او هرگز جایی ریشه نمیگیرد و همیشه آماده است بیخبر و ناگاه،به دلیلی که برای خودش پذیرفتنی است برود.
گفت:اشکال نداره، همهی حرفها و گِله کردن تکراری رو دوباره بزن، ولی خواهش میکنم کمی هیجان داشته باش حتی وقتی داری دوباره تکرارش میکنی، برام با شور تعریفش کن، نمیخوام ببینم یه سیگار بگیری دستت به چشمام زل بزنی و برای هر کلمه جون بکنی تا بهم بگیش، آروم و بیجون.
ارواح از تابوتهای خود می گریزند.
خاطره هایم از رودخانه سرایز میشوند. و آن قدر احساس پوچی میکنم که میتوانم بمیرم.
«ابرازگر انزجار از زاده شدن.
ستایشگر لطافت.
پیشرو در پذیرش تبعات زیست منزویانه.
نافی بازتاب، حامی تابش.
حامل پتک شک.
زمزمهای مخوف در سکوتی دیرین.
بلعنده و ابراز کنندهی کلمات.
منع شده از نعمت عدم.»