بچها جمع شده بودن دور من که بیا نقاشی بکشیم. گفتم باشه. هر چند دقیقه حسین نگاه میکرد به برگه من میگفت: یااااخخدداااا آبجییییی چجووورررییی اااننققدددررر خوووب کششیییدددیییی.
بازی قبلی از دست عموی علی نمیتونستم راحت باشم این سری خود علی.
هر دادی که میزنم باید برگردم یه لبخندم به علی بزنم نترسه.