#Wrongtime
#part_11
اره از این حرفاش به شدت عصبی بودم...
ولی سرمو کج کردم و نگاهمو ازش دزدیدم، به گلدون کنار تخت چشم دوختم و حواسم رو با شمردن گلبرگ هاش پرت کردم، چند ثانیه وایساد و وقتی دید بهش توجهی نمیکنم از در بیرون رفت. وقتی دیگه حضورش رو حس نکردم نفس عمیقی کشیدم یکم توی جام تکون خوردم و مشغول گاز زدن لبهام شدم و اجازه دادم رشته ی افکارم هرجا که میخواد بره... به ترس اخراج شدنم و از دست دادن ایندم، به خانوادم،مدرسه، وضعیت جسمی که روز به روز بدتر میشد فکر کردم. داشت گریم میگرفت که با شنیدن صدای الا از جا پریدم:داشتی گریه میکردی اره؟ دیوونه ای به قران! دستت رو بده ببینم! دستم رو به سمتش دراز کردم، نگاهش کرد و با تعجب به 6 تا بخیه ی دستم خیره شد، بعد از چند ثانیه گفت: الان واقعا با این وضع دستت شکایتی نداری؟ وای دیانا سرت به سنگ خورده نه؟ اروم خندیدم و روی تخت نشستم کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:من خوبم الا ماریلو رو هم میشناسی پشت میا در اومد و گفت اخراجم میکنه اگه شکایت کنم، ایناهم مهم نیس بابام و لیام امشب خونه نیستن و تا هفته دیگه مسابقه تموم نمیشه الانم برو من چند ساعت دیگه مرخص میشم باشه؟
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_12
الا نگاهی عصبی بهم انداخت، دستش روبه کمرش زد و اه کوتاهی کشید و با ناراحتی گفت: انقد برای خودت دردسر درست نکن، الان ساعت 3عه خواهش میکنم 8 بیا خونه و فکر بیرون رفتن رو از سرت بیرون کن دیانا میدونی چند شبه نخوابیدی؟ راست میگفت، ولی خب... بیرون رفتن واقعا حالمو خوب میکرد. بالشی که کنار دستم بود رو سمتش پرت کردم و جاخالی داد، شاید اتفاق عجیبی نبود ولی باعث خنده ی جفتمون شد و با صدای زنگ خوردن گوشی و دیدن اسم بابام خوشحال شدم و سریع تلفن رو جواب دادم:سلاممم چطوری؟ صداش اومد که میگفت: من خوبم تو چطوری؟ تنها که نیستی؟ با خنده گفتم: نه بابا پیش الام، الا سلامی داد و بابام هم جواب داد. میتونستم صدای لیام رو از پشت خط بشنوم که میگفت گوشیو بده و پس از چند ثانیه صدای لیام میومد، چند دقیقه درمورد بردشون تو مسابقه ی بینالمللی فوتبال کودکان توی برزیل حرف زد و در جواب بهش گفتم: افرین بچه سوغا... نزاشت حرفمو بزنم، انگار که صداش میکردن بدون اینکه بهم توجه کنه خدافظی گفت و تلفن رو قطع کرد، چرا همیشه انقد یهو قطع میکنه؟ به سمت الا برگشتم و پتورو روی سرم کشیدم و گفتم: برو خونه منم مرخص شم میام. خدافظی کرد و بیرون رفت...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_13
با صدای فلور از خواب بیدار شدم که میگفت: دیانا ساعت 6 شد مرخصی عزیزم. چشامو باز کردم، کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: مرسی فلور الان میرم. لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. با بسته شدن در بلند شدم و از کیف مدرسم که الا با خودش اورده بود شونه و عطرم رو بیرون اوردم، موهام که تا کمرم میرسید رو با دست گرفتم و شونه کردم. با وجود پر بودن موهام ریزش خیلی شدیدش باعث شده بود که همیشه موهام همه جای خونه باشه ولی امروز از همیشه بیشتر ریخته بود و تخت پر مو شد. میدونستم به خاطر استرسه، موهارو از روی تخت برداشتم و توی سطل اشغال ریختم، لباس سفید سابقم( الان بیشتر خاکی و خونی بود) رو با سوییشرت مشکی ساده ای که الا اورده بود عوض کردم. جلوی اینه رفتم زیپ سوییشرت رو تا نزدیکای سینم کشیدم و باعث شده بود تاپ سفیدم از زیرش معلوم باشه، لاکتم که عکس الا بابام و لیام توش بود روی گردنم می درخشید. بند کفش هام که تا چند ساعت پیش پشم کت میا روش بود رو محکم کردم، یجورایی هم با عطر دوش گرفتم. بعد از تموم شدن کار هام بلخره از اتاق بیرون رفتم. از راهرو بیمارستان رد شدم، بلخره به در رسیدم و با باز شدن در نسیم پاییزی خنکی به صورتم خورد...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_14
معدم میسوخت و نشون میداد این 24 ساعتی که غذا نخوردم تاثیر خوبی رو معدم نداشته ، میدونم الا گفت نرو بیرون ولی هنوز وقت داشتم و در نتیجه یه دوری زدن تو شهر که به جایی ختم نمیشد نه؟ به افکارم خندیدم و راه افتادم. برج های بلند، مرکز خرید های بزرگ و مردمی که سرشون به زندگی خودشونه... لندن، شهری که هیچ کس هیچ وقت، دنبال حاشیه نبود و هیچ اتفاقی نمی افتاد. به مردم دقت کردم، یکی تنها با چشم های متورم، خانوم پیر مهربونی که به گربه ای کنار خیابون غذا میداد، مردی که کت و شلوار مرتبی پوشیده بود و کیف سامسونت به دست داشت سر تلفن افراد میزد، اکیپ دوستانه ای که با خنده از خیابون رد میشدن و زن و مردی که در حال بوسیدن هم بودن... بیاین بهشون دقت نکنیم. توی همین فکر ها بودم که کافه ی فرانسوی گوشه ی خیابون حواسم رو پرت کرد. دیوار هایی به رنگ ابی نفتی، سایه بونی زرشکی ابی( مثل کیت بارسا تیم مورد علاقه ی لیام)، پنجره های سفید که جلوش گلدونی با برگ های سبز و شکوفه های قرمز قرار داشت، 2 میز چوبی با صندلی هایی کوچیک و در ورودی کوچک قرمز. میتونستم بگم چشمام برق میزد! ترجیح دادم به جای کافه ی بیرون بر همیشگیم که فضای خشک و رسمی داشت از این کافه ی جدید دیدن کنم...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_15
به سمت در رفتم و به محض باز شدن در صدای زنگوله ی بالای در( هرچند که توی صدای جمعیت گم شده بود) به گوش رسید، بوی خوب شیرینی توی صورتم خورد باعث برق چشام شد! فضای تو کافه از بیرونش هم خوشگل تر بود، مثل همون میز های چوبی دم در با این تفاوت که صندلی های بزرگتری داشت داخل هم بود، برعکس چیزی که به نظر میرسید کافه بزرگی بود و ویترین های بزرگ شیشه ای کافه، پر از انواع نون های فرانسوی، دونات، کروسان های متنوع و... بود. فضای کافه شلوغ و پر تلاطم بود! عاشق کافه شده بودم! دیگه صبر نکردم و به سمت ویترین ها رفتم، باریستای کافه مردی حدودا 40 ساله همسن پدرم بود و داشت با تلفن حرف میزد و چیزی که میشنیدم این بود: نمیشه نیم ساعت نگه داریش؟ نه رئیسم نمیزاره بیام امروز خیلی شلوغه... خواهش میکنم اون بچس! نمیتونم فقط نیم... تلفن قطع شد و با ناراحتی و بغض به تلفن نگاه کرد. نگاهش کردم، راستش عذاب وجدان گرفتم که به خاطر من نمیتونه بره ! با مهربونی نگاهش کردم و گفتم: اگه میخوای جایی بری میخوای من به جات وایستم؟ با دست اشکاش رو پاک کرد و با خوشحالی گفت:باورم نمیشه تو فرشته ای! ایشالا خدا هرچی میخوای بهت بده ولی شما بچه ای. دستم رو به شونش زدم و گفتم: اقا شما مثل پدرمی فک کن دخترت داره کمک میکنه فقط شیفت تا ساعت چنده؟ نگاهی به ساعتش کرد و 7:30.گفتم: خب باشه باید چیکار کنم؟...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_16
گره ی پشت پیش بند سفیدش رو باز کرد و تونستم اسمش رو که روی پیش بند نوشته رو بخونم (جیک) . جیک که متوجه نگاهم به اسمش شد فورا با مهربونی گفت: راستی معرفی نکردم من جیکم و تو؟ با لبخند گفتم: من دیانام البته دیا صدام میکنن. جیک لبخند زد و گفت: خوشبختم دیا، در ضمن کار زیادی نمونده فقط همینطور که میبینی پیش خدمتمون سرش با گوشیش گرمه. و به دختر جوونی که موهای کوتاه ، ارایش نسبتا سنگین ، لباس مشکی کوتاهی به تن داشت و با تلفن صحبت میکرد اشاره کرد و ادامه داد: باید لیوان هارو از روی میز ها جمع کنی و ببری ظرف شویی. یه دونه کروسان هم مهمون من برای خودت برداری توصیه ی من بهت اون مربای تمشک و کاکائو ها مورد علاقه ی خودمه. همونجوری که پیش بند رو میپوشیدم و بندش رو محکم میکردم با خنده گفتم: چشم رئیس برو خیالت راحت! جیک سر تکون داد و از کافه خارج شد. منم سینی روی پیشخوان رو برداشتم،به سمت میز ها رفتم و و تمامی لیوان های قهوه رو توی اون چیدم و به سمت ظرف شویی رفتم. ظرف شویی ساکت بود جز یک پسری با قد نسبتا بلند و موهای حالت دار و پوستی نسبتا سبزه هیچ کس نبود. نمیتونستم دقیق ببینمش و اهمیتی هم نمیدادم، کنارش وایسادم و شروع به چیدن فنجان ها توی سینک شدم، بوی سیگار از پسر که کنارم بود بلند میشد و به عنوان کسی که از بوش متنفر بودم باعث شد حواسم به اون بوی وحشتناک پرت شه ، لیوان توی دستم به زمین بیوفته و به طور وحشتناکی خورد شه...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_17
با پرت شدن فنجون، من و پسر به عقب پریدیم. فقط میخواستم به جیک کمک کنم و ببین چیشد! سریع نشستم و مشغول به جمع کردن شیشه ها شدم و تند تند گفتم: وای وای من واقعا معذرت میخوام اشتباه شد حواسم نبود. بر خلاف تصورم که داد بزنه و بخواد بد رفتاری کنه خم شد و شروع به جمع کردن شیشه ها کرد و با مهربونی گفت: لازم نیست اینجا از این اتفاق ها زیاد میوفته. نگاهش کردم، الان میتونستم بهتر ببینمش، چشمای مشکی داشت که در عین حال هم درشت و هم خمار بود، ابرو های پر و بینی کوچیکی داشت، لب های باریک و موهایی فر که تا وسط پیشنویش میومد... نمیدونم چم شده بود ولی قلبم تند میزد و میتونستم قرمز شدن گونه هام رو حس کنم. متوجه نگاهم شد و گفت: حالت خوبه؟ هول شدم و با لکنت گفتم: اره من خوبم تو خوبی؟ تا خواست جواب بده نگاهم به شیشه ی تو دستش افتاد، زیاد تو دستش فشارش داده بود و باعث بریده شدن دستش شده بود! بلند شدم و گفتم دستت! نزاشتم حرفش رو بزنه بیرون رفتم و از کیفم که روی پیشخوان بود چسب زخم و دستمال برداشتم و فورا به اتاق برگشتم. توی همون حالتی که ولش کردم نشسته بود، فورا دستش رو گرفتم و با دستمال خون هایی که ریخته بود رو پاک کردم، چسب زخم رو باز کردم و روی زخم گذاشتم. سرمو بالا اوردم تا ببینم حالش چطوره...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_18
بر خلاف تصورم، بریدگی دستش هیچ اهمیتی براش نداشت و با شیطنت مشغول نگاه کردن بهم شده بود. لبخند نصفه نیمه ای زده بود که باعث میشد عصبی بشم! به شونش زدم و گفتم: چرا میخندی؟ وای خدایاااا منو ببخش حواسم پرت شد و نفهمیدم که چیکار میکنم واقعا معذرت میخوام ببخشید. شاید زیادی حساس شده بودم ولی سر همچین چیز کوچیکی عذاب وجدان گرفتم که باعث اسیب زدن به یک ادم دیگه شده بودم و همش به خاطر حواس پرتی های بی موقع بود کاش... توی همین فکر بودم که اشک از چشمام پایین اومد و پسر با تعجب گفت: داری گریه میکنی؟ وای دختر من خوبم چرا اینجوری میکنی الکی خودت رو نگران نکن نگا هیچی نیست منم کاملا خوبم. به پیش بندش نگاه کردم روش (Teo) نوشته بود، قاعدتا کوتاه شده ی اسم تئودور بود. تئو متوجه نگاهم به پیش بندش شد و با خنده گفت: راستی خودم رو معرفی نکردم؟ من تئو هستم اسم تو چیه؟ اروم گفتم: دیانا ینی چیز دیانا هستم ولی دیا صدام میکنن. با همون لبخند نصفه نیمش گفت: چه اسم قشنگی! حواسم نبود هنوز روی زمین نشستم و با بلند شدن تئو تازه یادم افتاد! دستش رو دراز کرد تا کمک کنه، هول شده بودم یا هرچی چند ثانیه به دستش نگاه کردم، دستش رو گرفتم و بلند شدم. به سمت میز کنار ظرف شویی رفت و خودکار و دفتری برداشت، از دفتر تیکه کاغذی کند و روش چیزی نوشت. به سمتم اومد و کاغذ رو توی دستم گذاشت و گفت: هم شمارم هم ایدی اینستام رو اینجا نوشتم بهم پیام بده. تا خواستم جوابش رو بدم الارم گوشیم زنگ خورد که نشون میداد شیفتم تموم شده و نیم ساعت وقت دارم برم خونه. پس سریع باشه ای گفتم و با تکون دادن دستام خدافظی کردم، منتظر واکنشش نموندم کیفم رو برداشتم و از در خارج شدم...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_19
قلبم تند میزد. وای دیانا چی شده چرا اینجوری میکنی؟؟ سریع پیشبند جیک رو دراوردم و روی پیشخوان گذاشتم و از کافه رفتم. توی راه قلبم تند میزد، نفسم میگرفت و میلرزیدم. نمیدونم چیشده بود و این حس مزخرف چی بود، ولی با سرعت نور داشتم راه میرفتم و حتا متوجه رسیدنم نشدم! به خودم که اومدم در حال زنگ زدن به الا بودم که در رو باز کنه. وارد ساختمون شدم و دکمه ی اسانسور رو زدم، بعد چند دقیقه اسانسور رسید و در که باز شد و خودم رو توی اینه دیدم متوجه موهای بهم ریخته و چشمای قرمزم شدم، خوشحالم که باد میومد و قرمزی چشمام رو، گردن باد مینداختم موهام هم مهم نبود پس از اسانسور پیاده شدم و با کلید در خونه ی الا رو باز کردم، وارد خونه که شدم خبری از الا نبود، تو اشپزخونه رفتم و در حال تمیز کردن سینک پیداش کردم. موهاش رو گوجه ای بسته بود که باعث میشد قسمت پشت موهاش که قرمز کرده بود کاملا معلوم باشه، چشمای اهوییش قرمز شده بود و مژه هاش به هم چسبیده که نشون میداد انقدر مواد شیمیایی رو باهم قاطی کرده که باز چشماش حساسیت نشون داده، پیژامه بلند و تاپ کوتاهی تنش بود که باعث میشد پوست سبزه اش کاملا معلوم بشه. سرش رو بلند کرد و دست تکون داد. اینور اونور رو نگاه کردم و پرسیدم: خاله کجاس؟ فین فینی کرد و گفت: مامانم؟ خالم حالش خوب نبود یه چند روز رفت پیشش. بابامم که نیست، چند شب تنهاییم. تو چته چرا انقد قرمزی مگه بیمارستان نبودی؟ کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: وای الا برم لباس عوض کنم داستان جدید باید برات تعریف کنم. یه چیزی هم درست کن بخوریم خیلی گشنمهههه...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_20
به سمت اتاقش رفتم، پیژامه ی پشمی که یکی از کادوهایی بود که برای تولد پارسالش خریده بودم رو برداشتم و از کشو ی بزرگش که پر کراپ بود رو باز کردم و یک نیم تنه ی سفید ساده که وسطش دکمه داشت رو پوشیدم. جلوی اینه رفتم تا پانسمان زخم هام رو عوض کنم و قرص هایی که برای معدم داده بود رو بخورم، بلخره کار هام تموم شد و سمت سالن رفتم. روی بخش مورد علاقم از خونشون یعنی همون مبل های بزرگی که جلوی تلوزیون قرار داشت نشستم و بعد چند دقیقه الا با ظرف بزرگی پر از پفیلا اومد، پیشم نشست و گفتم: خب الا گوش کن که باید نصیحتم کنی...
✩✩✩✩✩
هیچی دیگه بعد به خودم اومدم دیدم دم در خونتونم... تمام ماجرا رو مو به مو براش تعریف کردم و با دهن پر پفیلا نگاهم کرد انگشتش رو به نشانه ی صبر کردن بالا اورد، بعد از قورت دادن حجم زیادی پفیلا گفت:چیزی که از کل حرفای نامفهومت فهمیدم این بود که ازش خوشت اومده! از شدت شوکه شدن نسبت به حرفش پفیلا توی گلوم پرید و شروع به سرفه کردم، شربت البالویی که درست کرده بود رو بهم داد و گفت: بگیر بخور نمیری. چند قطره خوردم و گفتم: چرا چرت میگیییی؟الا عاشق شدن چه چیز مزخرفیه معلومه که عاشق نشدم! خندید و گفت: میدونستم واکنشت چیه ولی انقدر گارد نگیر دیا همه عاشق میشن چیز طبیعیه مخصوصا تو این سن. فکر کنم واقعا دیوونه شده بودم چون با این حرفش زدم زیر گریه و گفتم: نمیدونم الا. الا که از گریه ی ناگهانیم شوک شده بود گفت: تو زیاد گریه میکنی ولی این یکی عجیب تر از همشون بود هااا، راستی چرا دستت از اونموقع مُشته؟ دستم رو باز کردم، تازه یاد ایدی اینستا و شماره ی تئو افتادم!
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_21
الا گوشیم روی به سمتم پرت کرد و گفت: دقیقا منتظری چیی؟ بدو پیام بدهههه! از ترس اینکه نکشتم گوشیم رو برداشتم و ایدی اینستاش رو سرچ کردم... میخواستم برم پیام بدم که دیدم پیجش private ه و در نتیجه بهش ریکوئس دادم. پروفایلش رو نگاه کردم، عکس چشماش بود. با دیدن عکس ضربان قلبم دوباره بالا رفت، الا گوشیم رو گرفت تا بتونه عکسش رو ببینه، نگاهش کرد و گفت: چرا این شکلیه؟ شبیه معتاداس که! با حرفش جفتمون خندیدیم و گفتم: حالا اونقدرا هم بد نیستااا. الا بالش رو به سمتم پرت کرد و گفت:حالم رو بهم زدی چندش! کنترل تلویزیون که کنار دستم بود رو برداشتم و گفتم: نظرت چیه تا پیام میده یه فیلم ببینیم؟ نظرت راجب فرندز چیه؟ به نشانه ی تایید سر تکون داد و مشتی از پفیلا برداشت...
☆☆☆☆☆
ساعت رو نگاه کردم، 02:16! چه زود گذشت. الا جلوی تلوزیون خوابش برده بود و صدای ریچل( شخصیت سریال) توی کل خونه پیچیده بود. انتظار داشتم تا الان دیگه صدای نوتیف پیامش اومده باشه ولی بر خلاف تصورم هیچی به هیچی! بلند شدم و به سمت اشپزخونه رفتم، همونجا یادم افتاد که گوشیم رو سایلنت کرده بودم پس با سرعت خیلی زیاد روی مبل پریدم و گوشیم رو برداشتم. بلههه! پیام داده بود!
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_22
Teo: سلاممم! چطوری؟
Diana: سلام. مرسی تو خوبی؟ دستت بهتره؟
Teo: مرسی منم خوبم. از اولم خوب بود یه بریدگیه سادس گفتم که تو کافه از این اتفاق ها زیاد میوفته
Diana: درسته ولی بازم شرمندم فقط یکم حواسم پرت شد و دیگه...
Teo: فدا سرت بابا، راستی دیا یادم رفت بپرسم کارمند جدید کافه ای؟ ندیده بودمت
Diana: نه بابا اومده بودم کروسان بخرم که جیک رو اتفاقی دیدم که کار داشت گفتم به جای اون شیفت وایسم
Teo: اه داشتم خوشحال میشدما
Diana: 😂😂😂
Teo: یکم دیر نیست؟ نباید الان خواب باشی؟
Diana: نه راستش من خیلی دیر میخوابم یا بعضی وقتا اصلا نمیخوابم
Teo: مگه مدرسه نمیری؟ چند سالته؟
Diana: اره میرم، 16 تو چی؟
Teo: خب با این کار داغون میشی که، 18
Diana: 🥲
Teo: گفتی اومده بودی کروسان بخوری؟ نظرت راجبش چی بود؟ کروسان هایی که اقای جونز درست میکنه فوق العادن
Diana: خب راستش وقت نشد بخورم ولی جیک گفت که کروسان های شکلاتی، مرباییش باید خیلی خوشمزه باشن
Teo: نه اینجوری نمیشه فردا بیا بریم بیرون برات کروسان هم میارم
Diana:اخه زحمتت نمیشه؟
Teo: نه خیرم چه زحمتی؟
Diana:خب باشه پس میبینمت
Teo: میبینمت❤️
هنوز تو شوک بودم، الان فردا...؟
@Wrongtime3✨