eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞|فور نیاد
257 دنبال‌کننده
13 عکس
22 ویدیو
1 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... 1405/04/23 Me: @pv_shaya2💘 #‌تابع‌قوانین‌ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
هم داره سخت می‌گذره، هم داره زود می‌گذره، هم داره نمی‌گذره. 𝓙𝓸𝓲𝓷✨ @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
انقدر ادم باشید که جدای از دین و حکومت هوای هموطنتون رو داشته باشید
چنل اخـ.ـــطار گرفته💁🏻‍♀ زاپـ.ـــاس جوین شید گمتون نکنم. https://eitaa.com/joinchat/1395132094Cfa7d251cec
ببین مشکل از تو نبودا. ینی درسته، بی لیاقت، بی درک، بی احساس... همه اینا برا توصیفت کمه ولی تقصیر تو نبود تقصیر خودم بود. این من بودم که چشامو بستم رو همه چیت و با کلمه ی فدا سرش از همه چیت گذشتم، چقدر گفتم مهم نیست در صورتی که مهم بود اونم خیلی زیاد. احساسات و حال من مهم بود همشو گذاشتم کنار که فقط بتونم بهت کمک کنم ولی میدونی چیه؟ بعضی وقتا انقدر به فکر تو بودم که یادم رفت خودمو. یادم رفت همیشه نباید من کمک کنم خیلی وقتا تو باید پیشم میبودی. ادم زیاد دورم بود ولی وقتی ناراحت بودم فقط میخواستم با تو حرف بزنم. وقتی خوشحال بودم ذوقشو داشتم به تو بگم. زدی تو ذوقم لعنتی:) یه بار دو بار هم نه هااااا. هزار بار. و دیگه ذوقی نداشتم واسه هیچیت. اینا میگن دوسم دارن ولی میدونی چیه؟ انگار نمیبینمشون نمیدونم چجوریه ولی انگار جز تو ادم وجود نداره. هیچ وقت کنارم نبودی ولی من تا بخوای کنارتم میتونی زنگ بزنی پیام بدی یا هرچی... میدونی من زود نمیخوابم:) 𝓙𝓸𝓲𝓷✨ @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تو پیوی اون ینفر😭:
کاش واسه کسی که بهتون ارزش میده ارزش قائل شید . 𝓙𝓸𝓲𝓷✨ @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
با تعجب و خنده نگاهش کردم و گفتم: معلومه که نه این چه کاریه دیوونه شدیاااا. نزدیک اومد و ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: اره کاملا. از خجالت لپ هام گل انداخت و گفتم: تو چی؟ از خودت بگو. جمله ی من رو تکرار کرد و گفت: سوالی که پرسیدی جوابش خیلی طولانیه! با تقلید از خودش گفتم: من عاشق داستان های طولانیم! ✩✩✩✩✩ فین فین... تئوبا تعجب نگاهم کرد و گفت: دیانا داری گریه میکنی؟ وای خدایا مهم نیس الان که دیگه تموم شده رفته. اشکامو پاک کردم و گفتم: اخه چطوری میتونسته بچه ی 5 سالرو کتک بزنه یا چمیدونم از خونه بندازتش بیرون؟ تئو سعی میکرد احساساتش رو نشون نده ولی معلوم بود که تعریف کردن این اتفاق براش سخته، اروم گفت: بابای من همیشه همین بود ازم متنفر بود و من رو رقیب خودش میدونست، فکر میکرد من باعث شدم مامانم باهاش سرد شه و حتا بعضی وقتا مجبورم میکرد با دوست دختراش بریم بیرون کاراش رو من لاپوشونی کنم. با تعجب نگاش کردم و گفتم: منظورش چیه رقیب چیهههه؟ و گریم اوج گرفت! خندید و نگاهم کرد با گریه گفتم: چیهههه؟ چرا میخندی؟ این کارم باعث شد بیشتر بخنده! با خنده گفت: وای گریه نکن مهم نیس الان سالمم پیشتم هستم خب؟ @wrongtime2