هدایت شده از " تُهے " بیاین چنل جدید
-@xelize
تو قرار بود بمب اتم باشی، بمبی که باعث پایان دادن به جنگ بود، یه راه آسون برای فرار از صحبت کردن و خاتمه جنگ.
نویسنده حذفت کرد، چون به نظرش زیادی بیرحم بودی.
نویسنده نذاشت تو، تو داستانش زندگی کنی اما، شخصیت های دیگه ای تونستن با نبودت نفس بکشن.
تعریف زندگی برای هرکسی متفاوته. شاید من زندگیم رو خلاصه کنم تو فنجونهای خالی و عطر گرم قهوه. من نمیتونم کسی رو متقاعد کنم که زندگی یعنی همین و مجبورش کنم راه منو امتحان کنه. من فقط میتونم قهوم رو بنوشم و تعارف کوتاهی به هر رهگذر کنم تا اگه دوست داشت کنارم بشینه و تا آماده شدن قهوش با من همکلام بشه.
سراغاز راهی بودم که مقصدی نامعلوم داشت
خیابانی پوشیده از ترس و دوشیده از عشق
سرانجام حالی بودم که اینده ای نامشروع داشت
و من چه بی پروا در پی پروانه شدن و
چه دیوانه و بی بال در پی پرواز
از مردمی که تولد یک کودک را سرگرمی،،
و زندان یک سگ را دلگرمی،
و قفس بلبل را موسیقی می پندارند
عشقی فوران نخواهد شد!..