تعریف زندگی برای هرکسی متفاوته. شاید من زندگیم رو خلاصه کنم تو فنجونهای خالی و عطر گرم قهوه. من نمیتونم کسی رو متقاعد کنم که زندگی یعنی همین و مجبورش کنم راه منو امتحان کنه. من فقط میتونم قهوم رو بنوشم و تعارف کوتاهی به هر رهگذر کنم تا اگه دوست داشت کنارم بشینه و تا آماده شدن قهوش با من همکلام بشه.
سراغاز راهی بودم که مقصدی نامعلوم داشت
خیابانی پوشیده از ترس و دوشیده از عشق
سرانجام حالی بودم که اینده ای نامشروع داشت
و من چه بی پروا در پی پروانه شدن و
چه دیوانه و بی بال در پی پرواز
از مردمی که تولد یک کودک را سرگرمی،،
و زندان یک سگ را دلگرمی،
و قفس بلبل را موسیقی می پندارند
عشقی فوران نخواهد شد!..