eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
244 دنبال‌کننده
4 عکس
4 ویدیو
0 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... چهارمین شروع ما. 1405/06/07 Me: @pv_shaya2 #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
گوشی رو به تئو دادم و گفتم: مرسی بابت همه چیز نمیدونم اگه نبودی چیکار باید میکردم. لبخندی زد و گفت: کاری نکردم نقلی، پاشو بریم بخوابی. بلند شدم و باشه ای گفتم، به سمت اسانسور ها رفتیم و توی بالا ترین طبقه وایسادیم، راهروی بزرگ بود که 2 تا اتاق داشت یکی پایین راهرو و اون یکی بالا، به سمت اتاق اخری رفتیم تئو از پشت یه گلدون کنار در کلید رو در اورد و در رو باز کرد. اتاق نسبتا بزرگی بود، در که باز میشد اولین چیزی که به چشم میومد تلوزیون بزرگ رو به روی تخت بود، تخت دو نفره ی بزرگی که فکر کنم 5 نفر راحت روش جا میشدن، یسری خورده وسایل مثل یخچال کوچولو و کمد هم بود. بعد از بررسی کردن اتاق بلخره واردش شدم و روی تخت پریدم، روز سخت و پر استرسی بود بهترین گزینه الان خواب بود. برعکس من به محض وارد شدن تئو مشغول چیدن وسایل داخل یخچال، کابینت و تمیز کردن محیط شد. خمیازه ای کشیدم و گفتم: نمیخوای بگیری بخوابی؟ فردا هم میشه وسایلارو بزاریااا. وسایل هارو گذاشت و نزدیک تر شد، پتویی که کنار تخت تا شده بود رو برداشت و با دقت روی شونه هام انداخت، چند ثانیه لبه تخت نشست و در حالی که موهام رو از صورتم کنار میزد گفت... @wrongtime4
نقلی شنیدی میگن هرکاری کنی همیشه یه حسرت تو دلت میمونه؟ در جوابش سر تکون دادم و ادامه داد: زندگی من یکی دوتا حسرت نداشت که، از یک بار غذا خوردن با مادر پدرم گرفته تا داشتن یه خانواده عادی... وقتی فکر کردم بعد 17 سال زندگی که همش پر از بیچارگی بود بلخره یکی رو پیدا کردم که میفهمتم، دیدم نه بابا ما از این شانس ها نداریم، خیلی وقته فهمیدم اونم مثل بقیه بود و پول رو میدید ولی الان بدجوری ترس افتاده به جونم ...نقلی... نکنه توهم بری؟ نگاش کردم، مدت زیادی از اشنا شدنمون نگذشته بود ولی تو همه این مدت توی چشماش یه غم بود، غمی که لا به لای مژه های بلندش زندانی شده بود الان اجازه پیدا کرده بود بیرون بیاد. نشستم و نگاش کردم، بعضی وقتا جواب درد و دل نصیحت کردن نیست فقط یه بغله، بغلی که نشون بده (هرکی نبود، نبود من هستم) نزدیکش رفتم و دست هام رو دور شونه هاش حلقه کردم، همون شونه هایی که درد و رنج های زیادی رو به دوش میکشیدن بدون اینکه از کسی کمک بخوان... جواب بغل کردن هیچ وقت کلمه نیست، هیچ وقت نمیتونی کلمات رو جوری پشت هم بنشونی که حس اون لحظه رو توصیف کنن، همون حس بیخیال دنیا فقط تو باشی برام بسه جوابش بود ولی نشون دادنش انداختن دستاش دور کمرم بود. بعد گذشت چند دقیقه دست ها باز شد و جفتمون روی تخت پریدیم، هیچ حرفی زده نمیشد و صدای نفس ها کل اتاق رو گرفته بود... @wrongtime4
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خیلی میخوره به این پارت مرسی
فکر درگیره چیکار میکنی؟ میرم حموم😭
هدایت شده از منِ‌تو؛
من خیلی آدم " شبو بیدار باش حرف بزنیم" هستم . منِ‌تو؛
478.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درود و مهر؛ ناشناس داریم با من[شایا] ✨:) N:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_52ee1eg&btn=𝐒𝐡𝐚𝐲𝐚 درخواستی،سوالی،انتقادی،سخنی...بود در خدمتم؛ Us:https://eitaa.com/joinchat/3854632661C6504ee9b44 کویر؟ در شان شما نیست👼🏻✨.
از رمان بگین مرسی
https://eitaa.com/wrongtime4/1438 مثل همیشه خیلی قشنگ بود، مخصوصا اونجا که گفتی:"غمی که لابه‌لای مژه‌های بلندش زندانی شده بود" یه حس خیلی قشنگی بهم داد، یه حس غم عمیق... موفق باشی نازم همیشه همینجوری ادامه بده :)) ✰✰✰ دختر مننننن 😭😭😭😭
سلامممم عشقمم ✰✰✰ سلامممم، چطورییییی؟