eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
222 دنبال‌کننده
7 عکس
11 ویدیو
1 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... سومین شروع ما. 1405/05/02 Me: @pv_shaya2 #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
با صدای فلور از خواب بیدار شدم که میگفت: دیانا ساعت 6 شد مرخصی عزیزم. چشامو باز کردم، کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: مرسی فلور الان میرم. لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. با بسته شدن در بلند شدم و از کیف مدرسم که الا با خودش اورده بود شونه و عطرم رو بیرون اوردم، موهام که تا کمرم میرسید رو با دست گرفتم و شونه کردم. با وجود پر بودن موهام ریزش خیلی شدیدش باعث شده بود که همیشه موهام همه جای خونه باشه ولی امروز از همیشه بیشتر ریخته بود و تخت پر مو شد. میدونستم به خاطر استرسه، موهارو از روی تخت برداشتم و توی سطل اشغال ریختم، لباس سفید سابقم( الان بیشتر خاکی و خونی بود) رو با سوییشرت مشکی ساده ای که الا اورده بود عوض کردم. جلوی اینه رفتم زیپ سوییشرت رو تا نزدیکای سینم کشیدم و باعث شده بود تاپ سفیدم از زیرش معلوم باشه، لاکتم که عکس الا بابام و لیام توش بود روی گردنم می درخشید. بند کفش هام که تا چند ساعت پیش پشم کت میا روش بود رو محکم کردم، یجورایی هم با عطر دوش گرفتم. بعد از تموم شدن کار هام بلخره از اتاق بیرون رفتم. از راهرو بیمارستان رد شدم، بلخره به در رسیدم و با باز شدن در نسیم پاییزی خنکی به صورتم خورد... @wrongtime3
معدم میسوخت و نشون میداد این 24 ساعتی که غذا نخوردم تاثیر خوبی رو معدم نداشته ، میدونم الا گفت نرو بیرون ولی هنوز وقت داشتم و در نتیجه یه دوری زدن تو شهر که به جایی ختم نمیشد نه؟ به افکارم خندیدم و راه افتادم. برج های بلند، مرکز خرید های بزرگ و مردمی که سرشون به زندگی خودشونه... لندن، شهری که هیچ کس هیچ وقت، دنبال حاشیه نبود و هیچ اتفاقی نمی افتاد. به مردم دقت کردم، یکی تنها با چشم های متورم، خانوم پیر مهربونی که به گربه ای کنار خیابون غذا میداد، مردی که کت و شلوار مرتبی پوشیده بود و کیف سامسونت به دست داشت سر تلفن افراد میزد، اکیپ دوستانه ای که با خنده از خیابون رد میشدن و زن و مردی که در حال بوسیدن هم بودن... بیاین بهشون دقت نکنیم. توی همین فکر ها بودم که کافه ی فرانسوی گوشه ی خیابون حواسم رو پرت کرد. دیوار هایی به رنگ ابی نفتی، سایه بونی زرشکی ابی( مثل کیت بارسا تیم مورد علاقه ی لیام)، پنجره های سفید که جلوش گلدونی با برگ های سبز و شکوفه های قرمز قرار داشت، 2 میز چوبی با صندلی هایی کوچیک و در ورودی کوچک قرمز. میتونستم بگم چشمام برق میزد! ترجیح دادم به جای کافه ی بیرون بر همیشگیم که فضای خشک و رسمی داشت از این کافه ی جدید دیدن کنم... @wrongtime3
به سمت در رفتم و به محض باز شدن در صدای زنگوله ی بالای در( هرچند که توی صدای جمعیت گم شده بود) به گوش رسید، بوی خوب شیرینی توی صورتم خورد باعث برق چشام شد! فضای تو کافه از بیرونش هم خوشگل تر بود، مثل همون میز های چوبی دم در با این تفاوت که صندلی های بزرگتری داشت داخل هم بود، برعکس چیزی که به نظر میرسید کافه بزرگی بود و ویترین های بزرگ شیشه ای کافه، پر از انواع نون های فرانسوی، دونات، کروسان های متنوع و... بود. فضای کافه شلوغ و پر تلاطم بود! عاشق کافه شده بودم! دیگه صبر نکردم و به سمت ویترین ها رفتم، باریستای کافه مردی حدودا 40 ساله همسن پدرم بود و داشت با تلفن حرف میزد و چیزی که میشنیدم این بود: نمیشه نیم ساعت نگه داریش؟ نه رئیسم نمیزاره بیام امروز خیلی شلوغه... خواهش میکنم اون بچس! نمیتونم فقط نیم... تلفن قطع شد و با ناراحتی و بغض به تلفن نگاه کرد. نگاهش کردم، راستش عذاب وجدان گرفتم که به خاطر من نمیتونه بره ! با مهربونی نگاهش کردم و گفتم: اگه میخوای جایی بری میخوای من به جات وایستم؟ با دست اشکاش رو پاک کرد و با خوشحالی گفت:باورم نمیشه تو فرشته ای! ایشالا خدا هرچی میخوای بهت بده ولی شما بچه ای. دستم رو به شونش زدم و گفتم: اقا شما مثل پدرمی فک کن دخترت داره کمک میکنه فقط شیفت تا ساعت چنده؟ نگاهی به ساعتش کرد و 7:30.گفتم: خب باشه باید چیکار کنم؟... @wrongtime3
گره ی پشت پیش بند سفیدش رو باز کرد و تونستم اسمش رو که روی پیش بند نوشته رو بخونم (جیک) . جیک که متوجه نگاهم به اسمش شد فورا با مهربونی گفت: راستی معرفی نکردم من جیکم و تو؟ با لبخند گفتم: من دیانام البته دیا صدام میکنن. جیک لبخند زد و گفت: خوشبختم دیا، در ضمن کار زیادی نمونده فقط همینطور که میبینی پیش خدمتمون سرش با گوشیش گرمه. و به دختر جوونی که موهای کوتاه ، ارایش نسبتا سنگین ، لباس مشکی کوتاهی به تن داشت و با تلفن صحبت میکرد اشاره کرد و ادامه داد: باید لیوان هارو از روی میز ها جمع کنی و ببری ظرف شویی. یه دونه کروسان هم مهمون من برای خودت برداری توصیه ی من بهت اون مربای تمشک و کاکائو ها مورد علاقه ی خودمه. همونجوری که پیش بند رو میپوشیدم و بندش رو محکم میکردم با خنده گفتم: چشم رئیس برو خیالت راحت! جیک سر تکون داد و از کافه خارج شد. منم سینی روی پیشخوان رو برداشتم،به سمت میز ها رفتم و و تمامی لیوان های قهوه رو توی اون چیدم و به سمت ظرف شویی رفتم. ظرف شویی ساکت بود جز یک پسری با قد نسبتا بلند و موهای حالت دار و پوستی نسبتا سبزه هیچ کس نبود. نمیتونستم دقیق ببینمش و اهمیتی هم نمیدادم، کنارش وایسادم و شروع به چیدن فنجان ها توی سینک شدم، بوی سیگار از پسر که کنارم بود بلند میشد و به عنوان کسی که از بوش متنفر بودم باعث شد حواسم به اون بوی وحشتناک پرت شه ، لیوان توی دستم به زمین بیوفته و به طور وحشتناکی خورد شه... @wrongtime3
با پرت شدن فنجون، من و پسر به عقب پریدیم. فقط میخواستم به جیک کمک کنم و ببین چیشد! سریع نشستم و مشغول به جمع کردن شیشه ها شدم و تند تند گفتم: وای وای من واقعا معذرت میخوام اشتباه شد حواسم نبود. بر خلاف تصورم که داد بزنه و بخواد بد رفتاری کنه خم شد و شروع به جمع کردن شیشه ها کرد و با مهربونی گفت: لازم نیست اینجا از این اتفاق ها زیاد میوفته. نگاهش کردم، الان میتونستم بهتر ببینمش، چشمای مشکی داشت که در عین حال هم درشت و هم خمار بود، ابرو های پر و بینی کوچیکی داشت، لب های باریک و موهایی فر که تا وسط پیشنویش میومد... نمیدونم چم شده بود ولی قلبم تند میزد و میتونستم قرمز شدن گونه هام رو حس کنم. متوجه نگاهم شد و گفت: حالت خوبه؟ هول شدم و با لکنت گفتم: اره من خوبم تو خوبی؟ تا خواست جواب بده نگاهم به شیشه ی تو دستش افتاد، زیاد تو دستش فشارش داده بود و باعث بریده شدن دستش شده بود! بلند شدم و گفتم دستت! نزاشتم حرفش رو بزنه بیرون رفتم و از کیفم که روی پیشخوان بود چسب زخم و دستمال برداشتم و فورا به اتاق برگشتم. توی همون حالتی که ولش کردم نشسته بود، فورا دستش رو گرفتم و با دستمال خون هایی که ریخته بود رو پاک کردم، چسب زخم رو باز کردم و روی زخم گذاشتم. سرمو بالا اوردم تا ببینم حالش چطوره... @wrongtime3
بر خلاف تصورم، بریدگی دستش هیچ اهمیتی براش نداشت و با شیطنت مشغول نگاه کردن بهم شده بود. لبخند نصفه نیمه ای زده بود که باعث میشد عصبی بشم! به شونش زدم و گفتم: چرا میخندی؟ وای خدایاااا منو ببخش حواسم پرت شد و نفهمیدم که چیکار میکنم واقعا معذرت میخوام ببخشید. شاید زیادی حساس شده بودم ولی سر همچین چیز کوچیکی عذاب وجدان گرفتم که باعث اسیب زدن به یک ادم دیگه شده بودم و همش به خاطر حواس پرتی های بی موقع بود کاش... توی همین فکر بودم که اشک از چشمام پایین اومد و پسر با تعجب گفت: داری گریه میکنی؟ وای دختر من خوبم چرا اینجوری میکنی الکی خودت رو نگران نکن نگا هیچی نیست منم کاملا خوبم. به پیش بندش نگاه کردم روش (Teo) نوشته بود، قاعدتا کوتاه شده ی اسم تئودور بود. تئو متوجه نگاهم به پیش بندش شد و با خنده گفت: راستی خودم رو معرفی نکردم؟ من تئو هستم اسم تو چیه؟ اروم گفتم: دیانا ینی چیز دیانا هستم ولی دیا صدام میکنن. با همون لبخند نصفه نیمش گفت: چه اسم قشنگی! حواسم نبود هنوز روی زمین نشستم و با بلند شدن تئو تازه یادم افتاد! دستش رو دراز کرد تا کمک کنه، هول شده بودم یا هرچی چند ثانیه به دستش نگاه کردم، دستش رو گرفتم و بلند شدم. به سمت میز کنار ظرف شویی رفت و خودکار و دفتری برداشت، از دفتر تیکه کاغذی کند و روش چیزی نوشت. به سمتم اومد و کاغذ رو توی دستم گذاشت و گفت: هم شمارم هم ایدی اینستام رو اینجا نوشتم بهم پیام بده. تا خواستم جوابش رو بدم الارم گوشیم زنگ خورد که نشون میداد شیفتم تموم شده و نیم ساعت وقت دارم برم خونه. پس سریع باشه ای گفتم و با تکون دادن دستام خدافظی کردم، منتظر واکنشش نموندم کیفم رو برداشتم و از در خارج شدم... @wrongtime3
قلبم تند میزد. وای دیانا چی شده چرا اینجوری میکنی؟؟ سریع پیشبند جیک رو دراوردم و روی پیشخوان گذاشتم و از کافه رفتم. توی راه قلبم تند میزد، نفسم میگرفت و میلرزیدم. نمیدونم چیشده بود و این حس مزخرف چی بود، ولی با سرعت نور داشتم راه میرفتم و حتا متوجه رسیدنم نشدم! به خودم که اومدم در حال زنگ زدن به الا بودم که در رو باز کنه. وارد ساختمون شدم و دکمه ی اسانسور رو زدم، بعد چند دقیقه اسانسور رسید و در که باز شد و خودم رو توی اینه دیدم متوجه موهای بهم ریخته و چشمای قرمزم شدم، خوشحالم که باد میومد و قرمزی چشمام رو، گردن باد مینداختم موهام هم مهم نبود پس از اسانسور پیاده شدم و با کلید در خونه ی الا رو باز کردم، وارد خونه که شدم خبری از الا نبود، تو اشپزخونه رفتم و در حال تمیز کردن سینک پیداش کردم. موهاش رو گوجه ای بسته بود که باعث میشد قسمت پشت موهاش که قرمز کرده بود کاملا معلوم باشه، چشمای اهوییش قرمز شده بود و مژه هاش به هم چسبیده که نشون میداد انقدر مواد شیمیایی رو باهم قاطی کرده که باز چشماش حساسیت نشون داده، پیژامه بلند و تاپ کوتاهی تنش بود که باعث میشد پوست سبزه اش کاملا معلوم بشه. سرش رو بلند کرد و دست تکون داد. اینور اونور رو نگاه کردم و پرسیدم: خاله کجاس؟ فین فینی کرد و گفت: مامانم؟ خالم حالش خوب نبود یه چند روز رفت پیشش. بابامم که نیست، چند شب تنهاییم. تو چته چرا انقد قرمزی مگه بیمارستان نبودی؟ کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: وای الا برم لباس عوض کنم داستان جدید باید برات تعریف کنم. یه چیزی هم درست کن بخوریم خیلی گشنمهههه... @wrongtime3
به سمت اتاقش رفتم، پیژامه ی پشمی که یکی از کادوهایی بود که برای تولد پارسالش خریده بودم رو برداشتم و از کشو ی بزرگش که پر کراپ بود رو باز کردم و یک نیم تنه ی سفید ساده که وسطش دکمه داشت رو پوشیدم. جلوی اینه رفتم تا پانسمان زخم هام رو عوض کنم و قرص هایی که برای معدم داده بود رو بخورم، بلخره کار هام تموم شد و سمت سالن رفتم. روی بخش مورد علاقم از خونشون یعنی همون مبل های بزرگی که جلوی تلوزیون قرار داشت نشستم و بعد چند دقیقه الا با ظرف بزرگی پر از پفیلا اومد، پیشم نشست و گفتم: خب الا گوش کن که باید نصیحتم کنی... ✩✩✩✩✩ هیچی دیگه بعد به خودم اومدم دیدم دم در خونتونم... تمام ماجرا رو مو به مو براش تعریف کردم و با دهن پر پفیلا نگاهم کرد انگشتش رو به نشانه ی صبر کردن بالا اورد، بعد از قورت دادن حجم زیادی پفیلا گفت:چیزی که از کل حرفای نامفهومت فهمیدم این بود که ازش خوشت اومده! از شدت شوکه شدن نسبت به حرفش پفیلا توی گلوم پرید و شروع به سرفه کردم، شربت البالویی که درست کرده بود رو بهم داد و گفت: بگیر بخور نمیری. چند قطره خوردم و گفتم: چرا چرت میگیییی؟الا عاشق شدن چه چیز مزخرفیه معلومه که عاشق نشدم! خندید و گفت: میدونستم واکنشت چیه ولی انقدر گارد نگیر دیا همه عاشق میشن چیز طبیعیه مخصوصا تو این سن. فکر کنم واقعا دیوونه شده بودم چون با این حرفش زدم زیر گریه و گفتم: نمیدونم الا. الا که از گریه ی ناگهانیم شوک شده بود گفت: تو زیاد گریه میکنی ولی این یکی عجیب تر از همشون بود هااا، راستی چرا دستت از اونموقع مُشته؟ دستم رو باز کردم، تازه یاد ایدی اینستا و شماره ی تئو افتادم! @wrongtime3
الا گوشیم روی به سمتم پرت کرد و گفت: دقیقا منتظری چیی؟ بدو پیام بدهههه! از ترس اینکه نکشتم گوشیم رو برداشتم و ایدی اینستاش رو سرچ کردم... میخواستم برم پیام بدم که دیدم پیجش private ه و در نتیجه بهش ریکوئس دادم. پروفایلش رو نگاه کردم، عکس چشماش بود. با دیدن عکس ضربان قلبم دوباره بالا رفت، الا گوشیم رو گرفت تا بتونه عکسش رو ببینه، نگاهش کرد و گفت: چرا این شکلیه؟ شبیه معتاداس که! با حرفش جفتمون خندیدیم و گفتم: حالا اونقدرا هم بد نیستااا. الا بالش رو به سمتم پرت کرد و گفت:حالم رو بهم زدی چندش! کنترل تلویزیون که کنار دستم بود رو برداشتم و گفتم: نظرت چیه تا پیام میده یه فیلم ببینیم؟ نظرت راجب فرندز چیه؟ به نشانه ی تایید سر تکون داد و مشتی از پفیلا برداشت... ☆☆☆☆☆ ساعت رو نگاه کردم، 02:16! چه زود گذشت. الا جلوی تلوزیون خوابش برده بود و صدای ریچل( شخصیت سریال) توی کل خونه پیچیده بود. انتظار داشتم تا الان دیگه صدای نوتیف پیامش اومده باشه ولی بر خلاف تصورم هیچی به هیچی! بلند شدم و به سمت اشپزخونه رفتم، همونجا یادم افتاد که گوشیم رو سایلنت کرده بودم پس با سرعت خیلی زیاد روی مبل پریدم و گوشیم رو برداشتم. بلههه! پیام داده بود! @wrongtime3
Teo: سلاممم! چطوری؟ Diana: سلام. مرسی تو خوبی؟ دستت بهتره؟ Teo: مرسی منم خوبم. از اولم خوب بود یه بریدگیه سادس گفتم که تو کافه از این اتفاق ها زیاد میوفته Diana: درسته ولی بازم شرمندم فقط یکم حواسم پرت شد و دیگه... Teo: فدا سرت بابا، راستی دیا یادم رفت بپرسم کارمند جدید کافه ای؟ ندیده بودمت Diana: نه بابا اومده بودم کروسان بخرم که جیک رو اتفاقی دیدم که کار داشت گفتم به جای اون شیفت وایسم Teo: اه داشتم خوشحال میشدما Diana: 😂😂😂 Teo: یکم دیر نیست؟ نباید الان خواب باشی؟ Diana: نه راستش من خیلی دیر میخوابم یا بعضی وقتا اصلا نمیخوابم Teo: مگه مدرسه نمیری؟ چند سالته؟ Diana: اره میرم، 16 تو چی؟ Teo: خب با این کار داغون میشی که، 18 Diana: 🥲 Teo: گفتی اومده بودی کروسان بخوری؟ نظرت راجبش چی بود؟ کروسان هایی که اقای جونز درست میکنه فوق العادن Diana: خب راستش وقت نشد بخورم ولی جیک گفت که کروسان های شکلاتی، مرباییش باید خیلی خوشمزه باشن Teo: نه اینجوری نمیشه فردا بیا بریم بیرون برات کروسان هم میارم Diana:اخه زحمتت نمیشه؟ Teo: نه خیرم چه زحمتی؟ Diana:خب باشه پس میبینمت Teo: میبینمت❤️ هنوز تو شوک بودم، الان فردا...؟ @Wrongtime3
دینگ دینگ دینگ... با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم، چشمام از شدت خواب نمیدید و دنبال گوشیم میگشتم. پیداش که کردم با دیدن اسم alex یکی از صمیمی ترین دوستام شوکه شدم، اون کی این وقت صب زنگ میزد؟ تلفن رو جواب دادم و صدای دادش از اونور خط میومد میگفت: معلوم هست کجایین؟ ساعت 8:30 دقیقس یه ربع دیگه باید مدرسه باشیم نمیخواین بیاین؟ از شوک حرفش خواب از سرم پرید و گفتم: تو برو ما میایم یکم دیگه.باشه ای گفت و خدافظی کرد، سریع الا رو بیدار کردم و گفتم: پاشو پاشو که خواب موندیم! بلند شد و گفت: وای خدایا دوباره؟ ✩✩✩✩✩ نمیدونم این 20 دقیقه چجوری گذشت و چی پوشیدم ولی وقتی اینه ی اسانسور باز شد، صورت های پف کردمون کامل مشخص بود، کت و دامن سورمه ای من چروک نامرتب بود ولی الا با وجودی که دیر کرده بودیم کاملا مرتب و اراسته بود، کیفم به دلیل گم کردن کتابام سبک و افتاده بود و سوییشرت کرمی رنگم کج. ولی کاپشن الا طوری اتو کشیده بود که هرکی ندونه فکر میکرد الان از خشک شویی تحویل گرفته شده، همیشه عاشق تفاوت هامون بودم! بالاخره اسانسور رسید، پیاده شدیم و به سمت مدرسه دویدیم ولی خب فایده ای نداشت، 9:03 بود و زنگ خورده بود، وارد مدرسه شدیم و اسم امون به عنوان تاخیر ثبت شد، به سمت کلاس رفتیم در زدیم و وارد شدیم. خانم واکر معلم تاریخ در حال درس دادن بود ولی به محض ورود من و الا همه ی کلاس نگاهشون به من و الا افتاد و بی توجه به معلم شروع به صحبت کردن، بین همه ی اونا فقط میا توجهم رو جلب کرد که به جای کت صورتی رنگ پشمی هودی تدی داری پوشیده بود و در ردیف جلوی کلاس چپ چپ نگاهم میکرد، انقدر دغدغه داشتم که به درد زخم هام توجه نمیکردم ولی با دیدن میا انگار نمک روی زخمم پاشیده بودن و سوزش بخیه هام رو حس میکردم. بدون اهمیت به بچه ها به ته کلاس رفتم، کیفم رو روی میز پرت کردم و نشستم... @wrongtime3
خسته بودم پس سعی کردم سر کلاس یه چرت کوتاه بزنم، اما قبلش الکس صدام کرد. سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم، الکس همیشه همون الکس بود، موهای مشکی که تقریبا تا اول های کمرش بود، عینکی که مثل ویترین در برابر چشماش بود، ابروهای پر و چشمای کشیده، همیشه هم لباس های تنش مشکی بود. خوشحالم که وقتی همه چیز در حال عوض شدن بود الکس هنوز همون دختر ناز همیشگی بود! دوباره صدا کردنم باعث شد توجهم بهش جلب شه که میگفت: خواهش میکنم زودتر بیاین همیشه انقدر دیر میکنین که خانوم ماریلو ازتون به شدت شاکیه. اروم خندیدم و گفتم: به خدا حواسم نبود خوابم میومد ولی چشم. دوباره سرمو روی میز گذاشتم که یادم اومد چتای دیشبم با تئو رو نشون الا ندادم! سریع گوشیم رو باز کردم و بهش گفتم: الا بدو این هارو بخون! وقتی گوشیم رو گرفت تغییر حالت صورتش کاملا مشخص بود و بعدش به سمتم برگشت و گفت: وایسا الان اولین دیتت رو با پسری داری که چند ساعته میشناسی؟ نمیدونم کجای این حرف طوری خنده دار بود که من و الا بخوایم با خنده هامون توجه کل کلاس رو جلب کنیم! خانم واکر گفت: اروم بچه ها دارم درس میدم. باشه ای کوتاه گفتیم و به بحثمون برگشتیم، با خجالت گفتم: حالا اگه یه بار دیگه بگه میرم ولی اینجوری نه که فکر نکنن علافم. به نشانه ی تایید سر تکون داد و منم سرم رو روی میز گذاشتم که بخوابم... @wrongtime3