ما خیلی وقته از اون خونه رفتیم. دیگه ننوشتی، نخوندی، نیومدی. من اما بهت فکر میکنم، هروقت که بتونم و هروقت که نتونم. همهجا با منی، وقتی غذا میخورم یا وقتی خوابم. چیزها به سادگی تموم نمیشن، و تو، هیچ وقت تموم نمیشی. من با تو زندگی میکنم، و تو میمیری.
یک کابوس احمقانه بود..
در کالبدی دیگر چشم باز کردم و همواره همان حس منفور «من» بودن را داشتم.
معلومه که همیشه عصبانی به نظر میرسم، من کل زندگیمو درحال جنگیدن بودم اما نکته جالبش اینه که من اصلا عصبانی نیستم، فقط دیگه اشتیاقی ندارم.
قاعدهی جالبی هست که داره شکلی مطلق بخودش میگیره؛ بواسطهی سر و ظاهرم توسط انسانهای رندوم هنرمند تشخیص داده میشم اما از نظر همخونهای خودم -بواسطهی مشخصهی مذکور- معتاد هستم و علاف.
و او مجبور است چنین زندگی کند، بر لبهی ویرانی.. بدون اینکه کسی او را بفهمد یا برایش دلسوزی کند
آن قَدَر بار ندامت به وجودم جمع است که اگر پایم از این پیچ و خم آید بیرون، لنگ لنگان درِ دروازه هستی گیرم نگذارم که کسی از عدم آید بیرون.
گفت: "یادآور تلاش و نرسیدنه
یادآور خونواده و ازهمپاشیدنه
یادآور روزای لذتبخش و تجربه های تلخه"
یه سیاه چاله ی تاریک که هر لحظه بیشتر توش فرو میرم ، بیشتر میشه سر دردم ، سیاهی دور چشمم و درد افکارم ..
کمرنگ تر میشه لبخندم ، احساسم و نگاهم ..