همین حالا دلم خواست تو عمودا،داشتم پیاده راه میرفتم و قعوه عربی با پنججج تا قند میخوردم
کاش توی موکب بودم،زیر باد اون اسپیلت های بزرگ،۶مینطور که صدای بلند بلند حرف زدن خانمای عرب مثل لالایی بود برام،خوابم میبرد!
یهو پامیشدم،میدیدم صبح شده،خادمای موکب برامون صبحونه نون لوزی باپنیر مثلثی و تخم مرغ آب پز آوردن
میرسیدم حرم، بعد میرفتیم تو بازار مقام حضرت علی اکبر اونجا عزاداری های قشنگی هست