بعد مامانم خواهرمو از دریای جهالت نجات میده و میگه که تو لهجه، به دنیا اومدن رو میگن پیداشدن.
مسئول بسیج دیروز بهم زنگ زد. و درباره یه سری چیزا توضیح داد. وسط حرفاش گفت من توی مشهد دیدمت اگر یادت باشه و حس کردم ممکنه علاقه مند باشی و اینا.
و در همون لحظه، تمام وقتایی که توی اون سه روز مشهد در تمااام لحظات من اون گوشه خوابیده بودم از جلوی چشمام رد شد.
و اینجوری بودم که اگه واقعا از تو مشهد حس کردی من علاقه دارم که خب دستمریزاد. چون خب درست حس کردی ولی چجورییی مشتی؟
من بعد از هر پیامی که اینجا میذارم، درحال رفتن به ناشناس که ببینم پیام دادین یا نه. (ندادین)
هدایت شده از 【NAVY color】
https://eitaa.com/xADBAR/414
حقیقتا میتونم بگم کار خیلی لذت بخشیه👌
ولی این سگ هربار برای اینکه از اینکار جلوگیری کنه یه کاری میکنه ما همو نبینیم😔
ادبار
https://eitaa.com/xADBAR/414 حقیقتا میتونم بگم کار خیلی لذت بخشیه👌 ولی این سگ هربار برای اینکه از ای
مشهد که بودم با دانشگاه، مامانم یبار زنگ زده بود بهم و دوستمم کنارم بود. دوستم گوشی رو گرفت و شروع کرد غر زدن که خاله زهرا لباس کم میپوشه اینجا برفه یچیزی بهش بگین سرمامیخوره. و من اینجوری بودم که🧍.
از اونموقع مامانم همش اینجوریه که با کی حرف میزنی؟ با دوست من؟ از دوست من چخبر؟ دوست من فلان. دوست من بهمان.
و منم هر سری اینجوری ام که کدوم دوستت مشتی؟ تو که همه دوستای منو دزدیدی.