#Wrongtime
#part_41
دستت رو بده من!
دستش رو گرفتم و با کمکش از کابینت بالا رفتم، پنجره ی کوچیک که اونجا بود رو باز کردم و میخواستم بیرون برم که صدای الا حواسم رو پرت کرد: دیا حواست به خودت باشه ها! سر تکون دادم و سریع بیرون پریدم، شانس اوردم که پایین پنجره چمن و بود و به پارک راه داشت مگرنه تا الان حتما زخمی شده بودم، چند ثانیه بعد تئو هم از پنجره بیرون پرید و دستم رو گرفت، با عجله گفت: فقط بدو! نمیدونستم کجا داریم میریم ولی دنبالش رفتم تا به یه خرابه رسیدیم. تئو وایساد و گفت: نُقلی اینجا با کسی چشم تو چشم نشو و از هیچ کس تاکید میکنم هیچ کس هیچی نگیر حتی اگه خودش رو دوستم معرفی کرد. هنوز هم نُقلی گفتنش رو نمیفهمیدم ولی الان واقعا بحث این نبود پس فقط پرسیدم: یعنی چی مگه کجا داریم میریم؟ بهم اشاره کرد که بیا و گفت: میبینی...
✩✩✩✩✩
فکر میکردم یه همچین جاهایی فقط تو فیلماس ولی خب انگار واقعیه، کوچه ی تنگ و سر بسته ای که در ورودی بهش از توی یه خرابه بود! هرکی مشغول یه کاری بود ولی چیزی که بین همشون مشترک بود یا حداقل چیزی که من فهمیدم این بود که همش غیر قانونی بود! مثل فروختن مو/اد، قا/چاق، د/زدی، و خیلی چیز های دیگه... تئو وایساد و گفت: تکون نخور وایسا الان میام. باشه ای گفتم و رفت، خانوم جوونی که ارایش عجیب و موهای کوتاه داشت به سمتم اومد، سینی جلوم گرفت که پر نوشیدنی های رنگارنگ بود... با لحنی که مخصوص فروشنده ها بود گفت: اولیش برای خانوم خوشگله رایگانه یکی بردار مهمون من! خانوم خوبی به نظر میرسید خواستم بردارم که یاد حرف تئو افتادم (از کسی چیزی نگیر حتی اگه خودش رو دوستم معرفی کرد) با لبخند گفتم: خیلی ممنونم، اصلا تشنم نیست. لحنش جدی تر شد و گفت: بردار دیگه به امتحانش میارزه. دوباره گفتم: مرسی نمیخوام. لحنش کاملا فرق کرد و گفت: بهت میگم بردار!
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_42
صدای تئو از پشت سرم اومد که میگفت: شارلوت قرار نیست هرکی رو میبینی چیزخور کنی که! خانومی که ظاهرا اسمش شارلوت بود به محض دیدن تئو پیشش رفت و با مهربونی گفت: تئودور! خیلی وقت بود بهمون سر نزده بودی تو کجا و اینجا کجا؟ تئو با بیخیالی گفت: هنوزم نمیخواستم سر بزنم ولی خب مجبورم، دنبال عمو لافین میگردم کجاس؟ از جرمی پرسیدم گفت نمیدونه. شارلوت شونه بالا انداخت و گفت: خودت اون الدنگ رو میشناسی احتمالا سرش یه جا گرمه، ولی فکر کنم بتونی توی کلاب پیداش کنی! یکم دیگه میرم اونجا. تئو بهم اشاره کرد و گفت: بیا بریم نُقلی، مرسی شارلوت در ضمن بهتره واسه ی فروش اونا راه بهتر از چیزخور کردن دخترای بیچاره پیدا کنی! سریع پیشش رفتم و به راهمون ادامه دادیم. کمی که از شارلوت دور شدیم گفتم: هرجا خواستی بری منم باهات میام تنها نمیمونم! تئو خندید و گفت: شانس اوردی گیر شارلوت افتادی زن عموی من فقط یه مقدار ترسناک به نظر میاد قلب مهربونی داره و بهت قول میدم اگه باهام میومدی خیلی بدتر بود! از حرفش تعجب کردم و گفتم: وایسا ببینم زن عموت؟ تئو گفت: خیلی چیز ها هست که باید بهت بگم ولی اول باید لافین رو پیدا کنم.
✩✩✩✩✩
فک کنم جهنم واقعی اینجا بود! به محض وارد شدن بوی الکل و سیگار به مشامم رسید و دود همه جا بود، مردم برهنه و م/ست روی زمین افتاده بودن و بعضی ها هم در حال شر/ط بندی و مسابقه دادن. دست تئو رو گرفتم و فشاری به دستم داد که معنیش همون مواظبتم خودمون بود، سمت بار tندر رفتیم و تئو گفت: لافین کجاس؟ بار tندر که در حال درست کردن کو/کتل بود گفت: چمیدونم احتمالا باز تو اتاقش داره میخوره دیگه! تئو لیوان های که بار tندر در حال پر کردن اونها با کو/کتل بود رو زمین انداخت و صدای شکستش برای چند ثانیه توجه بار tندر رو جذب کرد، دستش رو روی میز گذاشت و گفت: بهت گفتم لافین کجاست؟ مرد نگاهش کرد و بلخره با تمام حواسش به سوال تئو فکر کرد و پس از چند ثانیه، با جدیت گفت: توی سالن بیلیارده. تئو لبخند زد و گفت: ممنونم گری! بیا بریم نُقلی!
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_43
وقتی نزدیک سالن بیلیارد شدیم تئو دوباره شروع به نصحیت کرد و گفت: عموم چرت و پرت زیاد میگه، اصلا اهمیت به حرفاش نده. سر تکون دادم و داخل رفتیم: سالن خالی بود و مردی با پیراهن سفید و شلوار مشکی، موهای خیس از عرق و کفش های واکس زده مشغول زدن توپ ها با چوب بیلیارد بود. به محض وارد شدن ما داد زد: گری مگه بهت نگفتم نیا... تئودور! به سمت تئو اومد و بغلش کرد. موهاش رو تکون داد و گفت: چطوری پسر؟ دلمون برات تنگ شده بود. این خانوم کی باشن؟ نزاشتم تئو حرف بزنه و خودم گفتم: سلام، من دیانام تعریفتون رو زیاد شنیدم. لافین دستش رو جلو اورد و با لبخند گفت: خوشبختم، منم لافینم عموش، و به تئو اشاره کرد. تئو که تا الان حرفی نزده بود گفت: اگه سوال پیچ کردنت تموم شده منم دلم برات تنگ شده بود ولی مسئله ی مهم تری هست که باید درموردش باهات حرف بزنم. لافین لیوان ویس/کی کنار دستش رو پر کرد و گفت: بعد 7 ماه اومدی میزاشتی ببینمت اول! چه عجله ایه! تئو با عصبانیت گفت: اتفاقا عجله دارم، نُقلی نظرت چیه بری تو اتاق پیش شارلوت؟ نترس چیز خورت نمیکنه دست پخت خوبی داره میتونی هرچی میخوای بخوری! فکر کنم منظورش این بود که یکی از قوانین تغییر کرده و میتونم چیزی بخورم، فهمیدم که باید خصوصی حرف بزنن پس به سمت اتاق رفتم و گفتم: اره اره الان میرم. و وارد اتاق شدم، اتاق نسبتا بزرگی بود پر از یخچال ها و رگال هایی پر از لباس و کارتون که کنار اوناها مبل و تلوزیون هم بود، و اشپز خونه ی کوچکی هم اخر اتاق دیده میشد، شارلوت رو مبل نشسته بود و با دیدنم گفت: نشد خوب اشنا بشیم بیا ببینمت. هنوز ازش میترسیدم ولی پیشش رفتم و گفتم: من دیانام. البته بیشتر دیا صدام میکنن. شارلوت شونه بالا انداخت و گفت: منم شارلوتم زن عموی تئو. با لبخند گفتم: خوشبختم! شارلوت با مهربونی گفت: غریبی نکن بیا لباستو عوض کن معلوم نیست چجوری تونستی دامنت رو تحمل کنی تا اون موقع برات کیک میپزم نظرت چیه؟ لبخند زدم و تشکر کردم. به سمت رگال ها رفتم شلوار جین پیدا کردم که سایز کمرش بزرگ بود ولی میتونستم با کمربندی که توی سبد کنار رگال بود بپوشم در کنارش هم تاپ مشکی نخی که طرح عجیبی داشت رو برداشتم. پشت رختکن رفتم و لباسمو عوض کردم. هنوز باورم نمیشد، گوشیم کافه جا مونده بود، از بابام و الا هیچ خبری نداشتم و الان توی یه جای عجیب پیش زنی نشسته بودم که تا چند ساعت قبل میخواست چیز خورم کنه و از قضا زن عموی پسریه که چند روز پیش باهاش اشنا شدم و الان نمیدونم اصلا با اون پسر چه نسبتی دارم و حتا نمیدونم همون پسر با عموش درمورد چه چیزی حرف میزنن!
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_44
توی فکر بودم که گریم گرفت، روی مبل نشستم و اجازه دادم اشک هام جاری شه، شارلوت که این صحنه رو دید پیشم اومد و گفت: نمیدونم چی شده ولی چیزی که تئودور رو بعد 1 سال اینجا کشونده مطمئنم چیز خوبی نبوده، نگران نباش هرچی هم که باشه گره کار دست لافینه حلش میکنه، اگه لافین نبود من الان زنده نبودم که! از دست یه مشت رو/انی نجاتم داد! شاید بهش نخوره ولی مرد شریفیه فقط دنیا باعث شده شرافتش تو راه بدی خرج بشه. با حرفاش اروم گرفتم، انگار روی اتیشی که هر لحظه بیشتر در حال گر گرفتن بود اب میریخت. شارلوت اون ادمی که چند ساعت پیش دیدم نبود، زیر این نقابی که برای خودش درست کرده بود، موهای کوتاه بنفش، ارایش سنگین و لباس های عجیب توی چشمای اهوییش هنوز مهربونی و رحم وجود داشت، لبخند زدم و گفتم: حرفات واقعا ارامش بخش بود شارلوت. شارلوت طوری که انگار تا حالا این رو نشنیده بود گفت: من؟ نه بابا فقط حرف میزنم. در ضمن فقط تئودور منو شارلوت صدا میکنه اونم جدیدا میتونی شارل صدام کنی. کمی فکر کردم و گفتم: به خاطر همین تئودور صداش میکنی؟ به نشانه ی تایید سر تکون داد، و پرسید: راستی تو از کجا باهاش اشنا شدی؟ بحث خیلی یهو عوض شد و خودم رو باهاش وقف دادم پس گفتم: یه کافه ی فرانسوی تو میدون اصلی وجود داره، اونجا که بودم دیدمش و یکم حرف زدیم قرار شد فرداش هم رو ببینیم، فرداش که رفتیم مردی با قد متوسط و موهای جو گندمی داشت دو تا زن رو میکشت، همه چیز خوب بود که فرداش تو کافه بودیم پیدامون کرد. شارلوت با تعجب پرسید: وایسا ببینم احیانا اسمش جو نبوده؟ سر تکون دادم و گفتم: تو حرفاش گفت اسمش جو کولینزه. شارلوت از روی مبل بلند شد و گفت: داری بهم میگی شما جو کولینز رو دیدید؟؟؟ فکر کردم تئودور خل/افی چیزی کرده با جو مواجه شدی؟؟ دستم رو کشید به سمت دری که وارد سالن بیلیارد میشد و با فشار در رو باز کرد. تئو روی مبل مشکی بزرگی نشسته بود و لافین رو میز بیلیارد، شارلوت جیغی زد و گفت: جو؟ الان باید به من بگید؟ دارید باهام شوخی میکنید دیگه اره؟ تئو نگاهش کرد و گفت: شارل اروم باش! اتفاقی نیوفتاده که! شارلوت دوباره جیغ زد و گفت: اتفاقی نیوفتاده؟ اون روانی نزدیک بود دوبار من رو بکشه! لافین بلند شد و گفت: و هر دوبارش رو هم نذاشتیم درسته؟ تا الان سکوت کردم و به حرفاشون گوش دادم، جلو تر رفتم و گفتم: اینجا چه خبره؟
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_45
جانم؟؟؟؟
وقتی شنیدم که جو عمو کوچیکه ی تئوعه باورم نمیشد. مگه فیلم ترکیه؟ این فامیل اون در میاد یعنی چی اخه، توی همین فکر ها بودم که شارلوت گفت: راستش رو بخوای تئو یه مدت هم براش کار میکرد، البته که به میل خودش نبود جفری وقتی که با ام ازدواج کرد، قرار نبود بچه دار شن فقط اصرار امیلی بود که تونست راضیش کنه ولی وقتی که تئو به دنیا اومد، جو و لافین عاشقش بودن و این باعث شده بود جفری از تئو بدش بیاد و یه جورایی بهش حسودی کنه. جفری به عنوان برادر کوچیک جو و لافین همیشه نیاز به توجه و تایید اون دوتا داشت، تئو بچه ی بامزه ای بود هم حرفاش هم رفتارش و کلا تو دل برو بود.صادقانه بگم جای جفری رو براشون پر کرده بود، وقتی که تئو یکم بزرگتر شد تو مدرسه واقعا درس نمیخوند. با این حرفش خندم گرفت، از همون اول هم بهش نمیخورد که بخواد درس بخونه. شارلوت با لبخند گفت: نخند جدی میگم، ولی جدای درس تو تمام رشته ها ورزشی مهارت داشت و بهترین بازیکن والیبال مدرسشون بود، جو همیشه توی مسابقه های تئو شرکت میکرد. لافین و جو همیشه مسابقه میدادن که ببینن کی بهترین کادو رو براش میگیره، همیشه لافین برنده میشد. گذشت و گذشت تا تئو 15 ساله شد، کادو ی جو به تئو دیگه بهترین بازی سال یا موتور نبود، کادوش راز خانوادگی بود، رازی که همه چیز رو عوض کرد. نگاهی بهش کردم و گفتم: و اون راز چی بود؟ هر سه تاشون به هم نگاه کردن و ایندفعه تئو برای تعریف کردن ادامه ی داستان جلو اومد...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_46
وقتی که برای تولد 15 سالگیم یه کلید گرفتم شوکه شدم، یه کلید؟ برای چی بود؟ چیکار باید باهاش میکردم؟ از جو پرسیدم و جوابش فقط (پارک ریجنت) بود. 10 روز تمام اونجارو گشتم، انقد گشتم و گشتم که بالاخره جرعت کردم توی ساختمون خرابه ای که از بچگی ازش میترسیدم برم. توی خرابه رو گشتم، تهش به یه کوچه ختم شد. وارد کوچه که شدم مثل تو بود وقتی اولین بار اینجا رو دیدی، اونجا گری رو دیدم و ازش پرسیدم یه همچین کلیدی رو کجا میتونم استفاده کنم، بهم گفت که باهاش به بار برم، وقتی رسیدم طبقه بالا رفتیم و یه دفتر خیلی بزرگ دیدم. صندلی های بزرگ مشکی و کمد های بزرگ که پر از اسناد مختلف بود. صندلی بزرگی هم اونجا بود، وقتی که برگشت از دیدن کسی که اونجا بود شوکه شدم. جو بود! سمتش رفتم و تنها سوالی که ازش پرسیدم همین بود، یعنی چی؟ جوابش همونی بود که نیاز داشتم، فهمیدم خانواده ی من پولشون رو از کارخونه ی صنایع غذایی در نمیارن! فهمیدم جو و لافین یکی از بزگترین خلاف کار های لندن بودن! نگاهش کردم و سعی کردم اتفاقات رو هضم کنم، پرسیدم: پس جفری چی؟ اون بخشی از این کسب و کار خانوادگی نبود؟ لافین لیوان وی/سکی که دستش بود رو سر کشید و گفت: خب اینجاش رو من باید تعریف کنم، جفری همیشه یه بی عرضه بود، تنها چیزی که براش مهم بود پا/رتی هایی بود که میرفت. بابا خیلی سعی کرد اون رو سر عقل بیاره ولی نه نمیشد، جفری تنها سهمی که از این به قول خودت کسب و کار داشت توزیع مو/اد بود. کار مهمی نبود به جز جفری ده ها نفر دیگه هم بودن که این کار رو میکردن، فکر میکردیم پسرش هم مثل اون باشه ولی تئو همیشه باهوش بود، شاید نه توی حل کردن یه مسئله ی مسخره ریاضی یا شیمی ولی تو حل کردن معما ها یه پا نخبه بود، توی ورزش؟ دومی نداشت، توی پوشوندن گند کاری هاش؟ رو دست نداشت! اون موقع مشکلاتش بچگونه بود شاید شکوندن گلدون مورد علاقه ی امیلی یا خراب کردن امتحاناش، ولی تو لاپوشونی کردن همونا هم عالی بود!
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_47
جو سعی میکرد از این ویژگی تئو استفاده کنه و اون قلب مهربونش رو با سیاهی خودش رنگ کنه، موفق هم شده بود، تئو دیگه نه قلبی داشت و نه احساسی، شبیه جو شده بود همه چیش. از اون پسر مهربونی که به حیوون های اسیب دیده کمک میکرد رسیده بود به کسی که با دیدن شکنجه شدن بقیه هیچ مشکلی نداشت. نگاهی به تئو انداختم، این ادمی نبود که من میشناختم، کسی که به نگاهش اطمینان کردم و خانواده و دوستام رو باهاش ول کردم، این ادم نباید نوچه ی عمو کوچیکش میبود. خواستم داد بزنم، خواستم با صدای بلند بگم که مشکلات خانوادگی شما هیچ ربطی به من نداره ولی انگار صدا توی گلوم قفل شد. انگار دستی روی گلوم بود و نمیزاشت این رو بگم ولی اون دست یه جسم نبود و دست عشق بود. عشقی که باعث شده بود چشمم رو به همه چیز هایی که درموردش میشنیدم ببندم. برخلاف چیزی که میخواستم بگم فقط گفتم: ادامشو بگو. لافین با اشاره به شارلوت و تئو گفت: فکر کنم گری نیاز به کمک داره نظرتون چیه برین پیشش؟ با این حرفش بهشون فهموند که میخواد تنها باهام حرف بزنه، تئو و شارل بیرون رفتن ولی تئو تا اخرین لحظه بهم خیره شده بود، نمیدونستم کسی که جلوم وایستاده هیولاست یا که فرشته و تشخیصش برام غیر ممکن شده بود. توی اتاق فقط من و لافین موندیم، لافین از دیوار چوب بیلیارد رو برداشت، به سمتم اومد، چوب رو به دستم داد و گفت: بلدی بازی کنی؟ چوب رو توی دستم اینور اونور کردم و گفتم: خیلی وقته بازی نکردم ولی بلدم. لافین گفت: خب همینجوری که داستان خانواده ی مارو میشنوی میتونیم یکم بازی کنیم، نظرت چیه؟ به نشانه ی تایید سر تکون دادم و بازی رو شروع کردم. لافین که از ضربه ای که به توپ خورده بود شوکه شد گفت: خب پس بازیت خوبه! بذار ادامشو بگم میدونم چقدر برای شنیدنش کنجکاوی! و به توپ ضربه زد. به اون سمت میز رفتم و چوب رو تنظیم کردم، بعد از زدن توپ گفتم: اره جدا خیلی ممنون میشم که بقیشو تعریف کنی! لافین با خنده گفت: باشه بزار ادامشو بگم، یه روز تئو با نانسی بیرون بود و خب در حال چندش بازی... حرفش رو قطع کردم و با زدن توپ گفتم: نانسی کیه؟ لافین که انگار یادش رفته بود قسمتی رو تعریف کنه گفت: نانسی؟ دوست دختر قبلی تئو. دختر نازی بود موهای طلایی کوتاه و چشمای ابی روشن پوست سفیدِ رنگ پریده که باعث میشد قرمزی گونه هاش همیشه مشخص باشه، همیشه قانون مدار و مرتب بود و در عین حال دنبال رسیدن به سوال های پیچیدش. خلاصه دختر تو دل برو بامزه ای بود تئو هم دوستش داشت. با تک تک توصیف های نانسی شاحساس میکردم یه چیزی توی قبلم فرو میریزه، بغض کردم ولی سعی کردم به حسم غلبه کنم و گفتم: نانسی الان کجاست؟
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_48
لافین گفت: بزار بقیشو بگم، توی همون حالت چندش و بد بودن که جو اون هارو میبینه، ولی نه چیزی به تئو میگه و نه ازش میخواد که بس کنه فقط چند دقیقه از دور بهشون نگاه میکنه. هیچ کس فکرش رو هم نمیکرد همون جو کولینز معروف که از هرچی زن بود حتا مادرمون تنفر داشت عاشق دوست دختر برادر زادش بشه، اونم برادر زاده ای که میپرستید. نانسی بر خلاف ظاهر بانمکش موذی ترین ادمی بود که دیدم. وقتی جو بهش پیشنهاد داد در جا قبول کرد و تئو رو به راحتی فروخت. لافین به سمت یخچال بزرگی که پشت میز بود رفت، لیوان ابی اورد و گفت: بیا بخور منم گای تو بودم شوکه میشدم! شوکه در مقبال حسی که الان داشتم هیچ بود، کدوم ادم عاقلی با عمو ی دوست پسرش بهش خیانت میکنه؟ اب رو از دست لافین گرفتم و نوشیدم، به لافین گفتم: من هنوز باورم نمیشه چجوری ممکنه همچین کاری بکنه؟ لافین شونه بالا انداخت و گفت: نانسی بود دیگه پول براش حرف اول رو میزد، اینارو ولش کن بزار از واکنش تئو بهت بگم، تئو وقتی فهمید از جو متنفر شد. پیشم اومد و همه چیز رو بهم گفت و تنها کاری که میتونستم براش بکنم کاری بود که دوست نداشت. تئو کارش رو دوست داشت و ازش لذت میبرد، ولی نه من نه امیلی راضی نبودیم و تصمیم گرفتم هرکاری که جو بهش میگه رو به نانسی بسپرم و نانسی رو نوچه ی جو کنم. کار سختی بود ولی باعث شد تئو از هممون متنفر شه. نگاهش کردم و گفتم: نگو که این رو میخواستی! لافین طوری نگاهم کرد انکار با این جمله نابودش کرده بودم، با بغض گفت: معلومه که این رو نمیخواستم! تئو عین پسر خودم بود ولی تنها شکلی که میتونستم نشون بدم نانسی بوده که همه چیزش رو ازش گرفته همین بود...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_50
تئو نفسش را حبس کرد: از لحنت میفهمم لافین چیزهایی بهت گفته… چیزهایی که نباید. ولی قبل از اینکه قضاوت کنی، فقط گوش بده.
با عصبانیت گفتم:چیزهایی که نباید؟ اگه لافین نمیگفت، تو اصلاً قرار نبود هیچکدوم رو بهم بگی، نه؟
تئو مکث کرد. پس از چند ثانیه گفت: دیا… منظورم این نیست. بذار توضیح بدم.
بلند شدم.نمیتوانستم آروم باشم.
با بغض گفتم: یچی لازم نیست بگی تئودور. تو منو آوردی اینجا و هیچچی بهم نگفتی… نانسی، عموت، همهچی! فقط دروغ و مخفیکاری. من حتی نمیدونم تو کی هستی!
تئو یک قدم نزدیکتر اومد.
فاصله ای که بود رو از بین برد، با انگشتش آرام موهایم را پشت گوشم زد و گفت:من همونم… همونی که میشناسی. فقط با یه گذشتهی لعنتی که دارم تلاش میکنم ازش فرار کنم.
فاصله دیگر وجود نداشت.نفسش را حس میکردم.
و با اینکه میدونستم اشتباهه…
اجازه دادم اولین بـ.وسهام، در بدترین زمان ممکن، اتفاق افتاد.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که در باز شد.
جفتمون به سمت دیگه ای پرت شدیم
شارلوت وارد شد و گفت: تئو… تو واقعاً تایمینگت افتضاحه.
تئو بدون اینکه چشم ازم برداره گفت:
شارلت… کاش میشد یه کم دیرتر میومدی؟ تازه شروع شده بود.
لافین از پشت داد زد:اگه این شروعه، من نمیخوام پایانشو ببینم.
با دست به سرم کوبیدم و گفتم:وای…
@wrongtime3✨
#wrongtime
#part_51
شارلت خمیازه ای کشید و گفت:
از شما باشه تا صبح میخواین وایسین و بحث کنید، بسه دیگه من میخوام خیر سرم بگیرم بخوابماااا
تئو با خنده گفت:
باشه باشه، ما بریم تو اتاق طبقه بالا؟ یا همینجا رو مبل ها هم جا هست نمیخوایم مزاحم شیم.
لافین سمت تئو اومد، با شدت به سرش زد و گفت:
برو بگیر بخواب تورو خدا مزاحم تنها چیزی که هستی خواب ماعه، هرچی هم خواستی بگو گری برات بیاره نزار دیانا غریبی کنه خب؟
لبخندی به لافین زدم و تشکر کردم، بعد از سالن بولینگی که چند ساعت توش بودیم بیرون رفتیم و دوباره به بار رسیدیم، هنوز پر جمعیت و سر و صدا بود ولی یاد گرفته بودم که توجهی بهشون نکنم، پشت تئو راه افتادم و رفتم.
تئو سکوتی که بینمون بود رو شکست و گفت:
نقلی... اگه میخوای با خانوادت حرف بزنی از گری برات گوشی بگیرم باهاشون صحبت کن ولی زیاد نشه، خطرناکه.
بعد چند ساعت سخت که فقط کنار اومدن با حقیقت ها بود، یه خبر خوب باعث شد ناخوداگاه لبخند بزنم، به تئو گفتم:
وای جدی میشه؟ بابام و لیام برزیلن خطشون رو هم بلد نیستم اشکال نداره زنگ بزنم الا؟
سر تکون داد و گفت:
به هرکی دوست داری زنگ بزن، چیز دیگه ای نمیخوای؟
با لبخند گفتم:
نه، مرسی بابت همه چیز و مرسی بابت کمکت.
دستش رو روی شونم انداخت و گفت:
کاری نکردم دیوونه! بگیر بشین اینجا الان میرم برات گوشی میارم.
✩✩✩✩✩
چند دقیقه بعد تئو با یه کیسه خوراکی و یه گوشی اومد و گفت:
ببین از گوشی این هارو هم اوردم بخوری چون نمیدونستم چی دوست داری هم ساندویچ کالباس، مرغ و هم گوشت اوردم. نوشیدنی هم انرژی زا اوردم برات یکمم کیک و شکلات ضعف نکنی، اب هم اوردم نمیدونم برای چی.
خندیدم و گفتم:
اینهمه اخهههه؟ من فقط گوشی خواستم ازت.
گوشی رو از بهم داد و منم فورا به الا زنگ زدم، چند تا بوق خورد و بلخره گفت:
Ela: الو؟
Diana: الا منم دیا!
Ela: خودتی؟ میدونی چقدر نگرانت شدم؟ از صبح فقط دارم به بابات میگم نگرانت نباشه و تو هنوز کتابخونه ای!
Diana: ببخشید نمیتونستم حرف بزنم الانم باید زود قطع کنم، به بابام بگو رفتیم اردو انتن هم نداریم چند روزی اینجام
Ela:نمیتونم بپرسم کجایی؟
Diana:نه فک نکنم
Ela:حالت خوبه دیگه؟
Diana:خوب خوب
Ela: دیا این ادمایی که من دیدم هیچ جوره ول کن نیستن حواست به خودت باشه ها.
Diana: هست هست! الا توعم حواستو خوب جمع کن الانم میرم باز بهت زنگ میزنم خدافظ نازم.
قطع کردم، احساس سبکی داشتم...
@wrongtime3✨