eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
223 دنبال‌کننده
3 عکس
2 ویدیو
0 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... سومین شروع ما. 1405/05/02 Me: @pv_shaya2 #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
داغ مادر هیچ وقت تموم نمیشه. هیچ وقت روزی نمیرسه که با خودت بگی: بلخره تموم شد و تونستم باهاش کنار بیام. هیچ وقت نمیرسه اون شبی که یادش نیوفتی و به خاطرش گریه نکنی هروقت دلیلی برای گریه پیدا میکنی تهش با یاد مامانت اون گریه انقدر شدت میگیره که، یادت میره موضوع اصلی چی بود تو اون لحظه فقط اسم مامانت رو یادت میاد. همه چیز بهش ربط داره عین یه شهر که شاید راه های دیگه ای برای رسیدن بهش باشه، ولی همیشه تهش به اون میرسه چه بخوای چه نخوای. مرگ ادما عین شطرنجه هر کدوم از مهره هایی که حذف میشن شاید بگی: پوف... وای نه... جدی؟... ولی اگه مامانت قرار باشه یه مهره باشه قطعا شاهه. مهم ترین مهره بازی. وقتی کیش و مات میشی بازی تمومه و مامانت هم که میره... همین اتفاق میوفته. شاید نشون ندی که از درون توهم باهاش زیر خاکی ولی خودمونیما... بدجوری جای خالیی که با هیچ چیز و هیچ کس پر نمیشه تو دلت حس میشه. نفس کشیدن به معنی زنده بودن نیست و همه کسایی که این داغو دیدیم فقط نفس میکشیم ولی تنها راهی که میتونی دوباره پیشش باشی و بلخره بخندی دیگه نفس نکشیدنه، سخته ولی همیشه...زندگی کنید حتا اگه واقعا زندگی نیست. 𝓙𝓸𝓲𝓷✨ @wrongtime3
سعی کردم فرار کنم اما فشار دستهای دورم بیشتر میشد و به محض اینکه خواستم جیغ بزنم دستش رو روی دهنم گذاشت و بغل گوشم گفت: اروم باش دیا الان میشنون! صدای تئو بود و با شنیدن صداش نفس عمیقی کشیدم و به نشانه ی تایید سر تکون دادم، دوباره به مردها نگاهی انداختم سگها رو ول کرده بودند مشغول خوردن جسد زنها بودند! با دیدن این صحنه اشک از چشمام جاری شد و شروع به گریه کردم تئو نگاهم کرد. دستش رو دور کمرم حلقه کرد و زمزمه کرد: نگاشون نکن. راست هم میگفت فقط حال خودم بدتر میشد پشتم رو کردم و باعث شد اشکهام لباس تئو رو خیس کنه. تو لحظه ای که سکوت قالب شده بود و فقط صدای جوییدن استخون توسط سگها میومد صدای زنگ گوشیم توجه همه رو جلب کرد! سریع خاموش کردم ولی دیگه فایده نداشت. نفسم بند اومده بود و با نگاهی که سرشار از ترس و وحشت بود به تئو نگاه کردم صدای مرد میومد که میگفت: انگار که اینجا تنها نیستیم و با اشاره به افرادش ادامه داد: پیداشون کنید و درسی بهشون بدین تا بفهمن تو کار جو کولینز نباید دخالت کنن از ترس مثل بید میلرزیدم و اشک هام مثل سیل جاری شده بود برعکس من تئو به خودش مسلط بود دستم رو گرفت و شروع به دوییدن کردیم نمیدونستیم کجا میریم ولی وقتی بالاخره به شهر رسیدیم حس کردم نمیتونم نمیتونستم نفس بکشم و ایستادم... @wrongtime3
سرفه میکردم و دنیا دور سرم میچرخید، تئو کمک کرد روی نیمکتی که کنارم بود بشینم، با لحنی که نشانه ای از اشک هایی بود که از چشمام جاری میشد و ترسی که اون لحظه داشتم گفتم: تئو ما نباید میومدیم باید زنگ میزدیم پلیس باید، باید، باید... و شروع به سرفه کردم. تئو که تا الان وایساده بود جلوم زانو زد، دستام رو توی دستاش گرفت و گفت: ببین دیا اول که اروم باش، دوم چیزایی که امشب دیدی رو فراموش کن و به زندگیت ادامه بده انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! الان جدی بود؟؟ جلوی ما 2 تا ادم کشته شده بودن و میگفت ازش حرفی نزنم؟ سرش به سنگ خورده بود؟؟ خنده عصبی ای سر دادم و گفتم: دیوونه شدی؟ منظورت از این حرف چیه؟؟ تا انتقام خونشون رو نگیرم ول نمیکنم. تئو با تعجب و خنده نگام کرد و گفت: د اخه کوچولو تو میتونی جلوی اونهمه ادمو بگیری؟ میدونی چقدر میتونن واسه خودت و اطرافیانت خطر ایجاد کنن؟با این حرفش اشک هایی که قطره قطره میریخت تبدیل به سیلی خروشان شد. روی نیمکت نشست، دستش رو دور بازو هام انداخت و به سمت خودش کشید و بغلم کرد. هیچ وقت تو زندگیم فکر نمیکردم تو دیت اول یه پسر رو بغل کنم یا حتی عجیب تر از اون! توی شبی که باید برام خوشایند می بود صحنه ی قتل یکی دیگه رو ببینم. چند دقیقه توی بغل تئو به گریه کردن ادامه دادم و بدون اینکه حرفی بزنه موهام رو نوازش میکرد، یکم که گذشت یادم افتاد که حتما تا الان الا قبرمم کنده پس اشک هام رو پاک کردم و به تئو گفتم:... @wrongtime3
میگم که... من خیلی دیرمه میشه برم؟ تئو گفت: اره بابا چرا نشه ولی تنها نرو بیا من میرسونمت. سر تکون دادم و گفتم: بازم ببخشید زحمتت میشه. گوشیم رو باز کردم و با پیام الا مواجه شدم: دیانا من میخوابم خواستی بیای در بزن باز نکردم زنگ بزن بیدارم کن. دلم براش سوخت امروز خیلی کار کرده بود و برای کنفرانس علومی که داشتیم خیلی زحمت کشیده بود دلم نمیومد بیدارش کنم پس پیام دادم و گفتم: الا دیر شده بود دیگه دیدم خوابیدی رفتم خونمون حموم بودم جوابتو ندادم. فردا عصری میام اونجا پیشت. گوشیم رو تو جیبم گذاشتم، کاش این رو نمیگفتم واقعا تنهایی میترسم. نمیدونم این حرف از کجای ذهنم بیرون اومد و به دهنم رسید ولی به خودم اومدم دیدم که داشتم میگفتم: عاااام تئو ببین عهه چیزه من شب یکم راستش میترسم بعد میشه عام بیای پیشم؟ تئو شونه بالا انداخت و گفت: اره حتما فقط مشکلی نداری خودت؟ گفتم: نه راستش تنها باشم میترسم ✩✩✩✩✩ کلید رو توی در انداختم و در رو باز کردم. خونه مثل همیشه بود ولی مرتب تر چون 1 هفته ای میشد که بابا و لیام مسافرت بودن و منم خونه ی الا اینا کلید رو روی میز پرت کردم ،از پله ها بالا رفتم و به اتاق رسیدم. خواستم در رو ببندم که یادم افتاد تئو هم لباس بیرون تنشه پس گفتم: اگه لباس میخوای اتاق طبقه پایین اتاق بابامه، از توی کمدش لباس بردار. صداش میومد که میگفت: عه خب باشه مرسی. در رو بستم و توی اتاق رفتم... @wrongtime3
ادما عوض میشن. جمله تکراری که ادما روی رفتار های مزخرف و کثیفشون میزارن. ادما عوض میشن ولی قرار نیست انسانیتشون رو از دست بدن، اگه دلت بشکنه قرار نیست تاوان اون زخم رو کس دیگه ای پرداخت کنه مخصوصا کسی که سعی داره به درمان اون زخم کمک میکنه یا اگه تروما بچگی داری قرار نیست اونو سر یه ادم دیگه خالی کنی یادت باشه که اون ادم فقط (میخواد) کمکت کنه و وظیفه ای در مقابل تو نداره نشونه مهربونی و لطفشه. بعضی وقتا باید مراقب حرفا و کلماتی که به کار میبریم باشیم، شاید اونا برای ما فقط یسری جمله از سر عصبانیت بوده باشن ولی کسی که این رو میشنوه شاید چندین ماه با فکر اونا خودش رو سرزنش کنه. پس رفتاراتون رو نزارید روی حساب عوض شدن یا اینکه کسی قبلا دلتون رو شکونده، قلبتون رو که در نیاورده از سینتون چه مرگتونه دقیقا؟ @wrongtime3
از خستگی روی تخت افتادم و به سقف خیره شدم، چند دقیقه به اتفاقاتی که افتاده بود فکر کردم، اشک هام میریخت و موهام رو خیس میکرد. بعد از خالی کردن بغضی که توی گلوم بود بدنم رو مجبور به بلند شدن کردم و به سمت کمدم رفتم. پیراهن سفید ساده ای از توی کشو برداشتم و پوشیدم، خودم رو توی اینه نگاه کردم. ریملم ریخته بود و زیر چشمام رو سیاه کرده بود، موهام حسابی نامرتب و گره خورده بود، چشمام متورم و قرمز شده بود و مژه هام به هم چسبیده. از نگاه کردن به اینه و مسخره کردن خودم خسته شدم و به طبقه ی پایین رفتم، به سمت آشپزخونه راه افتادم، تئو رو دیدم روی مبل نشسته بود و با تلفن صحبت میکرد: نه مامان امشب نمیام بخواب تو... اره بابا پیش بچه هاییم...باشه مراقب خودت باش، خدافظ... و تلفن رو قطع کرد. خونمون جوری بود که از اشپزخونه میتونستم پذیرایی رو ببینم، صداش کردم و گفتم: تئو من خیلی وقته غذا نخوردم یکم نودل داریم میخوری برات درست کنم؟ بلند شد و گفت: اره خوردنش که میخورم ولی بزار بیام کمکت خسته میشی. با لبخند نگاهش کردم و گفتم: اره بابا یه وقت خسته نشم، یه اب جوش میریزم تو نودل دیگه خستگی نداره که. توی مدتی که حرف میزدم تئو به آشپزخونه رسید و گفت: نمیخواد جای وسایلو بگو خودم درست میکنم، تو برو بشین. هرچی میگفتم قبول نمیکرد پس باشه ای گفتم و روی مبل نشستم. تلویزیون رو روشن کردم و چشمام بسته شد... @wrongtime3
دیانا؟ پاشو اماده شد. چشمامو باز کردم تئو با دوتا نودل و چنگال جلوم وایساده بود، یکیش رو از دستش گرفتم و گفتم: دستت درد نکنه. کنارم نشست و گفت: کاری نکردم که، بهتری؟ شونه بالا انداختم و گفتم: اره، یه سوال استرس نداری یا نمیدونم چجوری بگم عام خب نمیترسی؟ تئو نگاهم کرد و مکث کرد، آهی کشید و گفت: این اولین قتلی نیست که میبینم. چشمام 4 تا شد و پرسیدم: جانم؟ منظورت چیه؟ تئو خندید و گفت: نترس ادم نکشتم ولی بچه بودم یه سری صحنه جلو چشمم اتفاق افتاد... که... خب... حرفشو قطع کردم و گفتم: باشه فهمیدم اذیت نکن خودتو و سر تکون داد. چند دقیقه با سکوت گذشت و بالاخره تئو سکوت رو شکست: فردا باید 5 کافه باشم شلوغ هم هستیم اخر هفته ها خیلی خوش میگذره اگه دوست داری با رفیقت بیاین. ظرف تموم شده ی نودل رو روی میزی که جلوم بود گذاشتم و گفتم: این بهترین ایده ای بود که میشد بدی فقط میشه منم کمک کنم؟ از بچگیم ارزو داشتم تو کافه کار کنم. باورم نمیشد با یه پیشنهاد حالم تا این حد خوب شه، تئو با خنده گفت: بله بله معلومه که میشه ولی این چه ارزویی بود اخه؟ شروع به خندیدن کردیم و تصمیم گرفتم تلوزیون روشن کنم، روی شبکه ی ورزش بود که نشون میداد اخرین نفر لیام تلوزیون دیده تا خواستم بزنم بره تئو گفت: وای میشه نزنی بره؟ بازی مهمیه ندیدم. چشمامو ماساژ دادم و گفتم: باشه ببین. سرم رو روی دسته مبل گذاشتم و چشمامو بستم... @wrongtime3
چشمامو که باز کردم خورشید میتابید و با خواب الودگی به ساعت نگاه کردم، 2 و نیم بعد از ظهر بود! معمولا تا این ساعت خوابیدن برام چیز عجیبی نبود ولی نه وقتی قرار بود 4 برم بیرون! سریع خودمو جمع کردم و رفتم دستشویی، ابی به صورتم زدم و مسواک زدم. به سمت سالن رفتم و دیدم تئو روی همون کاناپه نشسته و هنوز داره فوتبال میبینه، صداش کردم: صبحت بخیررر. نگاهم کرد و گفت: صبح توعم بخیر، از کافه ی خودمون برات نون تست فرانسوی گرفتم با شیر کاکائو چون گفتی قهوه دوست نداری گذاشتم رو میز برو بخور بعد یکم دیگه هم حاضر شو که بریم سمت کافه. با این کارش ذوق کردم، با لحنی که احساسم رو نشون میداد گفتم: وای چرا زحمت کشیدی، فقط من باید برم حموم به نظرت دیر نمیشه؟ با لحن قانع کننده ای گفت: نه تو هرکاری دلت میخواد بکن میگم جیک یکم بیشتر وایسه. با اومدن اسم جیک یاد تماس تلفنی که داشت افتادم و گفتم: راستی جیک خوبه؟ مشکلش حل شد؟ سر تکون داد و گفت: اره از زنش جدا شده و زنش دختر بچه ی 4 سالشونو نگه نمیداره با صاحب کارمون حرف زد اجازه داد با خودش بیارتش سر کار نگران نباش. با این حرفش خیالم راحت شد و یادم افتاد به الا زنگ بزنم، گوشی رو برداشتم و الا بالاخره جواب داد: چطوری دختر؟ سریع در جوابش گفتم: من خوبم فقط اینارو ول کن با تمام سرعت حاضر شو بیا دم خونه ما با تئو بریم کافه سوال اضافه هم نکن خدافظ. تلفن رو قطع کردم و با سرعت باور نکردنی نون تست رو خوردم یا بهتره بگم بلعیدم. سریع به سمت حموم رفتم و اب داغ رو باز کردم... @wrongtime3
با ریختن قطره های آب از دوش حموم، بخار بیشتر میشد. حموم اب داغ بهترین حس دنیا! اگه دیرم نبود میتونستم وان رو پر کنم و ساعت ها توش بشینم ولی حیف که وقت نداشتم پس سریع کارمو انجام دادم و بیرون رفتم، حموم نزدیک اتاقم بود و نیاز نبود با حوله ی کوتاه از جلوی تئو رد شم، سریع از توی کمد دامن کرمی رنگی برداشتم و با شومیز ابی که گره زده بودم پوشیدم، گردنبند همیشگیم رو روی گردنم محکم کردم و با سرعت نور ارایش کردم، توی اون فاصله موهام داشت خشک میشد و تصمیم گرفتم با سشوار کشیدن حالتش رو خراب نکنم پس موهام رو شونه کردم و دست بهشون نزدم، عطر مورد علاقم رو برداشتم و روی لباسم خالی کردم، سریع توی سالن رفتم ساعت رو نگاه کردم، 16:13 دقیقه! باز هم خوب بودااا. توی همین فکرا بودم که تئو پشت سرم ظاهر شد و در حالی که لباس های دیشبش رو دوباره پوشیده بود گفت: الا دوستت اومد فکر کنم یکم از دیدن من اینجا شوک شده توی حیاط منتظرمون نشسته هروقت کارت تموم شد بگو بریم. سر تکون دادم گفتم: اره تموم شد کارم بریم. از در بیرون رفتیم و الا با دیدنم سریع گفت: عه سلام! خوبی تو؟ پیشش رفتم و بغلش کردم، واقعا دلم میخواست همه چیز رو براش تعریف کنم حیف که تئو گفته بود خطرناکه! بعد چند ثانیه در اغوش کشیدنش ازش جدا شدم و گفتم: همه چیزو بهت میگم! فعلا دیره بریم سمت کافه بعدا حرف بزنیم. امیدوار بودم تا بعد اومدن از کافه یادش بره، از در بیرون رفتم و خواستم به سمت پیاده رو برم که تئو گفت: کجا؟ ماشین گرفتم. با خجالت برگشتم و گفتم: حالا چی میشد از اول بگی من نرم اونور؟ خندید گفت: ببخشید. تا خواستم چیزی بگم تاکسی جلومون بود سریع سوار شدم و تا اونجا به بیرون پنجره خیره شدم، دلشوره ی عجیبی داشتم و احساس میکردم امروز قراره یه اتفاق بد بیوفته ولی توجه نکردم و سعی کردم حواسم رو به درخت های کنار خیابون پرت کنم، بلخره رسیدیم و با تشکر کردن از راننده از ماشین پیاده شدم، وارد کافه که شدیم از اون روز که من اومدم شلوغ تر بود و پر جنب و جوش تر بود، به سمت پیشخوان رفتیم و با دیدن جیک دست تکون دادم و پیشش رفتم، با لبخند و حس خوب از دیدن یه اشنا گفتم: سلام جیک، حالتو از تئو پرسیدم خیلی نگرانت بودم بهتری؟ کارت حل شد؟ جیک با لبخند پدرانه ای گفت: به لطف تو بله همه چی حل شد و اگر یکم دیر میرسیدم واقعا بد میشد، به دختر کوچولوی کنارش گفت... @wrongtime3
الیس، به دیانا سلام بده. زانو زدم تا راحت تر باهاش حرف بزنم با صدای نازک بچگونش گفت: سلام. موهای طلایی و چشمای عسلی داشت که با پیراهن صورتیش شبیه عروسک به نظر میرسید، دستی به موهاش کشیدم گفتم: سلام قشنگم. مشغول بازی کردن با الیس شدم و تو همین فاصله تئو و جیک شروع به سلام دادن کردن، فکر کنم 5 دقیقه تو اون حالت بودیم و وقتی که بالاخره تونستن از الیس جدام کنن به سمت میز رفتیم، تئو گفت: منو رو نگاه کنید هرچی میخواید بگید براتون بیارم مهمون من، سریع مخالفت کردم و گفتم: وای نههه، من میخواستم کمکت کنم نه اینکه یه بار هم روی دوشت اضافه کنم! تئو دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت: تو بشین کمک هم میکنی اول یکم استراحت کن تموم شد بیا آشپزخونه دنبالم، الا هم میتونه پیش جیک و الیس بشینه یا اگه دوست داره بیاد پیش ما هرجور که راحته. بالاخره روی میز نشستیم و الا گفت: نه مزاحم شما دوتا نمیشم دلم میخواد به جیک کمک کنم. تئو سر تکون داد و گفت: هرچی انتخاب کردین بهم بگین. لبخندی زدم و رفت، دست به سینه نشستم و گفتم: خب بزار تعریف کنم... ✩✩✩✩✩ همه چیز رو منهای اون صحنه ی شاهکاری که دیدم تعریف کردم بالاخره الا گفت:دیشب بهت خوش گذشته ها، البته که منم شب خوبی رو داشتم بگو کی پیام داد. یکم صندلیم رو عقب کشیدم و گفتم: نگو که... نزاشت جملمو تموم کنم گفت: ویلی. با دست به سرم کوبیدم و گفتم: چرا بلاک نمیکنی اینو؟ چی میگه باز؟ الا شونه بالا انداخت و گفت: حرفای همیشگی دلم برات تنگ شده چرا دیگه پیام نمیدی و این حرفا. خواستم شروع به فحش دادن کنم که صدای الیس رو از پشت سرم شنیدم: دیانا؟ تئو کارت داره میری پیشش؟ بلند شدم و به الا گفتم: میام الان. الا بلند شد و گفت: برو پیش عشقت منم میرم پیش جیک. خندیدم و به سمت آشپزخونه رفتم، تئو رو در حال ظرف شستن پیدا کردم، پیشش رفتم و گفتم: به منم دستکش بده! سر تکون داد و گفت: نه نه نه. شما بشین اینجا نمیخواد دست بزنی. با عصبانیت گفتم: پرنسسم مگه نه میزاری ظرف بشورم نه غذا درست کنم بده بابا حوصلم سر رفت! با خنده گفت: پرنسس که هستی ولی نه نمیدم خسته میشی! @wrongtime3
بده من ببینم حوصلم سر رففف! ظرف رو بالا برد تا دستم بهش نرسه و سعی میکردم بگیرمش، خندید و گفت: میتونیم تا صبح به این کار ادامه بدیم، ظرفو بهت نمیدم ولی تلاش کردنت خیلی بامزس. پریدم و ظرف رو گرفتم با حس پیروزی گفتم: تا صبح؟ 5 دقیقه ای گرفتمش که! کاملا خونسرد گفت: خودم ولش کردم که بگیری. با پوزخند گفتم: اره اره جون خودت قبول کن که گرفتم زندگی برد و باخت داره! جلو تر اومد و فاصلمون شاید حدود 10سانت بود، خم شد تا هم قد شیم و گفت: پس الان تو یه برد محسوب میشی؟ قرمز شدم، همه چی خیلی داشت زود پیش میرفت، عجیب بود، ولی همه جای زندگی من عجیب بود. این یه بار رو میخواستم بزارم هر اتفاقی میوفته بیوفته پس به چشماش نگاه کردم و گفتم: شاید؟ نزدیک تر شد، جوری که دیگه فاصله ای بینمون نبود. چشماش برق میزد با لحنی که گویای برق چشماش بود گفت: معلومه که همینطوره نُقلی. با خنده گفتم: نقلی چیه؟ میخواست جوابمو بده که در یهو باز شد و الا وارد شد، رنگش پریده بود با نفس نفس میگفت: هیچ ایده راجب اینکه چیکار کردین یا الان چیکار دارین میکنین ندارم ولی چند نفر دنبالتونن که ادم های خوبی به نظر نمیان. با ترس به تئو نگاه کردم و به سمت در رفتیم، میتونستم همون مرد با موهای جو گندمی رو ببینم که با جیک حرف میزد و الیس که با ترس به جیک چسبیده بود، تئو نگاهی بهم کرد و گفت: فقط دنبالم بیا و اصلا واینستا باشه؟ سر تکون دادم و دنبالش رفتم... @wrongtime3
دستت رو بده من! دستش رو گرفتم و با کمکش از کابینت بالا رفتم، پنجره ی کوچیک که اونجا بود رو باز کردم و میخواستم بیرون برم که صدای الا حواسم رو پرت کرد: دیا حواست به خودت باشه ها! سر تکون دادم و سریع بیرون پریدم، شانس اوردم که پایین پنجره چمن و بود و به پارک راه داشت مگرنه تا الان حتما زخمی شده بودم، چند ثانیه بعد تئو هم از پنجره بیرون پرید و دستم رو گرفت، با عجله گفت: فقط بدو! نمیدونستم کجا داریم میریم ولی دنبالش رفتم تا به یه خرابه رسیدیم. تئو وایساد و گفت: نُقلی اینجا با کسی چشم تو چشم نشو و از هیچ کس تاکید میکنم هیچ کس هیچی نگیر حتی اگه خودش رو دوستم معرفی کرد. هنوز هم نُقلی گفتنش رو نمیفهمیدم ولی الان واقعا بحث این نبود پس فقط پرسیدم: یعنی چی مگه کجا داریم میریم؟ بهم اشاره کرد که بیا و گفت: میبینی... ✩✩✩✩✩ فکر میکردم یه همچین جاهایی فقط تو فیلماس ولی خب انگار واقعیه، کوچه ی تنگ و سر بسته ای که در ورودی بهش از توی یه خرابه بود! هرکی مشغول یه کاری بود ولی چیزی که بین همشون مشترک بود یا حداقل چیزی که من فهمیدم این بود که همش غیر قانونی بود! مثل فروختن مو/اد، قا/چاق، د/زدی، و خیلی چیز های دیگه... تئو وایساد و گفت: تکون نخور وایسا الان میام. باشه ای گفتم و رفت، خانوم جوونی که ارایش عجیب و موهای کوتاه داشت به سمتم اومد، سینی جلوم گرفت که پر نوشیدنی های رنگارنگ بود... با لحنی که مخصوص فروشنده ها بود گفت: اولیش برای خانوم خوشگله رایگانه یکی بردار مهمون من! خانوم خوبی به نظر میرسید خواستم بردارم که یاد حرف تئو افتادم (از کسی چیزی نگیر حتی اگه خودش رو دوستم معرفی کرد) با لبخند گفتم: خیلی ممنونم، اصلا تشنم نیست. لحنش جدی تر شد و گفت: بردار دیگه به امتحانش میارزه. دوباره گفتم: مرسی نمیخوام. لحنش کاملا فرق کرد و گفت: بهت میگم بردار! @wrongtime3