یه شخصیت خیلی مراقب دارم. پس اگه فکر میکنی متوجه نشدم، متوجه شدم. فقط میخوام سکوت کنم. آخه آدم ساکتی هم هستم. بیشتر از چیزایی که میگین، میدونم. بیشتر از اینکه صحبت کنم، فکر میکنم؛ و بیشتر از چیزی که شما میدونید، نگاه میکنم.
قهوهی دیازپام
هر دستی را که میگیری پس میزنی
هر پلی را قبل از اینکه کهنه شود خراب میکنی
دنیا را سرزنش کن در حالی که غرق در غرور هستی
میخندی در حالی که روحت به آرامی میمیرد
تو اشتباه نفهمیدی
تو فقط وقتی احساس خوبی داری که بیرحم هستی
تو شبها گناهت را پشت سر هم دود میکنی
به امید اینکه کسی مبارزه را ببیند (اینجا منظور مبارزه درونی شخص با خودشه)
روشنش کن!(منظورش سیگاره)
میدانم که انجامش خواهی داد!
ریههایت را بکش،
اما از هیجان تغذیه میکنی!
به خودت بگو که تنهایی بهتره
اما قلبت انگار روی سنگ حک شده
هر موادی رو امتحان کردم فقط برای اینکه حالم خوب بشه
قرص، پودر، سوزن، فرسودگی
اما هیچ چیز اون فریاد درونم رو خاموش نکرد
هیچ نشئگیای نمیتونست اونو پنهان کنه
مامان و بابا مثل یه آشغال پرتت کردن بیرون
گفتن "شکستی"، سقوطت رو تماشا کردن
حالا روی لبه پرت شدی،
یه نفس تا جنون کامل فاصله داری
دیگه اون بچه شیرین نیستی...
نه مورد علاقه... نه مورد ستایش
تو الان سردی — بیحس و توخالی
عشق مدتهاست که رفته... و تو نمیتوانی دنبالش کنی!
فریاد زدن به دیوارها
خندیدن به درد
همه دوستانت روح هستند
و تو لکه هستی!
روشنش کن!
میدانم که تو این کار را خواهی کرد!
همان اتاق قدیمی، همان قرص تلخ
سیگار میکشی تا ریههایت از کار بیفتند
و تنها میمیری...
در تلههای خودت
تو آن پسری که قبلاً بودی نیستی...
خیلی ملایم، خیلی مشتاق، خیلی پر از رویا
تو تغییر کردی...
سرد...
هیچ عشقی در رگهایت باقی نمانده...
داری به لبه نزدیکتر میشوی...
به پایان نزدیکتر میشوی...
دود میکنی و میپوسی
دود میکنی و میپوسی...
قهوهی دیازپام
هر دستی را که میگیری پس میزنی هر پلی را قبل از اینکه کهنه شود خراب میکنی دنیا را سرزنش کن در ح
این تمام احساسات اخیرم بود که تبدیل به متن اهنگ کردمش.
-تو موسیقی و دوست داری ؟
+مثل اینه بگی ماهی آب و دوست داره؟
اون داره توش زندگی میکنه.
من از بینتیجه بودن تلاشام خسته شدم.. از هرروز غمگین بودن خسته شدم.. از ترسیدن برای نرسیدن خسته شدم.. از فک کردن به اشتباهات جبراننشدنیم خسته شدم.. از صداهای بلند آدما خسته شدم.. از سرزنش شدن برای خطایی که براش پشیمونم خسته شدم.. از گند زدن های پیدرپی خسته شدم.. از دور بودن خسته شدم..از سرزنش شدن ، قضاوت شدن، عذاب وجدان های بیهوده خسته شدم..از دردهای جسمیِ عجیبم خسته شدم.. از این افسردگیِ لعنتیِ نامرد که سعی دارم انکارش کنم خسته شدم.....