من در حال کشیده شدن از چند جهت هستم و در هر جهت شخصی حق به جانب ایستاده و هیچکس سمت دیگه خودش رو نمیبینه و فقط معترضن که چرا به سمتشون نمیدوئم. این وسط هم فقط خودم میدونم که در حال پاره شدنم.
بهش میگم من هنوز هرشب بهش فکر میکنم
من نمیتونم تورو جایگزین اون کنم
نمیخوامم بکنم
نمیشنوه ...کره...کوره...اشتیاق کل وجودش و پر کرده
و در نهایت از من اسیب میبینه
چرا؟
چون هر لحظه که کنار اونم تورو تصور میکنم
و در اخر با وجود اینکه تمام اینارو بهش گفتم
ادم بدی میشم
*اینجا بمونه تا مشخص شه.
من نارنجی تر از هر رنگی بودم (پر از اشتیاق و شور زندگی )
و تو..
تو منو تبدیل به آبی کردی (غمگین ترین)
یچیزی بیشتر از واقعیت میخوام
یچیزی بیشتر از زیر سیگاری جهان
یچیزی فرای منطق و تجربه
که علت نبودنم نشه بیماری روان.