#Wrongtime
#part_17
با پرت شدن فنجون، من و پسر به عقب پریدیم. فقط میخواستم به جیک کمک کنم و ببین چیشد! سریع نشستم و مشغول به جمع کردن شیشه ها شدم و تند تند گفتم: وای وای من واقعا معذرت میخوام اشتباه شد حواسم نبود. بر خلاف تصورم که داد بزنه و بخواد بد رفتاری کنه خم شد و شروع به جمع کردن شیشه ها کرد و با مهربونی گفت: لازم نیست اینجا از این اتفاق ها زیاد میوفته. نگاهش کردم، الان میتونستم بهتر ببینمش، چشمای مشکی داشت که در عین حال هم درشت و هم خمار بود، ابرو های پر و بینی کوچیکی داشت، لب های باریک و موهایی فر که تا وسط پیشنویش میومد... نمیدونم چم شده بود ولی قلبم تند میزد و میتونستم قرمز شدن گونه هام رو حس کنم. متوجه نگاهم شد و گفت: حالت خوبه؟ هول شدم و با لکنت گفتم: اره من خوبم تو خوبی؟ تا خواست جواب بده نگاهم به شیشه ی تو دستش افتاد، زیاد تو دستش فشارش داده بود و باعث بریده شدن دستش شده بود! بلند شدم و گفتم دستت! نزاشتم حرفش رو بزنه بیرون رفتم و از کیفم که روی پیشخوان بود چسب زخم و دستمال برداشتم و فورا به اتاق برگشتم. توی همون حالتی که ولش کردم نشسته بود، فورا دستش رو گرفتم و با دستمال خون هایی که ریخته بود رو پاک کردم، چسب زخم رو باز کردم و روی زخم گذاشتم. سرمو بالا اوردم تا ببینم حالش چطوره...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_18
بر خلاف تصورم، بریدگی دستش هیچ اهمیتی براش نداشت و با شیطنت مشغول نگاه کردن بهم شده بود. لبخند نصفه نیمه ای زده بود که باعث میشد عصبی بشم! به شونش زدم و گفتم: چرا میخندی؟ وای خدایاااا منو ببخش حواسم پرت شد و نفهمیدم که چیکار میکنم واقعا معذرت میخوام ببخشید. شاید زیادی حساس شده بودم ولی سر همچین چیز کوچیکی عذاب وجدان گرفتم که باعث اسیب زدن به یک ادم دیگه شده بودم و همش به خاطر حواس پرتی های بی موقع بود کاش... توی همین فکر بودم که اشک از چشمام پایین اومد و پسر با تعجب گفت: داری گریه میکنی؟ وای دختر من خوبم چرا اینجوری میکنی الکی خودت رو نگران نکن نگا هیچی نیست منم کاملا خوبم. به پیش بندش نگاه کردم روش (Teo) نوشته بود، قاعدتا کوتاه شده ی اسم تئودور بود. تئو متوجه نگاهم به پیش بندش شد و با خنده گفت: راستی خودم رو معرفی نکردم؟ من تئو هستم اسم تو چیه؟ اروم گفتم: دیانا ینی چیز دیانا هستم ولی دیا صدام میکنن. با همون لبخند نصفه نیمش گفت: چه اسم قشنگی! حواسم نبود هنوز روی زمین نشستم و با بلند شدن تئو تازه یادم افتاد! دستش رو دراز کرد تا کمک کنه، هول شده بودم یا هرچی چند ثانیه به دستش نگاه کردم، دستش رو گرفتم و بلند شدم. به سمت میز کنار ظرف شویی رفت و خودکار و دفتری برداشت، از دفتر تیکه کاغذی کند و روش چیزی نوشت. به سمتم اومد و کاغذ رو توی دستم گذاشت و گفت: هم شمارم هم ایدی اینستام رو اینجا نوشتم بهم پیام بده. تا خواستم جوابش رو بدم الارم گوشیم زنگ خورد که نشون میداد شیفتم تموم شده و نیم ساعت وقت دارم برم خونه. پس سریع باشه ای گفتم و با تکون دادن دستام خدافظی کردم، منتظر واکنشش نموندم کیفم رو برداشتم و از در خارج شدم...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_19
قلبم تند میزد. وای دیانا چی شده چرا اینجوری میکنی؟؟ سریع پیشبند جیک رو دراوردم و روی پیشخوان گذاشتم و از کافه رفتم. توی راه قلبم تند میزد، نفسم میگرفت و میلرزیدم. نمیدونم چیشده بود و این حس مزخرف چی بود، ولی با سرعت نور داشتم راه میرفتم و حتا متوجه رسیدنم نشدم! به خودم که اومدم در حال زنگ زدن به الا بودم که در رو باز کنه. وارد ساختمون شدم و دکمه ی اسانسور رو زدم، بعد چند دقیقه اسانسور رسید و در که باز شد و خودم رو توی اینه دیدم متوجه موهای بهم ریخته و چشمای قرمزم شدم، خوشحالم که باد میومد و قرمزی چشمام رو، گردن باد مینداختم موهام هم مهم نبود پس از اسانسور پیاده شدم و با کلید در خونه ی الا رو باز کردم، وارد خونه که شدم خبری از الا نبود، تو اشپزخونه رفتم و در حال تمیز کردن سینک پیداش کردم. موهاش رو گوجه ای بسته بود که باعث میشد قسمت پشت موهاش که قرمز کرده بود کاملا معلوم باشه، چشمای اهوییش قرمز شده بود و مژه هاش به هم چسبیده که نشون میداد انقدر مواد شیمیایی رو باهم قاطی کرده که باز چشماش حساسیت نشون داده، پیژامه بلند و تاپ کوتاهی تنش بود که باعث میشد پوست سبزه اش کاملا معلوم بشه. سرش رو بلند کرد و دست تکون داد. اینور اونور رو نگاه کردم و پرسیدم: خاله کجاس؟ فین فینی کرد و گفت: مامانم؟ خالم حالش خوب نبود یه چند روز رفت پیشش. بابامم که نیست، چند شب تنهاییم. تو چته چرا انقد قرمزی مگه بیمارستان نبودی؟ کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: وای الا برم لباس عوض کنم داستان جدید باید برات تعریف کنم. یه چیزی هم درست کن بخوریم خیلی گشنمهههه...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_20
به سمت اتاقش رفتم، پیژامه ی پشمی که یکی از کادوهایی بود که برای تولد پارسالش خریده بودم رو برداشتم و از کشو ی بزرگش که پر کراپ بود رو باز کردم و یک نیم تنه ی سفید ساده که وسطش دکمه داشت رو پوشیدم. جلوی اینه رفتم تا پانسمان زخم هام رو عوض کنم و قرص هایی که برای معدم داده بود رو بخورم، بلخره کار هام تموم شد و سمت سالن رفتم. روی بخش مورد علاقم از خونشون یعنی همون مبل های بزرگی که جلوی تلوزیون قرار داشت نشستم و بعد چند دقیقه الا با ظرف بزرگی پر از پفیلا اومد، پیشم نشست و گفتم: خب الا گوش کن که باید نصیحتم کنی...
✩✩✩✩✩
هیچی دیگه بعد به خودم اومدم دیدم دم در خونتونم... تمام ماجرا رو مو به مو براش تعریف کردم و با دهن پر پفیلا نگاهم کرد انگشتش رو به نشانه ی صبر کردن بالا اورد، بعد از قورت دادن حجم زیادی پفیلا گفت:چیزی که از کل حرفای نامفهومت فهمیدم این بود که ازش خوشت اومده! از شدت شوکه شدن نسبت به حرفش پفیلا توی گلوم پرید و شروع به سرفه کردم، شربت البالویی که درست کرده بود رو بهم داد و گفت: بگیر بخور نمیری. چند قطره خوردم و گفتم: چرا چرت میگیییی؟الا عاشق شدن چه چیز مزخرفیه معلومه که عاشق نشدم! خندید و گفت: میدونستم واکنشت چیه ولی انقدر گارد نگیر دیا همه عاشق میشن چیز طبیعیه مخصوصا تو این سن. فکر کنم واقعا دیوونه شده بودم چون با این حرفش زدم زیر گریه و گفتم: نمیدونم الا. الا که از گریه ی ناگهانیم شوک شده بود گفت: تو زیاد گریه میکنی ولی این یکی عجیب تر از همشون بود هااا، راستی چرا دستت از اونموقع مُشته؟ دستم رو باز کردم، تازه یاد ایدی اینستا و شماره ی تئو افتادم!
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_21
الا گوشیم روی به سمتم پرت کرد و گفت: دقیقا منتظری چیی؟ بدو پیام بدهههه! از ترس اینکه نکشتم گوشیم رو برداشتم و ایدی اینستاش رو سرچ کردم... میخواستم برم پیام بدم که دیدم پیجش private ه و در نتیجه بهش ریکوئس دادم. پروفایلش رو نگاه کردم، عکس چشماش بود. با دیدن عکس ضربان قلبم دوباره بالا رفت، الا گوشیم رو گرفت تا بتونه عکسش رو ببینه، نگاهش کرد و گفت: چرا این شکلیه؟ شبیه معتاداس که! با حرفش جفتمون خندیدیم و گفتم: حالا اونقدرا هم بد نیستااا. الا بالش رو به سمتم پرت کرد و گفت:حالم رو بهم زدی چندش! کنترل تلویزیون که کنار دستم بود رو برداشتم و گفتم: نظرت چیه تا پیام میده یه فیلم ببینیم؟ نظرت راجب فرندز چیه؟ به نشانه ی تایید سر تکون داد و مشتی از پفیلا برداشت...
☆☆☆☆☆
ساعت رو نگاه کردم، 02:16! چه زود گذشت. الا جلوی تلوزیون خوابش برده بود و صدای ریچل( شخصیت سریال) توی کل خونه پیچیده بود. انتظار داشتم تا الان دیگه صدای نوتیف پیامش اومده باشه ولی بر خلاف تصورم هیچی به هیچی! بلند شدم و به سمت اشپزخونه رفتم، همونجا یادم افتاد که گوشیم رو سایلنت کرده بودم پس با سرعت خیلی زیاد روی مبل پریدم و گوشیم رو برداشتم. بلههه! پیام داده بود!
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_22
Teo: سلاممم! چطوری؟
Diana: سلام. مرسی تو خوبی؟ دستت بهتره؟
Teo: مرسی منم خوبم. از اولم خوب بود یه بریدگیه سادس گفتم که تو کافه از این اتفاق ها زیاد میوفته
Diana: درسته ولی بازم شرمندم فقط یکم حواسم پرت شد و دیگه...
Teo: فدا سرت بابا، راستی دیا یادم رفت بپرسم کارمند جدید کافه ای؟ ندیده بودمت
Diana: نه بابا اومده بودم کروسان بخرم که جیک رو اتفاقی دیدم که کار داشت گفتم به جای اون شیفت وایسم
Teo: اه داشتم خوشحال میشدما
Diana: 😂😂😂
Teo: یکم دیر نیست؟ نباید الان خواب باشی؟
Diana: نه راستش من خیلی دیر میخوابم یا بعضی وقتا اصلا نمیخوابم
Teo: مگه مدرسه نمیری؟ چند سالته؟
Diana: اره میرم، 16 تو چی؟
Teo: خب با این کار داغون میشی که، 18
Diana: 🥲
Teo: گفتی اومده بودی کروسان بخوری؟ نظرت راجبش چی بود؟ کروسان هایی که اقای جونز درست میکنه فوق العادن
Diana: خب راستش وقت نشد بخورم ولی جیک گفت که کروسان های شکلاتی، مرباییش باید خیلی خوشمزه باشن
Teo: نه اینجوری نمیشه فردا بیا بریم بیرون برات کروسان هم میارم
Diana:اخه زحمتت نمیشه؟
Teo: نه خیرم چه زحمتی؟
Diana:خب باشه پس میبینمت
Teo: میبینمت❤️
هنوز تو شوک بودم، الان فردا...؟
@Wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_23
دینگ دینگ دینگ...
با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم، چشمام از شدت خواب نمیدید و دنبال گوشیم میگشتم. پیداش که کردم با دیدن اسم alex یکی از صمیمی ترین دوستام شوکه شدم، اون کی این وقت صب زنگ میزد؟ تلفن رو جواب دادم و صدای دادش از اونور خط میومد میگفت: معلوم هست کجایین؟ ساعت 8:30 دقیقس یه ربع دیگه باید مدرسه باشیم نمیخواین بیاین؟ از شوک حرفش خواب از سرم پرید و گفتم: تو برو ما میایم یکم دیگه.باشه ای گفت و خدافظی کرد، سریع الا رو بیدار کردم و گفتم: پاشو پاشو که خواب موندیم! بلند شد و گفت: وای خدایا دوباره؟
✩✩✩✩✩
نمیدونم این 20 دقیقه چجوری گذشت و چی پوشیدم ولی وقتی اینه ی اسانسور باز شد، صورت های پف کردمون کامل مشخص بود، کت و دامن سورمه ای من چروک نامرتب بود ولی الا با وجودی که دیر کرده بودیم کاملا مرتب و اراسته بود، کیفم به دلیل گم کردن کتابام سبک و افتاده بود و سوییشرت کرمی رنگم کج. ولی کاپشن الا طوری اتو کشیده بود که هرکی ندونه فکر میکرد الان از خشک شویی تحویل گرفته شده، همیشه عاشق تفاوت هامون بودم! بالاخره اسانسور رسید، پیاده شدیم و به سمت مدرسه دویدیم ولی خب فایده ای نداشت، 9:03 بود و زنگ خورده بود، وارد مدرسه شدیم و اسم امون به عنوان تاخیر ثبت شد، به سمت کلاس رفتیم در زدیم و وارد شدیم. خانم واکر معلم تاریخ در حال درس دادن بود ولی به محض ورود من و الا همه ی کلاس نگاهشون به من و الا افتاد و بی توجه به معلم شروع به صحبت کردن، بین همه ی اونا فقط میا توجهم رو جلب کرد که به جای کت صورتی رنگ پشمی هودی تدی داری پوشیده بود و در ردیف جلوی کلاس چپ چپ نگاهم میکرد، انقدر دغدغه داشتم که به درد زخم هام توجه نمیکردم ولی با دیدن میا انگار نمک روی زخمم پاشیده بودن و سوزش بخیه هام رو حس میکردم. بدون اهمیت به بچه ها به ته کلاس رفتم، کیفم رو روی میز پرت کردم و نشستم...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_24
خسته بودم پس سعی کردم سر کلاس یه چرت کوتاه بزنم، اما قبلش الکس صدام کرد. سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم، الکس همیشه همون الکس بود، موهای مشکی که تقریبا تا اول های کمرش بود، عینکی که مثل ویترین در برابر چشماش بود، ابروهای پر و چشمای کشیده، همیشه هم لباس های تنش مشکی بود. خوشحالم که وقتی همه چیز در حال عوض شدن بود الکس هنوز همون دختر ناز همیشگی بود! دوباره صدا کردنم باعث شد توجهم بهش جلب شه که میگفت: خواهش میکنم زودتر بیاین همیشه انقدر دیر میکنین که خانوم ماریلو ازتون به شدت شاکیه. اروم خندیدم و گفتم: به خدا حواسم نبود خوابم میومد ولی چشم. دوباره سرمو روی میز گذاشتم که یادم اومد چتای دیشبم با تئو رو نشون الا ندادم! سریع گوشیم رو باز کردم و بهش گفتم: الا بدو این هارو بخون! وقتی گوشیم رو گرفت تغییر حالت صورتش کاملا مشخص بود و بعدش به سمتم برگشت و گفت: وایسا الان اولین دیتت رو با پسری داری که چند ساعته میشناسی؟ نمیدونم کجای این حرف طوری خنده دار بود که من و الا بخوایم با خنده هامون توجه کل کلاس رو جلب کنیم! خانم واکر گفت: اروم بچه ها دارم درس میدم. باشه ای کوتاه گفتیم و به بحثمون برگشتیم، با خجالت گفتم: حالا اگه یه بار دیگه بگه میرم ولی اینجوری نه که فکر نکنن علافم. به نشانه ی تایید سر تکون داد و منم سرم رو روی میز گذاشتم که بخوابم...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_25
با صدای الا بیدار شدم که می گفت: زنگ خورد پاشو بریم خونه. سرمو بلند کردم، و با خواب آلودگی وسایلم رو جمع کردم. بلند شدم و با الا از کلاس خارج شدیم، میتونم بگم نصف راه رو داشتیم درمورد اینکه چی بپوشم حرف میزدیم، لباسی که نه خیلی مجلسی باشه که فکر کنه این دیت مهم ترین اتفاق زندگیمه نه طوری که فکر کنه با پیژامه و لباس تو خونه دارم میرم. بحثمون داغ شده بود که صدای نوتیف گوشیم حواسم رو پرت کرد، فکر کردم بابام یا لیام باشه ولی تئو بود!
Teo: هنوز سر حرف دیشب هستی دیگه؟ ساعت 9 تو خیابون گرینگ کنار هایپر مارکت میبینمت
الا نگاهی بهم انداخت و گفت: الان راضی شدی بری؟ خندیدم و گفتم اره زشته دیگه دوبار گفت نمیشه نرم و تایپ کردم
Diana: معلومه که هستم، میبینمت
توی راه خونه باز هم بحثمون لباس من بود و باز هم به نتیجه نرسیدیم، بالاخره رسیدیم و با خستگی روی مبل پریدم! گوشیم رو برداشتم، ساعت 3:34 دقیقه بود میتونستم تا ساعت 5 بخوابم و بعد حاظر شم. پس الارم گذاشتم و به الا گفتم: من میخوابم اگه باز هم الارم گوشیم خاموش بود بیدارم کن خودت. الا نگاهی به لباس هام انداخت و گفت: نمیخوای لباست رو در بیاری؟ خمیازه ای کشیدم و گفتم: وای نه الا اصلا حوصله ندارم. خندید و به اتاق رفت...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_26
چشمام رو باز کردم!
الا روی مبل کناری پیشم خوابیده بود موهاش توی صورتش ریخته بود،
هنوز الارم زنگ نخورده و من بیدار شدم افرینننن! گوشیم رو برداشتم که به بابام و لیام زنگ بزنم ولی چیز عجیب تری دیدم ساعت 7:12 دقیقسسسس! الارم چی؟؟ وای من باید 8 و نیم از خونه میرفتم بیرون وای نههه! سریع رفتم حموم، موهام رو خشک کردم، بدون فکر کردن به لباسام فقط یه سوییشرت ساده ی مشکی با شلوار جین ابی پوشیدم و با سریع ترین حالت ممکن ارایش کردم! هنوز یکم خوابم میومد پس از یخچال 2 تا انرژی زا برداشتم که تو راه بخورم و با سر و صدای که راه انداخته بودم الا بیدار شد! با صدایی که از ته چاه میومد گفت: چته انقد سر و صدا میکنی! همینجوری که داشتم به بقیه کار هام میرسیدم گفتم: وای الا دیر از خواب پاشدم، کفشام گلیه؟ وای بهتر از این نمیشه! با بیشترین سرعت کفشام رو تمیز کردم و با عطر دوش گرفتم، درو باز کردم کفشامو پرت کردم و شروع به بستن بند ال استار هام کردم، الا گفت: ساعت 11 اینا بیا میدونی خیابون گرینگ چقدر خطرناکه دیگه! باشه ای گفتم و در رو بستم. 8:49 دقیقه! بهتر از این نمیشه فقط نیم ساعت راهه تا برسم و اون بیچاره باید منتظر بمونه. بدون توجه به تنگی نفسم شروع به دوییدن کردم تا زوتر برسم، دوییدم، دوییدم، دوییدم، نفس نفس میزدم که باعث شده بود چشمام تار ببینه و وقتی بالاخره به خیابون گرینگ رسیدم تئو رو دیدم که به سمتم میومد ولی دیدم هی داشت تار تر میشد و چشمام سیاهی میرفت وقتی تئو رسید، با دیدن رنگ پریده ی صورتم و صدای نفس هام با نگرانی نگاهم کرد، به محض اینکه خواست حالم رو بپرسه دنیا دور سرم چرخید و سیاهی غالب شد...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_27
چشام رو که باز کردم روی نیمکت کنار هایپر نشسته بودم و تئو سعی میکرد با امبولانس تماس بگیره! وقتی دید چشمامو باز کردم گوشیش رو توی جیبش گذاشت و گفت: وای دیا خوبی؟ سر تکون دادم و اون در بطری ابی رو باز کرد و بهم اشاره کرد که بخورم، نصف بطری رو خوردم و گفتم: وای ببخشید دیر شده بود منم نفس تنگی دارم به خاطر همین دوییدم که کار درستی نبود همیشه بعدش غش میکنم، اره بعد وقتی رسیدم یه همچین اتفاقی افتاد! تئو جوری نگاهم میکرد که انگار مطمعن نبود حالم خوب باشه و گفت:مطمئنی نمیخوای تا درمانگاه بریم؟ سر تکون دادم و گفتم: اره بابا نترس، از صبح چیزی نخورده بودم و دوییدم معمولا اینجور مواقع باید انرژی زا بخورم که باعث میشه قندم بالا بره و غش نکنم حتی انرژی زا هم اوردم ولی خب انقد دیر بود وقت نشد بخورم! با دست به سرش زد و گفت: دختر اگه از همون اول میگفتی منتظرت مینشستم نیازی نبود بدویی! الانم ولش کن یکم دیگه چیزی نخوری دوباره غش میکنی! کروسانی که قولش رو داده بود رو بهم داد و گفت: اینو بخور همون کروسانیه که ازش تعریف کردم. تشکر کردم و بازش کردم! بوی نون تازه و مربا عالی بود و سریع گاز اولو زدم! فکر کنم بهترین کروسان زندگیم بود. با خوشحالی به تئو گفتم: این عااااالیه. کنارم نشست، ابروش رو بالا انداخت و با غرور گفت: دیدی بهت گفتم؟...
@wrongtime3✨
#Wrongtime
#part_28
اروم خندیدم و گفتم: اره واقعا خوشمزه و تازس، شیرینی مرباش هم کاملا به اندازس!خودت نمیخوری؟ تئو سریع واکنش نشون داد با خنده گفت: میدونم چقدر خوبه ولی مطمعن باش من صبحونه،ناهار و شام کروسان میخورم اینیکی برای خودته! با وجودی که کنار هم نشسته بودیم دقتی بهش نکرده بودم، هودی مشکی ای پوشیده بود و کلاهش رو روی سرش گذاشته بود، کاپشن زیتونی رنگی هم روش پوشیده بود و ظاهرش مثل دفعه ی قبل بود. به سمتم برگشت و گفت: راستی یکم از خودت بگو. مدرسه چطور بود؟ کش و قوسی به بدنم دادم و چهار زانو روی نیمکت نشستم و گفتم: خب سوالی که پرسیدی جوابش خیلی طولانیه! چشماش برق زد و گفت منم عاشق داستان های طولانیم! لبخند زدم و شروع کردم...
✩✩✩✩✩
وایسا الان داری بهم میگی ازش شکایت نداری؟ شونه بالا انداختم و گفتم: میدونی من درس نمیخونم و اگه یک لکه ننگ دیگه تو پرونده باشه، خب هیچ کالجی نمیتونم برم یا حتی بدتر، نمیتونم کار پیدا کنم! با حرص نگاهم کرد و گفت: خب درک میکنم ولی من اشنا زیاد دارم میتونم بدون اینکه بفهمه یه چند وقت یه جا قایمش کنم و یا مثلا کاری که با گردنت کرد رو روش انجام بدم. نظرت چیه؟ ایده ی خوبیه نه؟...
@wrongtime3✨