eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞| دسترسی بدهه
223 دنبال‌کننده
6 عکس
7 ویدیو
0 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... 1405/04/23 Me: @pv_shaya2💘
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اره از این حرفاش به شدت عصبی بودم... ولی سرمو کج کردم و نگاهمو ازش دزدیدم، به گلدون کنار تخت چشم دوختم و حواسم رو با شمردن گلبرگ هاش پرت کردم، چند ثانیه وایساد و وقتی دید بهش توجهی نمیکنم از در بیرون رفت. وقتی دیگه حضورش رو حس نکردم نفس عمیقی کشیدم یکم توی جام تکون خوردم و مشغول گاز زدن لبهام شدم و اجازه دادم رشته ی افکارم هرجا که میخواد بره... به ترس اخراج شدنم و از دست دادن ایندم، به خانوادم،مدرسه، وضعیت جسمی که روز به روز بدتر میشد فکر کردم. داشت گریم میگرفت که با شنیدن صدای الا از جا پریدم:داشتی گریه میکردی اره؟ دیوونه ای به قران! دستت رو بده ببینم! دستم رو به سمتش دراز کردم، نگاهش کرد و با تعجب به 6 تا بخیه ی دستم خیره شد، بعد از چند ثانیه گفت: الان واقعا با این وضع دستت شکایتی نداری؟ وای دیانا سرت به سنگ خورده نه؟ اروم خندیدم و روی تخت نشستم کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:من خوبم الا ماریلو رو هم میشناسی پشت میا در اومد و گفت اخراجم میکنه اگه شکایت کنم، ایناهم مهم نیس بابام و لیام امشب خونه نیستن و تا هفته دیگه مسابقه تموم نمیشه الانم برو من چند ساعت دیگه مرخص میشم باشه؟ @wrongtime2
الا نگاهی عصبی بهم انداخت، دستش روبه کمرش زد و اه کوتاهی کشید و با ناراحتی گفت: انقد برای خودت دردسر درست نکن، الان ساعت 3عه خواهش میکنم 8 بیا خونه و فکر بیرون رفتن رو از سرت بیرون کن دیانا میدونی چند شبه نخوابیدی؟ راست میگفت، ولی خب... بیرون رفتن واقعا حالمو خوب میکرد. بالشی که کنار دستم بود رو سمتش پرت کردم و جاخالی داد، شاید اتفاق عجیبی نبود ولی باعث خنده ی جفتمون شد و با صدای زنگ خوردن گوشی و دیدن اسم بابام خوشحال شدم و سریع تلفن رو جواب دادم:سلاممم چطوری؟ صداش اومد که میگفت: من خوبم تو چطوری؟ تنها که نیستی؟ با خنده گفتم: نه بابا پیش الام، الا سلامی داد و بابام هم جواب داد. میتونستم صدای لیام رو از پشت خط بشنوم که میگفت گوشیو بده و پس از چند ثانیه صدای لیام میومد، چند دقیقه درمورد بردشون تو مسابقه ی بین‌المللی فوتبال کودکان توی برزیل حرف زد و در جواب بهش گفتم: افرین بچه سوغا... نزاشت حرفمو بزنم، انگار که صداش میکردن بدون اینکه بهم توجه کنه خدافظی گفت و تلفن رو قطع کرد، چرا همیشه انقد یهو قطع میکنه؟ به سمت الا برگشتم و پتورو روی سرم کشیدم و گفتم: برو خونه منم مرخص شم میام. خدافظی کرد و بیرون رفت... @wrongtime2