دیگر هرگز به جایی که ترک کرده ام باز نخواهم گشت، حتی اگر خودم را جا گذاشته باشم.
من نمیگم دوستت دارم، دلتنگت هستم،پیشم بمون،، اما برات اشپزی میکنم،،برات اهنگ میزنم،،باهات تو اوج بی حوصلگی حرف میزنم،،بهت گوش میدم و به آینده ای فکر میکنم که تو هم توش باشی.
انسان! ای حیوان رنجکش!
چه مصیبتی والاتر از مواجههای مدام با انزجاری خالص نسبت به تمامیت داراییت میتونه شامل حالت بشه؟
این چند وقت پنیک هام خیلی زیاد شده،،پشت سر هم دارم با جملات کوچیکی طرد میشم،،توی هیچ چیز و برای هیچکس «هیچکس» کافی نیستم و راستشو بخوام بهت بگم،،واقعا حالم خوب نیست.