفت: هیچ ایده راجب اینکه چیکار کردین یا الان چیکار دارین میکنین ندارم ولی چند نفر دنبالتونن که ادم های خوبی به نظر نمیان. با ترس به تئو نگاه کردم و به سمت در رفتیم، میتونستم همون مرد با موهای جو گندمی رو ببینم که با جیک حرف میزد و الیس که با ترس به جیک چسبیده بود، تئو نگاهی بهم کرد و گفت: فقط دنبالم بیا و اصلا واینستا باشه؟ سر تکون دادم و دنبالش رفتم... @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اقا یکم ریدiم🤣🤣🤣 من تا 50 اماده دارم باید بشینم بنویسم شتتتتت🤣
ارادت از ماست؛ پرامپت این عکسارو میخوای؟ چنل جوین باش پیوی ازم بگیر💕. https://eitaa.com/joinchat/2288387765C4d3f26c50c زود جوین شو از دستش ندی👼🏻🎀.
این اکیپه که قبلا خaایمالی مون رو میکردن الان برامون فاز گرفتن خیلی تو kونم نمیرن جدی🤣