بگو کجاست مرز رهایی ؟
من که خارم تو درز سیاست
استعاره ها شاهدان قتل رقصن
مکش من رو برد تو سرگذشت زور
افتادم تو مردمان کور
و نور خدا که بسته شد به میله و علمی که اثبات نکرد این شکست نور رو
من رو ببوس من یه دو پای وحشی ام
فارغ از دکور اندیشه ترور
مکان من بی رحم و ثبات و امنیت..
ترسناک ترین چیز درباره فاصله اینه که نمیدونی اونم دلش برات تنگ میشه یا فراموشت کرده.
ما خیلی وقته از اون خونه رفتیم. دیگه ننوشتی، نخوندی، نیومدی. من اما بهت فکر میکنم، هروقت که بتونم و هروقت که نتونم. همهجا با منی، وقتی غذا میخورم یا وقتی خوابم. چیزها به سادگی تموم نمیشن، و تو، هیچ وقت تموم نمیشی. من با تو زندگی میکنم، و تو میمیری.
یک کابوس احمقانه بود..
در کالبدی دیگر چشم باز کردم و همواره همان حس منفور «من» بودن را داشتم.
معلومه که همیشه عصبانی به نظر میرسم، من کل زندگیمو درحال جنگیدن بودم اما نکته جالبش اینه که من اصلا عصبانی نیستم، فقط دیگه اشتیاقی ندارم.
قاعدهی جالبی هست که داره شکلی مطلق بخودش میگیره؛ بواسطهی سر و ظاهرم توسط انسانهای رندوم هنرمند تشخیص داده میشم اما از نظر همخونهای خودم -بواسطهی مشخصهی مذکور- معتاد هستم و علاف.
و او مجبور است چنین زندگی کند، بر لبهی ویرانی.. بدون اینکه کسی او را بفهمد یا برایش دلسوزی کند