منم بخاطر اون عنکبوته بخاطر حس شیشم پیفپاف رو با همون پارچه گذاشته بودم سر جاش. خواهرم اومد با سنگ بکوبه روش ولی ترسید، گفت برو اسپری بیار.
رفتم آوردم و زدم بهش ولی ترسیدم جابجا بشه، با اسپری کوبیدم روش، خواهرم سنگو داد دوباره کوبیدم روش و خونش پاچید رو دیوار.
اسپری هنوز با پارچه مونده بود روی زمین و ما هنوز داشت دستامون میلرزید و خواهرم درحال گزارش دادن به شوهرش و مامانم همش گریش میگرفت و تپش قلب داشت. من هی سعی میکردم دلقک بازی دربیارم گریه اش نگیره که هنوز پنج دقیقه نگذشته بود یهو دیدم یه سوسک گنده تو آشپزخونه رد شد رفت زیر کابینت.
چند ثانیه پشمام ریخت بعد که سعی کردم پنیک رو از خودم دور کنم، گفتم فاطمه سکته نکنی ولی یه سوسک گنده تو آشپزخونه است. دوباره پاشدم رفتم سریع اسپری رو برداشتم ولی نمیدیدم کجا رفته سوسکه، چند ثانیه همونجا وایساده بودم و داشتم روبرو به سمت راستو نگاه میکردم یهو سوسکه از سمت چپ از ناکجا آباد افتاد زمین. جیغ زدم گفتم یاخدا فاطمه پروازیههههه.
بعد دوباره وحشت کردم و چند ثانیه طول کشید تا به خودم مسلط بشم(شلوارمو خراب نکنم) و ببینم اصلا سوسکه کجا رفت. و همزمان میگفتم فاطمه برادر شوهرت خونشون نزدیکتر تره به شوهرت بگو بفرسته بیاد اینو بکشه و اینا. که سوسکه رو گیر آوردم و اسپری رو روش خالی کردم.
پدرشوهرش اومد و بعدش که اینا رو برداشت گفت میخواید شب بیاید خونه ما؟
و ما هم چون خیلی ترسیده بودیم و مامانمون رو میخواستیم الان تو ماشینیم داریم میریم خونشون.
من یه زمانی ته چسی رو برای اینا دراورده بودم حالا باید شب برم خونشون چون کائنات تصمیم گرفته امشب برینه به ما.
https://eitaa.com/xADBAR/612
اتفاقا عقرب از خانواده عنکبوتیانه😂😂😂
-
بچها من امشب فقط جنگیدم اصلا نمیدونستم دشمنم کیه.
فقط برای بقا تلاش میکردم.