بعد اومد با مگس کش بکشتش نتونست چون میپرید و زیر مبل بود. گفت برو پیفپاف بیار، رفتم از نوکش گرفتم آوردم و دیدم خواهرم کولی تر از منه و دوتامون از عکس سوسک روی میترسیم نمیتونیم دست بزنیم.
اونکه خیلی کولی تر بود و من مجبور شدم با پارچه دورش بگیرم و بزنم.
بعدش بخاطر اینکه بوی اسپری علی رو اذیت نکنه رفتیم تو اون یکی اتاق. یکم که گذشت و بالاخره تونستم سفارشو کامل کنم و رمز اومد، اومدیم برگردیم توی هال و خواهرم داشت درو باز میکرد موکت خب گیر میکنه به فرش، رفت بالا. خواهرم از گوشه چشم یچیزی دید موکتو دوباره زد بالا دید عقربه.
منم بخاطر اون عنکبوته بخاطر حس شیشم پیفپاف رو با همون پارچه گذاشته بودم سر جاش. خواهرم اومد با سنگ بکوبه روش ولی ترسید، گفت برو اسپری بیار.
رفتم آوردم و زدم بهش ولی ترسیدم جابجا بشه، با اسپری کوبیدم روش، خواهرم سنگو داد دوباره کوبیدم روش و خونش پاچید رو دیوار.
اسپری هنوز با پارچه مونده بود روی زمین و ما هنوز داشت دستامون میلرزید و خواهرم درحال گزارش دادن به شوهرش و مامانم همش گریش میگرفت و تپش قلب داشت. من هی سعی میکردم دلقک بازی دربیارم گریه اش نگیره که هنوز پنج دقیقه نگذشته بود یهو دیدم یه سوسک گنده تو آشپزخونه رد شد رفت زیر کابینت.
چند ثانیه پشمام ریخت بعد که سعی کردم پنیک رو از خودم دور کنم، گفتم فاطمه سکته نکنی ولی یه سوسک گنده تو آشپزخونه است. دوباره پاشدم رفتم سریع اسپری رو برداشتم ولی نمیدیدم کجا رفته سوسکه، چند ثانیه همونجا وایساده بودم و داشتم روبرو به سمت راستو نگاه میکردم یهو سوسکه از سمت چپ از ناکجا آباد افتاد زمین. جیغ زدم گفتم یاخدا فاطمه پروازیههههه.
بعد دوباره وحشت کردم و چند ثانیه طول کشید تا به خودم مسلط بشم(شلوارمو خراب نکنم) و ببینم اصلا سوسکه کجا رفت. و همزمان میگفتم فاطمه برادر شوهرت خونشون نزدیکتر تره به شوهرت بگو بفرسته بیاد اینو بکشه و اینا. که سوسکه رو گیر آوردم و اسپری رو روش خالی کردم.
پدرشوهرش اومد و بعدش که اینا رو برداشت گفت میخواید شب بیاید خونه ما؟
و ما هم چون خیلی ترسیده بودیم و مامانمون رو میخواستیم الان تو ماشینیم داریم میریم خونشون.