eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
306 دنبال‌کننده
19 عکس
28 ویدیو
1 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... 1405/04/23 Me: @pv_shaya2
مشاهده در ایتا
دانلود
تایم ⁺ ¹ فداش و فداتون💘
𝓙𝓸𝓲𝓷✨ @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝓙𝓸𝓲𝓷✨ @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
توی فکر بودم که گریم گرفت، روی مبل نشستم و اجازه دادم اشک هام جاری شه، شارلوت که این صحنه رو دید پیشم اومد و گفت: نمیدونم چی شده ولی چیزی که تئودور رو بعد 1 سال اینجا کشونده مطمئنم چیز خوبی نبوده، نگران نباش هرچی هم که باشه گره کار دست لافینه حلش میکنه، اگه لافین نبود من الان زنده نبودم که! از دست یه مشت رو/انی نجاتم داد! شاید بهش نخوره ولی مرد شریفیه فقط دنیا باعث شده شرافتش تو راه بدی خرج بشه. با حرفاش اروم گرفتم، انگار روی اتیشی که هر لحظه بیشتر در حال گر گرفتن بود اب میریخت. شارلوت اون ادمی که چند ساعت پیش دیدم نبود، زیر این نقابی که برای خودش درست کرده بود، موهای کوتاه بنفش، ارایش سنگین و لباس های عجیب توی چشمای اهوییش هنوز مهربونی و رحم وجود داشت، لبخند زدم و گفتم: حرفات واقعا ارامش بخش بود شارلوت. شارلوت طوری که انگار تا حالا این رو نشنیده بود گفت: من؟ نه بابا فقط حرف میزنم. در ضمن فقط تئودور منو شارلوت صدا میکنه اونم جدیدا میتونی شارل صدام کنی. کمی فکر کردم و گفتم: به خاطر همین تئودور صداش میکنی؟ به نشانه ی تایید سر تکون داد، و پرسید: راستی تو از کجا باهاش اشنا شدی؟ بحث خیلی یهو عوض شد و خودم رو باهاش وقف دادم پس گفتم: یه کافه ی فرانسوی تو میدون اصلی وجود داره، اونجا که بودم دیدمش و یکم حرف زدیم قرار شد فرداش هم رو ببینیم، فرداش که رفتیم مردی با قد متوسط و موهای جو گندمی داشت دو تا زن رو میکشت، همه چیز خوب بود که فرداش تو کافه بودیم پیدامون کرد. شارلوت با تعجب پرسید: وایسا ببینم احیانا اسمش جو نبوده؟ سر تکون دادم و گفتم: تو حرفاش گفت اسمش جو کولینزه. شارلوت از روی مبل بلند شد و گفت: داری بهم میگی شما جو کولینز رو دیدید؟؟؟ فکر کردم تئودور خل/افی چیزی کرده با جو مواجه شدی؟؟ دستم رو کشید به سمت دری که وارد سالن بیلیارد میشد و با فشار در رو باز کرد. تئو روی مبل مشکی بزرگی نشسته بود و لافین رو میز بیلیارد، شارلوت جیغی زد و گفت: جو؟ الان باید به من بگید؟ دارید باهام شوخی میکنید دیگه اره؟ تئو نگاهش کرد و گفت: شارل اروم باش! اتفاقی نیوفتاده که! شارلوت دوباره جیغ زد و گفت: اتفاقی نیوفتاده؟ اون روانی نزدیک بود دوبار من رو بکشه! لافین بلند شد و گفت: و هر دوبارش رو هم نذاشتیم درسته؟ تا الان سکوت کردم و به حرفاشون گوش دادم، جلو تر رفتم و گفتم: اینجا چه خبره؟ @wrongtime2
جانم؟؟؟؟ وقتی شنیدم که جو عمو کوچیکه ی تئوعه باورم نمیشد. مگه فیلم ترکیه؟ این فامیل اون در میاد یعنی چی اخه، توی همین فکر ها بودم که شارلوت گفت: راستش رو بخوای تئو یه مدت هم براش کار میکرد، البته که به میل خودش نبود جفری وقتی که با ام ازدواج کرد، قرار نبود بچه دار شن فقط اصرار امیلی بود که تونست راضیش کنه ولی وقتی که تئو به دنیا اومد، جو و لافین عاشقش بودن و این باعث شده بود جفری از تئو بدش بیاد و یه جورایی بهش حسودی کنه. جفری به عنوان برادر کوچیک جو و لافین همیشه نیاز به توجه و تایید اون دوتا داشت، تئو بچه ی بامزه ای بود هم حرفاش هم رفتارش و کلا تو دل برو بود.صادقانه بگم جای جفری رو براشون پر کرده بود، وقتی که تئو یکم بزرگتر شد تو مدرسه واقعا درس نمیخوند. با این حرفش خندم گرفت، از همون اول هم بهش نمیخورد که بخواد درس بخونه. شارلوت با لبخند گفت: نخند جدی میگم، ولی جدای درس تو تمام رشته ها ورزشی مهارت داشت و بهترین بازیکن والیبال مدرسشون بود، جو همیشه توی مسابقه های تئو شرکت میکرد. لافین و جو همیشه مسابقه میدادن که ببینن کی بهترین کادو رو براش میگیره، همیشه لافین برنده میشد. گذشت و گذشت تا تئو 15 ساله شد، کادو ی جو به تئو دیگه بهترین بازی سال یا موتور نبود، کادوش راز خانوادگی بود، رازی که همه چیز رو عوض کرد. نگاهی بهش کردم و گفتم: و اون راز چی بود؟ هر سه تاشون به هم نگاه کردن و ایندفعه تئو برای تعریف کردن ادامه ی داستان جلو اومد... @wrongtime2
وقتی که برای تولد 15 سالگیم یه کلید گرفتم شوکه شدم، یه کلید؟ برای چی بود؟ چیکار باید باهاش میکردم؟ از جو پرسیدم و جوابش فقط (پارک ریجنت) بود. 10 روز تمام اونجارو گشتم، انقد گشتم و گشتم که بالاخره جرعت کردم توی ساختمون خرابه ای که از بچگی ازش میترسیدم برم. توی خرابه رو گشتم، تهش به یه کوچه ختم شد. وارد کوچه که شدم مثل تو بود وقتی اولین بار اینجا رو دیدی، اونجا گری رو دیدم و ازش پرسیدم یه همچین کلیدی رو کجا میتونم استفاده کنم، بهم گفت که باهاش به بار برم، وقتی رسیدم طبقه بالا رفتیم و یه دفتر خیلی بزرگ دیدم. صندلی های بزرگ مشکی و کمد های بزرگ که پر از اسناد مختلف بود. صندلی بزرگی هم اونجا بود، وقتی که برگشت از دیدن کسی که اونجا بود شوکه شدم. جو بود! سمتش رفتم و تنها سوالی که ازش پرسیدم همین بود، یعنی چی؟ جوابش همونی بود که نیاز داشتم، فهمیدم خانواده ی من پولشون رو از کارخونه ی صنایع غذایی در نمیارن! فهمیدم جو و لافین یکی از بزگترین خلاف کار های لندن بودن! نگاهش کردم و سعی کردم اتفاقات رو هضم کنم، پرسیدم: پس جفری چی؟ اون بخشی از این کسب و کار خانوادگی نبود؟ لافین لیوان وی/سکی که دستش بود رو سر کشید و گفت: خب اینجاش رو من باید تعریف کنم، جفری همیشه یه بی عرضه بود، تنها چیزی که براش مهم بود پا/رتی هایی بود که میرفت. بابا خیلی سعی کرد اون رو سر عقل بیاره ولی نه نمیشد، جفری تنها سهمی که از این به قول خودت کسب و کار داشت توزیع مو/اد بود. کار مهمی نبود به جز جفری ده ها نفر دیگه هم بودن که این کار رو میکردن، فکر میکردیم پسرش هم مثل اون باشه ولی تئو همیشه باهوش بود، شاید نه توی حل کردن یه مسئله ی مسخره ریاضی یا شیمی ولی تو حل کردن معما ها یه پا نخبه بود، توی ورزش؟ دومی نداشت، توی پوشوندن گند کاری هاش؟ رو دست نداشت! اون موقع مشکلاتش بچگونه بود شاید شکوندن گلدون مورد علاقه ی امیلی یا خراب کردن امتحاناش، ولی تو لاپوشونی کردن همونا هم عالی بود! @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وای مبارکهههه😭💗
عاشق یسری از همسایه های چنلم وقتی میزنی فور نده نمیدن، رگباری نمیدن، اجازه میگیرن یسری فور هارو، ساعت 6 صب میگیرن میخوابن چنلو نمیgان😭🙏