eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
150 دنبال‌کننده
3 عکس
3 ویدیو
0 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... 1405/04/23 Me: @pv_shaya2💘
مشاهده در ایتا
دانلود
شانس اوردم... دستمو بالا اوردم، چاقو به جای برخورد با صورتم به دستم خورد میخواستم به سمتش برم که صدای سوت اشنا جلوم رو گرفت. به در نگاه کردم خانوم ماریلو با عصبانیت جلوی در وایساده بود سایه بادمجونیش پشت پلکش گم شده بود، افتابی که به صورتش میخورد نشون میداد مثل همیشه موهای صورتش رو نزده و لباس تنگ بنفشش حسابی به تنش چسبیده بود یه نگاه به کل کلاس انداخت، جمعیتو کنار میزد و با صدای بلند میگفت: چه خبرتونه؟؟ بعد از اینکه بلخره بهمون رسید وایساد. چشماش 2 تا شده بود و با تعجب گفت:این... این همه خون برای چیه دیانا زخم رو صورتت... با من بیاین دفترم اینجوری نمیشه! به محض اینکه این حرفو زد الا بازوم رو گرفت یه نگاه بهش انداختم و گفت: منم باهات میام! بلخره به دفتر رسیدیم موقع وارد شدن نزدیک 10 نفر به علاوه من و میا داخل اومدن و خانوم ماریلو با دیدن این صحنه عین مرغی که پر هاش رو کنده بودن عصبانی به جمعیت گفت: گفتم فقط میا و دیانا!! همه به جز الا از دفتر خارج شدن و مدیر با دیدن اون به سمتش اومد و گفت:میفهمی میگم برو بیرون یا دوست داری به جای دفتر من از مدرسه بری بیرون؟ الا با نگرانی بازوم رو ول کرد و بهم نگا کرد... خنده ای مصنوعی کردم و گفتم: من خوبم. با چشم بهش اشاره کردم که بره الا با چشم غره ای به خانوم ماریلو خارج شد و اگر هر زمان دیگه ای بود خانوم ماریلو میکشتش ولی خون رو صورت من حواسش رو پرت می کرد... با رفتن الا شکنجه واقعی تازه شروع شد... @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
111🥲💘
دفتر خانوم ماریلو چیدمان بدی داشت یا حداقل برای من خاطره ی خوبی نداشت. دفترش مانند L برعکس بود و روبروی در چوبی نسبتا بزرگ یه میز اهنی با کشوهای پر از تعهد وجود داشت. پشتش قفسه هایی از پرونده و کمد چوبی با پنجره های شیشه ای قرار داشت که پر از وسایل بهداشتی و ماژیک و تخته پاک کن و... بود وسط اتاق یه میز بزرگ برای جلسه بود که پشت اون هم کمد های بزرگ و تابلو وجود داشت. رسما از اینجا متنفرم. خانوم ماریلو به سمت میزش رفت و کشوی اهنی رو باز کرد که با این کارش صدای قیژ قیژی کل دفتر رو برداشت. عینک باریکش رو برداشت، به چشماش زد و با اشاره بهمون گفت: بیاین جلو ببینمتون... اون کبودی رو صورت میا چیه و این همه زخم روی صورت دیانا باید دلیل قانع کننده ای داشته باشه درست نمیگم؟ الان بهتره توضیح بدید تا فرم اخراج جفتتون رو پر نکردم. با این حرف میا شروع به الکی گریه کردن کرد و با صدای رو اعصابش هق هق کنان گفت: تقصیر دیانا بود من کاری نکردم...( و داستان رو به نفع خودش تعریف کرد انگار نه انگار که اون چاقو به سمتم پرت کرده بود ) خانوم ماریلو نفس عمیقی کشید عینکش رو از صورتش برداشت چشماش رو ماساژ داد و پس از تمیز کردن عینک دوباره به چشمش زد و به ارومی گفت... @wrongtime2
میا جان میشه با دیانا تنهایی صحبت کنم؟ میایی که مقدار زیادی اشک تمساح ریخته بود و ریملش ریخته بود و تینتی که به گونه هاش زده بود( همیشه ادعا میکرد سرخی لپ ها و لب هاش خدادادیه) ریخته بود دستمالی صورتی از جیبش برداشت و اشک هاش رو پاک کرد. با صدای ناله مانندی گفت:بله خانوم. و با عشوه ای که نشون میداد اصلا براش مهم نیست و میدونه با پول مامانش همه چی حل میشه از در خارج شد. خانوم ماریلو دوباره نفس عمیقی کشید و به سمت کمدش رفت و چند تا گاز استریل، بتادین، چسب زخم های بزرگ و دستمال کاغذی رو توی سینی فلزی کوچکی گذاشت. یه صندلی اورد و به بیرون دفتر رفت تا یه صندلی دیگه هم بیاره تو این فاصله به اینه پشت سرم نگاه کردم، موهای بلند و حالت دارم نامرتب بود و به خاطر نوری که میخورد قهوه ای تر از همیشه به نظر میرسید، سوییشرت سفیدم حالا دیگه سفید نبود و خاکی و خونی شده بود، چشمای درشت و روباهیم قرمز شده بود و متورم بود، زیر چشمام تیره شده بود و به خاطر گریه های زیاد مژه های بلندم به هم چسبیده بود، لب های درشتم خشک و خونی شده بود و پوست گندمیم رنگ پریده به نظر میرسید. توی فکر بودم که با صدای باز شدن در به خودم اومدم... @wrongtime2
خانوم ماریلو در رو باز کرد و وارد شد... سمتم اومد و به ارومی گفت: خانوم اسمیت ممنون میشم بلند شی تا بتونم سر و وضعت رو چک کنم! بلند شدم، قد خانوم ماریلو نسبتا بلند بود چیزی حدود 175 یا 180 سانت و با قد 160 سانت ازش کوتاه تر به نظر میرسیدم، موهام رو از گردنم کنار زد تا زخمم رو نگاه کنه، با دیدن زخم اخمی کرد و به سمت همون سینی ای که وسایل رو توش گذاشته بود رفت. سینی رو روی میز گذاشت و اشاره کرد که روی صندلی ای که گذاشته بود بشینم . نشستم و شروع به ضد عفونی کردن زخمم کرد، به محض برخورد بتادین با پوستم مور مور شدن بدنم رو حس کردم دستمو مشت کردم و ناخداگاه اه ارومی کشیدم . ماریلو بدون اینکه دست از کارش برداره بهم گفت: دو دیقه صبر کن الان تموم میشه. بعد از تموم شدن ضد عفونی چسب زخمی باز کرد و روی زخم گذاشت نگاهی به چنگی که رو لپم بود کرد چن دقیقه نگاهش کرد و طوری که به نظر عمیق نبود و اهمیتی نداشت ولش کرد بهم گفت: جای دیگت زخم نشده؟ مشتم رو باز کردم و گفتم: چرا اینم هست. دستم رو گرفت و نگاهش کرد بر خلاف صورتم نگاهی که به دستم انداخت نگران کننده بود و با صدایی نگران گفت: وسایلت رو بردار این نیاز به بخیه داره منم وسایلشو ندارم خانوم پارک (پرستار مدرسه) هم امروز حالش خوب نبود نیومد باید بریم درمانگاه. بلند شدم وسیله ای نداشتم فقط به سمت اینه رفتم تا موهام رو مرتب کنم و توی این مدت خانوم ماریلو کیف دستی بادمجونیش رو از روی میز اهنی برداشت و به سمت در رفت. به محض باز شدن در چیزی دیدیم که باعث عصبانیت شدید خانوم ماریلو شد... @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝟎𝟎:𝟎𝟎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا