دیگه کابوس نمیبینم، رویاهایی رو در خواب نظاره میکنم که یقین دارم در عالم واقع تحقق ناپذیرن، این منرو بیشتر عذاب میده. کاش کابوس میدیدم.
انگار بخش سینماتیک روزام تبدیل شده به قهوه و سیگارای ساده و هرجور هنری که دستم بهش برسه ،، بدون مسخره بازیای یه احمق بد سلیقه،، نمیدونم این خوبه یا نه.
چطور بگویم که انگار شخصیت های ناسازگاری در من زندگی میکنند که من را در “نمیدانم” ترین حالت ممکن تنها میگذارند. یکی گویا نمیتواند از جایش تکان بخورد و دیگری حتی نمیتواند برای فقط چند دقیقه بی حرکت بماند. یکی هرچیزی را عمیق حس میکند و استخوان هایم را میسوزاند و دیگری انقدر بی حس است که قلبم را یخ میزند. دیگری میخواد آدم ها را بشناسد دنیا را کاوش کند و آن یکی از تمام آدم های این دنیا بیزار است. انگار من در تمام ناسازگاری های دنیا گم شده ام.
دیگر هرگز به جایی که ترک کرده ام باز نخواهم گشت، حتی اگر خودم را جا گذاشته باشم.
من نمیگم دوستت دارم، دلتنگت هستم،پیشم بمون،، اما برات اشپزی میکنم،،برات اهنگ میزنم،،باهات تو اوج بی حوصلگی حرف میزنم،،بهت گوش میدم و به آینده ای فکر میکنم که تو هم توش باشی.
انسان! ای حیوان رنجکش!
چه مصیبتی والاتر از مواجههای مدام با انزجاری خالص نسبت به تمامیت داراییت میتونه شامل حالت بشه؟