#Wrongtime
#part_48
لافین گفت: بزار بقیشو بگم، توی همون حالت چندش و بد بودن که جو اون هارو میبینه، ولی نه چیزی به تئو میگه و نه ازش میخواد که بس کنه فقط چند دقیقه از دور بهشون نگاه میکنه. هیچ کس فکرش رو هم نمیکرد همون جو کولینز معروف که از هرچی زن بود حتا مادرمون تنفر داشت عاشق دوست دختر برادر زادش بشه، اونم برادر زاده ای که میپرستید. نانسی بر خلاف ظاهر بانمکش موذی ترین ادمی بود که دیدم. وقتی جو بهش پیشنهاد داد در جا قبول کرد و تئو رو به راحتی فروخت. لافین به سمت یخچال بزرگی که پشت میز بود رفت، لیوان ابی اورد و گفت: بیا بخور منم گای تو بودم شوکه میشدم! شوکه در مقبال حسی که الان داشتم هیچ بود، کدوم ادم عاقلی با عمو ی دوست پسرش بهش خیانت میکنه؟ اب رو از دست لافین گرفتم و نوشیدم، به لافین گفتم: من هنوز باورم نمیشه چجوری ممکنه همچین کاری بکنه؟ لافین شونه بالا انداخت و گفت: نانسی بود دیگه پول براش حرف اول رو میزد، اینارو ولش کن بزار از واکنش تئو بهت بگم، تئو وقتی فهمید از جو متنفر شد. پیشم اومد و همه چیز رو بهم گفت و تنها کاری که میتونستم براش بکنم کاری بود که دوست نداشت. تئو کارش رو دوست داشت و ازش لذت میبرد، ولی نه من نه امیلی راضی نبودیم و تصمیم گرفتم هرکاری که جو بهش میگه رو به نانسی بسپرم و نانسی رو نوچه ی جو کنم. کار سختی بود ولی باعث شد تئو از هممون متنفر شه. نگاهش کردم و گفتم: نگو که این رو میخواستی! لافین طوری نگاهم کرد انکار با این جمله نابودش کرده بودم، با بغض گفت: معلومه که این رو نمیخواستم! تئو عین پسر خودم بود ولی تنها شکلی که میتونستم نشون بدم نانسی بوده که همه چیزش رو ازش گرفته همین بود...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_50
تئو نفسش را حبس کرد: از لحنت میفهمم لافین چیزهایی بهت گفته… چیزهایی که نباید. ولی قبل از اینکه قضاوت کنی، فقط گوش بده.
با عصبانیت گفتم:چیزهایی که نباید؟ اگه لافین نمیگفت، تو اصلاً قرار نبود هیچکدوم رو بهم بگی، نه؟
تئو مکث کرد. پس از چند ثانیه گفت: دیا… منظورم این نیست. بذار توضیح بدم.
بلند شدم.نمیتوانستم آروم باشم.
با بغض گفتم: یچی لازم نیست بگی تئودور. تو منو آوردی اینجا و هیچچی بهم نگفتی… نانسی، عموت، همهچی! فقط دروغ و مخفیکاری. من حتی نمیدونم تو کی هستی!
تئو یک قدم نزدیکتر اومد.
فاصله ای که بود رو از بین برد، با انگشتش آرام موهایم را پشت گوشم زد و گفت:من همونم… همونی که میشناسی. فقط با یه گذشتهی لعنتی که دارم تلاش میکنم ازش فرار کنم.
فاصله دیگر وجود نداشت.نفسش را حس میکردم.
و با اینکه میدونستم اشتباهه…
اجازه دادم اولین بـ.وسهام، در بدترین زمان ممکن، اتفاق افتاد.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که در باز شد.
جفتمون به سمت دیگه ای پرت شدیم
شارلوت وارد شد و گفت: تئو… تو واقعاً تایمینگت افتضاحه.
تئو بدون اینکه چشم ازم برداره گفت:
شارلت… کاش میشد یه کم دیرتر میومدی؟ تازه شروع شده بود.
لافین از پشت داد زد:اگه این شروعه، من نمیخوام پایانشو ببینم.
با دست به سرم کوبیدم و گفتم:وای…
@wrongtime3✨
#wrongtime
#part_51
شارلت خمیازه ای کشید و گفت:
از شما باشه تا صبح میخواین وایسین و بحث کنید، بسه دیگه من میخوام خیر سرم بگیرم بخوابماااا
تئو با خنده گفت:
باشه باشه، ما بریم تو اتاق طبقه بالا؟ یا همینجا رو مبل ها هم جا هست نمیخوایم مزاحم شیم.
لافین سمت تئو اومد، با شدت به سرش زد و گفت:
برو بگیر بخواب تورو خدا مزاحم تنها چیزی که هستی خواب ماعه، هرچی هم خواستی بگو گری برات بیاره نزار دیانا غریبی کنه خب؟
لبخندی به لافین زدم و تشکر کردم، بعد از سالن بولینگی که چند ساعت توش بودیم بیرون رفتیم و دوباره به بار رسیدیم، هنوز پر جمعیت و سر و صدا بود ولی یاد گرفته بودم که توجهی بهشون نکنم، پشت تئو راه افتادم و رفتم.
تئو سکوتی که بینمون بود رو شکست و گفت:
نقلی... اگه میخوای با خانوادت حرف بزنی از گری برات گوشی بگیرم باهاشون صحبت کن ولی زیاد نشه، خطرناکه.
بعد چند ساعت سخت که فقط کنار اومدن با حقیقت ها بود، یه خبر خوب باعث شد ناخوداگاه لبخند بزنم، به تئو گفتم:
وای جدی میشه؟ بابام و لیام برزیلن خطشون رو هم بلد نیستم اشکال نداره زنگ بزنم الا؟
سر تکون داد و گفت:
به هرکی دوست داری زنگ بزن، چیز دیگه ای نمیخوای؟
با لبخند گفتم:
نه، مرسی بابت همه چیز و مرسی بابت کمکت.
دستش رو روی شونم انداخت و گفت:
کاری نکردم دیوونه! بگیر بشین اینجا الان میرم برات گوشی میارم.
✩✩✩✩✩
چند دقیقه بعد تئو با یه کیسه خوراکی و یه گوشی اومد و گفت:
ببین از گوشی این هارو هم اوردم بخوری چون نمیدونستم چی دوست داری هم ساندویچ کالباس، مرغ و هم گوشت اوردم. نوشیدنی هم انرژی زا اوردم برات یکمم کیک و شکلات ضعف نکنی، اب هم اوردم نمیدونم برای چی.
خندیدم و گفتم:
اینهمه اخهههه؟ من فقط گوشی خواستم ازت.
گوشی رو از بهم داد و منم فورا به الا زنگ زدم، چند تا بوق خورد و بلخره گفت:
Ela: الو؟
Diana: الا منم دیا!
Ela: خودتی؟ میدونی چقدر نگرانت شدم؟ از صبح فقط دارم به بابات میگم نگرانت نباشه و تو هنوز کتابخونه ای!
Diana: ببخشید نمیتونستم حرف بزنم الانم باید زود قطع کنم، به بابام بگو رفتیم اردو انتن هم نداریم چند روزی اینجام
Ela:نمیتونم بپرسم کجایی؟
Diana:نه فک نکنم
Ela:حالت خوبه دیگه؟
Diana:خوب خوب
Ela: دیا این ادمایی که من دیدم هیچ جوره ول کن نیستن حواست به خودت باشه ها.
Diana: هست هست! الا توعم حواستو خوب جمع کن الانم میرم باز بهت زنگ میزنم خدافظ نازم.
قطع کردم، احساس سبکی داشتم...
@wrongtime3✨
درود؛ نیازمند همسایه💕
آمارم +200
آمارت +150
Ch :
https://eitaa.com/joinchat/1395132094Cfa7d251cec
ID :
@Rooni_1
❕زود میریم بالا✨❕
درود و ارادت 4 تا فایل بالا رو آمار 230 میزارم❗️
به دلیل 🐘 شدن در عرض 5 دقیقه پاک میشه❗️
https://eitaa.com/joinchat/1395132094Cfa7d251cec
جوین بده سریع بزارم❗️