#Wrongtime
#part_41
دستت رو بده من!
دستش رو گرفتم و با کمکش از کابینت بالا رفتم، پنجره ی کوچیک که اونجا بود رو باز کردم و میخواستم بیرون برم که صدای الا حواسم رو پرت کرد: دیا حواست به خودت باشه ها! سر تکون دادم و سریع بیرون پریدم، شانس اوردم که پایین پنجره چمن و بود و به پارک راه داشت مگرنه تا الان حتما زخمی شده بودم، چند ثانیه بعد تئو هم از پنجره بیرون پرید و دستم رو گرفت، با عجله گفت: فقط بدو! نمیدونستم کجا داریم میریم ولی دنبالش رفتم تا به یه خرابه رسیدیم. تئو وایساد و گفت: نُقلی اینجا با کسی چشم تو چشم نشو و از هیچ کس تاکید میکنم هیچ کس هیچی نگیر حتی اگه خودش رو دوستم معرفی کرد. هنوز هم نُقلی گفتنش رو نمیفهمیدم ولی الان واقعا بحث این نبود پس فقط پرسیدم: یعنی چی مگه کجا داریم میریم؟ بهم اشاره کرد که بیا و گفت: میبینی...
✩✩✩✩✩
فکر میکردم یه همچین جاهایی فقط تو فیلماس ولی خب انگار واقعیه، کوچه ی تنگ و سر بسته ای که در ورودی بهش از توی یه خرابه بود! هرکی مشغول یه کاری بود ولی چیزی که بین همشون مشترک بود یا حداقل چیزی که من فهمیدم این بود که همش غیر قانونی بود! مثل فروختن مو/اد، قا/چاق، د/زدی، و خیلی چیز های دیگه... تئو وایساد و گفت: تکون نخور وایسا الان میام. باشه ای گفتم و رفت، خانوم جوونی که ارایش عجیب و موهای کوتاه داشت به سمتم اومد، سینی جلوم گرفت که پر نوشیدنی های رنگارنگ بود... با لحنی که مخصوص فروشنده ها بود گفت: اولیش برای خانوم خوشگله رایگانه یکی بردار مهمون من! خانوم خوبی به نظر میرسید خواستم بردارم که یاد حرف تئو افتادم (از کسی چیزی نگیر حتی اگه خودش رو دوستم معرفی کرد) با لبخند گفتم: خیلی ممنونم، اصلا تشنم نیست. لحنش جدی تر شد و گفت: بردار دیگه به امتحانش میارزه. دوباره گفتم: مرسی نمیخوام. لحنش کاملا فرق کرد و گفت: بهت میگم بردار!
@wrongtime2✨
#Wrongtime
#part_42
صدای تئو از پشت سرم اومد که میگفت: شارلوت قرار نیست هرکی رو میبینی چیزخور کنی که! خانومی که ظاهرا اسمش شارلوت بود به محض دیدن تئو پیشش رفت و با مهربونی گفت: تئودور! خیلی وقت بود بهمون سر نزده بودی تو کجا و اینجا کجا؟ تئو با بیخیالی گفت: هنوزم نمیخواستم سر بزنم ولی خب مجبورم، دنبال عمو لافین میگردم کجاس؟ از جرمی پرسیدم گفت نمیدونه. شارلوت شونه بالا انداخت و گفت: خودت اون الدنگ رو میشناسی احتمالا سرش یه جا گرمه، ولی فکر کنم بتونی توی کلاب پیداش کنی! یکم دیگه میرم اونجا. تئو بهم اشاره کرد و گفت: بیا بریم نُقلی، مرسی شارلوت در ضمن بهتره واسه ی فروش اونا راه بهتر از چیزخور کردن دخترای بیچاره پیدا کنی! سریع پیشش رفتم و به راهمون ادامه دادیم. کمی که از شارلوت دور شدیم گفتم: هرجا خواستی بری منم باهات میام تنها نمیمونم! تئو خندید و گفت: شانس اوردی گیر شارلوت افتادی زن عموی من فقط یه مقدار ترسناک به نظر میاد قلب مهربونی داره و بهت قول میدم اگه باهام میومدی خیلی بدتر بود! از حرفش تعجب کردم و گفتم: وایسا ببینم زن عموت؟ تئو گفت: خیلی چیز ها هست که باید بهت بگم ولی اول باید لافین رو پیدا کنم.
✩✩✩✩✩
فک کنم جهنم واقعی اینجا بود! به محض وارد شدن بوی الکل و سیگار به مشامم رسید و دود همه جا بود، مردم برهنه و م/ست روی زمین افتاده بودن و بعضی ها هم در حال شر/ط بندی و مسابقه دادن. دست تئو رو گرفتم و فشاری به دستم داد که معنیش همون مواظبتم خودمون بود، سمت بار tندر رفتیم و تئو گفت: لافین کجاس؟ بار tندر که در حال درست کردن کو/کتل بود گفت: چمیدونم احتمالا باز تو اتاقش داره میخوره دیگه! تئو لیوان های که بار tندر در حال پر کردن اونها با کو/کتل بود رو زمین انداخت و صدای شکستش برای چند ثانیه توجه بار tندر رو جذب کرد، دستش رو روی میز گذاشت و گفت: بهت گفتم لافین کجاست؟ مرد نگاهش کرد و بلخره با تمام حواسش به سوال تئو فکر کرد و پس از چند ثانیه، با جدیت گفت: توی سالن بیلیارده. تئو لبخند زد و گفت: ممنونم گری! بیا بریم نُقلی!
@wrongtime2 ✨
#Wrongtime
#part_43
وقتی نزدیک سالن بیلیارد شدیم تئو دوباره شروع به نصحیت کرد و گفت: عموم چرت و پرت زیاد میگه، اصلا اهمیت به حرفاش نده. سر تکون دادم و داخل رفتیم: سالن خالی بود و مردی با پیراهن سفید و شلوار مشکی، موهای خیس از عرق و کفش های واکس زده مشغول زدن توپ ها با چوب بیلیارد بود. به محض وارد شدن ما داد زد: گری مگه بهت نگفتم نیا... تئودور! به سمت تئو اومد و بغلش کرد. موهاش رو تکون داد و گفت: چطوری پسر؟ دلمون برات تنگ شده بود. این خانوم کی باشن؟ نزاشتم تئو حرف بزنه و خودم گفتم: سلام، من دیانام تعریفتون رو زیاد شنیدم. لافین دستش رو جلو اورد و با لبخند گفت: خوشبختم، منم لافینم عموش، و به تئو اشاره کرد. تئو که تا الان حرفی نزده بود گفت: اگه سوال پیچ کردنت تموم شده منم دلم برات تنگ شده بود ولی مسئله ی مهم تری هست که باید درموردش باهات حرف بزنم. لافین لیوان ویس/کی کنار دستش رو پر کرد و گفت: بعد 7 ماه اومدی میزاشتی ببینمت اول! چه عجله ایه! تئو با عصبانیت گفت: اتفاقا عجله دارم، نُقلی نظرت چیه بری تو اتاق پیش شارلوت؟ نترس چیز خورت نمیکنه دست پخت خوبی داره میتونی هرچی میخوای بخوری! فکر کنم منظورش این بود که یکی از قوانین تغییر کرده و میتونم چیزی بخورم، فهمیدم که باید خصوصی حرف بزنن پس به سمت اتاق رفتم و گفتم: اره اره الان میرم. و وارد اتاق شدم، اتاق نسبتا بزرگی بود پر از یخچال ها و رگال هایی پر از لباس و کارتون که کنار اوناها مبل و تلوزیون هم بود، و اشپز خونه ی کوچکی هم اخر اتاق دیده میشد، شارلوت رو مبل نشسته بود و با دیدنم گفت: نشد خوب اشنا بشیم بیا ببینمت. هنوز ازش میترسیدم ولی پیشش رفتم و گفتم: من دیانام. البته بیشتر دیا صدام میکنن. شارلوت شونه بالا انداخت و گفت: منم شارلوتم زن عموی تئو. با لبخند گفتم: خوشبختم! شارلوت با مهربونی گفت: غریبی نکن بیا لباستو عوض کن معلوم نیست چجوری تونستی دامنت رو تحمل کنی تا اون موقع برات کیک میپزم نظرت چیه؟ لبخند زدم و تشکر کردم. به سمت رگال ها رفتم شلوار جین پیدا کردم که سایز کمرش بزرگ بود ولی میتونستم با کمربندی که توی سبد کنار رگال بود بپوشم در کنارش هم تاپ مشکی نخی که طرح عجیبی داشت رو برداشتم. پشت رختکن رفتم و لباسمو عوض کردم. هنوز باورم نمیشد، گوشیم کافه جا مونده بود، از بابام و الا هیچ خبری نداشتم و الان توی یه جای عجیب پیش زنی نشسته بودم که تا چند ساعت قبل میخواست چیز خورم کنه و از قضا زن عموی پسریه که چند روز پیش باهاش اشنا شدم و الان نمیدونم اصلا با اون پسر چه نسبتی دارم و حتا نمیدونم همون پسر با عموش درمورد چه چیزی حرف میزنن!
@wrongtime2 ✨
#Wrongtime
#part_44
توی فکر بودم که گریم گرفت، روی مبل نشستم و اجازه دادم اشک هام جاری شه، شارلوت که این صحنه رو دید پیشم اومد و گفت: نمیدونم چی شده ولی چیزی که تئودور رو بعد 1 سال اینجا کشونده مطمئنم چیز خوبی نبوده، نگران نباش هرچی هم که باشه گره کار دست لافینه حلش میکنه، اگه لافین نبود من الان زنده نبودم که! از دست یه مشت رو/انی نجاتم داد! شاید بهش نخوره ولی مرد شریفیه فقط دنیا باعث شده شرافتش تو راه بدی خرج بشه. با حرفاش اروم گرفتم، انگار روی اتیشی که هر لحظه بیشتر در حال گر گرفتن بود اب میریخت. شارلوت اون ادمی که چند ساعت پیش دیدم نبود، زیر این نقابی که برای خودش درست کرده بود، موهای کوتاه بنفش، ارایش سنگین و لباس های عجیب توی چشمای اهوییش هنوز مهربونی و رحم وجود داشت، لبخند زدم و گفتم: حرفات واقعا ارامش بخش بود شارلوت. شارلوت طوری که انگار تا حالا این رو نشنیده بود گفت: من؟ نه بابا فقط حرف میزنم. در ضمن فقط تئودور منو شارلوت صدا میکنه اونم جدیدا میتونی شارل صدام کنی. کمی فکر کردم و گفتم: به خاطر همین تئودور صداش میکنی؟ به نشانه ی تایید سر تکون داد، و پرسید: راستی تو از کجا باهاش اشنا شدی؟ بحث خیلی یهو عوض شد و خودم رو باهاش وقف دادم پس گفتم: یه کافه ی فرانسوی تو میدون اصلی وجود داره، اونجا که بودم دیدمش و یکم حرف زدیم قرار شد فرداش هم رو ببینیم، فرداش که رفتیم مردی با قد متوسط و موهای جو گندمی داشت دو تا زن رو میکشت، همه چیز خوب بود که فرداش تو کافه بودیم پیدامون کرد. شارلوت با تعجب پرسید: وایسا ببینم احیانا اسمش جو نبوده؟ سر تکون دادم و گفتم: تو حرفاش گفت اسمش جو کولینزه. شارلوت از روی مبل بلند شد و گفت: داری بهم میگی شما جو کولینز رو دیدید؟؟؟ فکر کردم تئودور خل/افی چیزی کرده با جو مواجه شدی؟؟ دستم رو کشید به سمت دری که وارد سالن بیلیارد میشد و با فشار در رو باز کرد. تئو روی مبل مشکی بزرگی نشسته بود و لافین رو میز بیلیارد، شارلوت جیغی زد و گفت: جو؟ الان باید به من بگید؟ دارید باهام شوخی میکنید دیگه اره؟ تئو نگاهش کرد و گفت: شارل اروم باش! اتفاقی نیوفتاده که! شارلوت دوباره جیغ زد و گفت: اتفاقی نیوفتاده؟ اون روانی نزدیک بود دوبار من رو بکشه! لافین بلند شد و گفت: و هر دوبارش رو هم نذاشتیم درسته؟ تا الان سکوت کردم و به حرفاشون گوش دادم، جلو تر رفتم و گفتم: اینجا چه خبره؟
@wrongtime2✨
#Wrongtime
#part_45
جانم؟؟؟؟
وقتی شنیدم که جو عمو کوچیکه ی تئوعه باورم نمیشد. مگه فیلم ترکیه؟ این فامیل اون در میاد یعنی چی اخه، توی همین فکر ها بودم که شارلوت گفت: راستش رو بخوای تئو یه مدت هم براش کار میکرد، البته که به میل خودش نبود جفری وقتی که با ام ازدواج کرد، قرار نبود بچه دار شن فقط اصرار امیلی بود که تونست راضیش کنه ولی وقتی که تئو به دنیا اومد، جو و لافین عاشقش بودن و این باعث شده بود جفری از تئو بدش بیاد و یه جورایی بهش حسودی کنه. جفری به عنوان برادر کوچیک جو و لافین همیشه نیاز به توجه و تایید اون دوتا داشت، تئو بچه ی بامزه ای بود هم حرفاش هم رفتارش و کلا تو دل برو بود.صادقانه بگم جای جفری رو براشون پر کرده بود، وقتی که تئو یکم بزرگتر شد تو مدرسه واقعا درس نمیخوند. با این حرفش خندم گرفت، از همون اول هم بهش نمیخورد که بخواد درس بخونه. شارلوت با لبخند گفت: نخند جدی میگم، ولی جدای درس تو تمام رشته ها ورزشی مهارت داشت و بهترین بازیکن والیبال مدرسشون بود، جو همیشه توی مسابقه های تئو شرکت میکرد. لافین و جو همیشه مسابقه میدادن که ببینن کی بهترین کادو رو براش میگیره، همیشه لافین برنده میشد. گذشت و گذشت تا تئو 15 ساله شد، کادو ی جو به تئو دیگه بهترین بازی سال یا موتور نبود، کادوش راز خانوادگی بود، رازی که همه چیز رو عوض کرد. نگاهی بهش کردم و گفتم: و اون راز چی بود؟ هر سه تاشون به هم نگاه کردن و ایندفعه تئو برای تعریف کردن ادامه ی داستان جلو اومد...
@wrongtime2✨
#Wrongtime
#part_46
وقتی که برای تولد 15 سالگیم یه کلید گرفتم شوکه شدم، یه کلید؟ برای چی بود؟ چیکار باید باهاش میکردم؟ از جو پرسیدم و جوابش فقط (پارک ریجنت) بود. 10 روز تمام اونجارو گشتم، انقد گشتم و گشتم که بالاخره جرعت کردم توی ساختمون خرابه ای که از بچگی ازش میترسیدم برم. توی خرابه رو گشتم، تهش به یه کوچه ختم شد. وارد کوچه که شدم مثل تو بود وقتی اولین بار اینجا رو دیدی، اونجا گری رو دیدم و ازش پرسیدم یه همچین کلیدی رو کجا میتونم استفاده کنم، بهم گفت که باهاش به بار برم، وقتی رسیدم طبقه بالا رفتیم و یه دفتر خیلی بزرگ دیدم. صندلی های بزرگ مشکی و کمد های بزرگ که پر از اسناد مختلف بود. صندلی بزرگی هم اونجا بود، وقتی که برگشت از دیدن کسی که اونجا بود شوکه شدم. جو بود! سمتش رفتم و تنها سوالی که ازش پرسیدم همین بود، یعنی چی؟ جوابش همونی بود که نیاز داشتم، فهمیدم خانواده ی من پولشون رو از کارخونه ی صنایع غذایی در نمیارن! فهمیدم جو و لافین یکی از بزگترین خلاف کار های لندن بودن! نگاهش کردم و سعی کردم اتفاقات رو هضم کنم، پرسیدم: پس جفری چی؟ اون بخشی از این کسب و کار خانوادگی نبود؟ لافین لیوان وی/سکی که دستش بود رو سر کشید و گفت: خب اینجاش رو من باید تعریف کنم، جفری همیشه یه بی عرضه بود، تنها چیزی که براش مهم بود پا/رتی هایی بود که میرفت. بابا خیلی سعی کرد اون رو سر عقل بیاره ولی نه نمیشد، جفری تنها سهمی که از این به قول خودت کسب و کار داشت توزیع مو/اد بود. کار مهمی نبود به جز جفری ده ها نفر دیگه هم بودن که این کار رو میکردن، فکر میکردیم پسرش هم مثل اون باشه ولی تئو همیشه باهوش بود، شاید نه توی حل کردن یه مسئله ی مسخره ریاضی یا شیمی ولی تو حل کردن معما ها یه پا نخبه بود، توی ورزش؟ دومی نداشت، توی پوشوندن گند کاری هاش؟ رو دست نداشت! اون موقع مشکلاتش بچگونه بود شاید شکوندن گلدون مورد علاقه ی امیلی یا خراب کردن امتحاناش، ولی تو لاپوشونی کردن همونا هم عالی بود!
@wrongtime2✨