ایرانخانوم…
بگو ببینم، این روزها که فرزندانت نامت را صدا میزنند، صدایشان را میشنوی؟
وقتی شب از پنجرهها بالا میرود و مادری تا سپیدهدم به جای خواب، چشمانتظاری میکند، وقتی جوانی، آرزوهایش را در چمدانی کوچک میگذارد و به راهی میرود که انتهایش را نمیداند، تو کجای این قصهای،
ایرانخانوم؟
یادت هست؟ روزی قرار بود فرزندانت زیر آسمانت بزرگ شوند، در کوچههایت عاشق شوند، در خاکت ریشه بدوانند و برای فردایت رؤیا ببافند.
پس چه شد که بعضیها برای ماندن، از آرزوهایشان گذشتند و بعضیها برای رسیدن به آرزوهایشان، از ماندن؟
ایرانخانوم… من هنوز تو را در بوی خاک بارانخوردهات میشناسم، در انارهای سرخ پاییزت، در شعرهایی که از هزار سال پیش به امروز رسیدهاند، و در قلبهایی که با تمام زخمهایشان هنوز نام تو را دوست دارند.
اما بگو… با این همه دوستداشتن، چرا گاهی دلتنگت میشویم؟
مگر میشود آدمی در خانهی خودش باشد و دلش برای خانهاش تنگ شود؟
⊹˚ℰ𝑐ℎ𝑜˚⊹
ایرانخانوم… بگو ببینم، این روزها که فرزندانت نامت را صدا میزنند، صدایشان را میشنوی؟ وقتی شب از پ
_نویسندش خودمم✨😭
(بچهه ها میدونم اون قدرا خوب نیست ولی دیگه به روم نیارین لطفا. بوس💆🏻♀)