میگن قهرمان هر دختری باباشه...
امروز میخوام درمورد قهرمانم بگم، درمورد کسی که هم برام مامان شد و هم بابا، پشتم بود تو هر موقعیتی، یکی از بهترین دوستام شد... همه چیزم شد.
بابای من همه چیزشو خودش ساخت. از اون زمانی که به بچه های فامیلشون ریاضی درس میداد و اولین حقوقش رو میگرفت، قلمچی معلم شد، رئیس شد، پیمان کار شد، جنگید جنگید جنگید و باز هم جنگید تا همه چیزایی که الان داره رو به دست بیاره، یه جنگجو واقعی.
بهترین ریاضی دانی که دیدم بابامه! مسئله ای نیست که بلد نباشه حلش کنه، راهی نیست که برای به دست اوردن پیدا نکنه به قول خودش (یه مهندس یا راهی خواهد یافت یا خواهد ساخت)، یه نخبه واقعی.
بابای من ورزش هایی که وجود ندارن هم بلده، شنا؟ نفسش رو ساعت ها هم نگه میداره، فوتبال؟ هر جمعه، والیبال؟ مسابقه هاشو ببین!... یه ورزشکار واقعی.
از ظاهرش هم که نگم انگار نه انگار 45 ساله!
خلاصه... بابای من یه ادم همه چی تمومه.
یکی دیگه از خوبی هاشم اینه رفیقمه:)
همه چیزشو اولین نفر بهم میگه و باهم بهش میخندیم، مسخره میکنیم، گریه میکنیم... بهترین دوستیه که دارم.
الان اینجوری نشده ها... از بچگی صدای عروسکام در میاورد، رو سرم ماست میریخت، باهام توپ بازی میکرد، لباسامو انتخاب میکرد، موهامو میبست...
همیشه بود و همیشه هست.
بابا، دوست دارم؛
𝓙𝓸𝓲𝓷✨
@wrongtime3
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
دلم خیلی رندوم بچگیامو خواست:) .
کاش بچه میموندم موقعی که تنها دغدغم اومدن آخر هفته ها و دیدن سینمایی از شبکه پویا بود موقعی که فکر میکردم وقتی میریم بیرون ماه مارو همراهی میکنه موقعی که پسرارو کتک میزدم و مامانم در خونه رو قفل میکرد ولی من بازم یه جوری فرار میکردم موقعی که تو خواب راه میرفتم و اشتباهی دمه در خونمون جیش کردم موقعی که زنگ میزدم از تلفن خونه به برنامه های مختلف تا برام داستان بگن موقعی که فکر میکردم بچه ها با دعا کردن و بعد از ازدواج بدنیا میان از طرف خدا موقعی که نمیدونسم دوست داشتن و علاقه به جنس مخالف یعنی چی موقعی که از شدت شیطون بودنم خانوادم نمیتونستن برن خونه فامیل و الان به زور و التماس بازم نمیتونن از خونه ببرنم بیرون موقعی که وقتی یه مورچه رو کشتم از عذاب وجدان یه هفته بخاطرش غصه میخوردم ولی الان اگه یه آدم جلوم جون بده ت.خمم نیست موقعی که فکر میکردم اگه از روی جدول های کنار خیابون نپرم یه اتفاق بد میافته موقعی که فکر میکردم اگه توی آسانسور بپرم آسانسور بدون من بالا میره موقعی که هرچی میگفتن دست نزن دقیقا همون چیزی میشد که باید دست میزدم ببینم چیه موقعی که از دیوار و درخت بالا میرفتم و بعد خانواده باید میومدن پایینم بیارن موقعی که به جای اینکه از چیزی بترسم اول میرفتم ببینم اگه این کارو بکنم چی میشه موقعی که برای رسیدن به چیزی که میخواستم راهی پیدا میکردم که بزرگترا اصلا به ذهنشون نمیرسید موقعی که هر بار میگفتن این دفعه دیگه تکرار نکن من واقعا تصمیم میگرفتم تکرارش نکنم فقط مشکل این بود که فرداش یه شیطنت جدید کشف میکردم موقعی که از بس دنبال دردسر میگشتم خانواده قبل از اینکه کاری بکنم فقط با نگاه کردن به قیافم میفهمیدن یه خبریه موقعی که برای خودم قانون میساختم ولی قوانین بقیه رو قبول نداشتم موقعی که وقتی چیزی ممنوع میشد به جای اینکه بیخیالش بشم دقیقا همون لحظه برام جذاب تر میشد موقعی که با اینکه میدونستم قراره دعوام کنن باز هم کار خودمو میکردم چون ته ذهنم میگفتم حالا ببینیم چی میشه آره بزرگسالی اصلا آرزوی قشنگی نبود .