eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
340 دنبال‌کننده
6 عکس
12 ویدیو
0 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... چهارمین شروع ما. 1405/06/07 Me: @pv_shaya2 #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقتی میگم فقط ممبرام نیستین و یه خانواده ایم هممون یعنی اینکه یکی ایده چالش میده، یکی رمان صحیح میکنه، یکی فور میزنه، یکی حمایتی میزاره اصن همه یه گوشه ای رو گرفتن دارن کمک میکنن😭😂
1 week later... 1 هفته از اومدن من و تئو به اینجا گذشته بود، درسته... این مدتی که اینجا بودم دوری از همه خیلی سخت بود، ولی تماس تلفنی های هر شبم با بابا و لیام (هنوز فکر میکنن اردوییم) و الا و الکس باعث میشد دلتنگی رو کمتر حس کنم. دروغ نگم، اینجا هم بد نمیگذشت. عصر ها با شارلت مشغول پختن کیک و شیرینی میشیم، لافین از خاطراتشون میگه، تئو هر روز چیزایی جدید نشونم میده مثل راه های مخفی و مغازه های عجیب...، گری هنوز هم بد اخلاقه ولی ترکیب کردن نوشیدنی ها باهم رو خوب بلده، مشتری های بار، فروشنده های دیوونه، بارتندر های عصبی، همه باعث میشدن چند دقیقه هم شده به مشکلاتم فکر نکنم. دیاااااا، میشنوییییی؟ صدای تئو بود، انقدر توی فکر بودم که بهش توجه نمیکردم سریع گفتم: الان میام صبر کن! لباسم رو پوشیدم و بدو بدو پیشش رفتم، با خنده نگاهش کردم و گفتم: امروز چی قراره نشونم بدی؟ در ضمن زود باید برگردیم شارلت گفت امروز میخواد کیک خیس درست کنه و تا قبل اینکه لافین همش رو بخوره باید برسیم. دستش رو دور شونم انداخت و با خنده گفت: زود میرسیم میتونی سهم منو بخوری، جای دوری نمیریم طبقه اخر قبلا اتاق امیلی بوده میخوام اونجا رو نشونت بدم. با تعجب پرسیدم: امیلی؟ مادرت قبلا اینجا زندگی میکرده؟ سر تکون داد و گفت: داستان اشنایی جفری و امیلی از همینجا شروع شد، ام به خاطر شرط بندی با یکی از دوستاش کلی قرض بالا اورده بود خونه نداشت شبها تو پارک همینجا میخوابید، لافین که پیداش میکنه بهش پیشنهاد کار رو میده اونم بدون فکر کردن بهش قبول میکنه، خیلی اتفاقی جفری رو میبینه، یک دل نه صد دل عاشق هم میشن، چند شب باهم میخوابن و بومممم! من الان پیش توعم. خندیدم و گفتم: داستان کوتاه و جالبی بود مرسی ازشون. بعد چند دقیقه پیاده روی بالاخره به اتاق امیلی رسیدیم، تئو دسته کلید رو از جیبش در اورد و گفت: به لافین نگی کلید هاش رو برداشتما یکاری میکنه مجبور میشیم بریم پیش جو زندگی کنیم. به شونش زدم و گفتم: چی فکر کردی الان میرم بهش میگم بعدشم بیلبورد میزنم تو سطح شهر. به محض باز شدن در بوی کهنگی زیادی به مشاممون خورد... @wrongtime4
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/joinchat/2879260369C1cb117faca چنل جدید جاوید اینا باشین😭