ترجیح میدم به جای ذوق کردن و رویاپردازی پیشاپیش درباره کارها، ذهنم رو کنترل کنم و نذارم دوپامین موردنظرش رو صرفا از خیال دریافت کنه. از این خبرا نیست. هروقت نتیجه گرفتی اجازه داری خوشحال باشی.
همه سر میز کاپل طور نشستن
و من و سگ رتوایلر عزیزم رکسی کنار هم نشستیم و فال این لاو شدیم.
بنظرم بدترین لحظه ممکن
زمانیه که به یک طریقی بهت تلنگر میخوره و یک سری خاطرات به ذهنت هجوم میارن که مغز صلاح دیده بود از یادت ببره.
قهوهی دیازپام
بنظرم بدترین لحظه ممکن زمانیه که به یک طریقی بهت تلنگر میخوره و یک سری خاطرات به ذهنت هجوم میارن که
دقیقاً همون لحظه است که وارد مرحله بهت میشی.
از شهرام ناظری تا راجرز واتر یا شاید هم راجر واترز. از سهتار تا گیتار و موسیقی جیغدار. مدام بین چهرههای متضاد پرسه میزنم تا شاید رنگی بگیرم یا بهتر است بگوییم رنگهایی بگیرم که تازگی دارند؛ بس که شفافم و نور از من عبور میکند. خستهام. این خانه یا آن خانه یا آنیکی خانه هیچکدام خانه من نیستند. آدمهایی که هستند هم -جز تعداد اندکی از آنها- آدمهای من نیستند. همچنان احساس تنهایی میکنم و مشغلههای زیاد هم حتی حالم را خوب نکردند، پس این فرضیه که "اگر انسان سرش خلوت باشد کمتر وقت پرداختن به موضوعات انتزاعی درونش را دارد" باطل است. من لای تمامی دقیقهها بیشتر به خالی بودنم پی میبرم و بیشتر مجبورم آن را از دیگران پنهان کنم. چون که آنها نیز کاری از دستشان برنمیآید، حال به فرض اینکه نیتِ انجامش را داشته باشند.