قاعدهی جالبی هست که داره شکلی مطلق بخودش میگیره؛ بواسطهی سر و ظاهرم توسط انسانهای رندوم هنرمند تشخیص داده میشم اما از نظر همخونهای خودم -بواسطهی مشخصهی مذکور- معتاد هستم و علاف.
و او مجبور است چنین زندگی کند، بر لبهی ویرانی.. بدون اینکه کسی او را بفهمد یا برایش دلسوزی کند
آن قَدَر بار ندامت به وجودم جمع است که اگر پایم از این پیچ و خم آید بیرون، لنگ لنگان درِ دروازه هستی گیرم نگذارم که کسی از عدم آید بیرون.
گفت: "یادآور تلاش و نرسیدنه
یادآور خونواده و ازهمپاشیدنه
یادآور روزای لذتبخش و تجربه های تلخه"
یه سیاه چاله ی تاریک که هر لحظه بیشتر توش فرو میرم ، بیشتر میشه سر دردم ، سیاهی دور چشمم و درد افکارم ..
کمرنگ تر میشه لبخندم ، احساسم و نگاهم ..
هدایت شده از قهوهی دیازپام
نمیشه به آدمی که دائما هنگاوره بگی چرا نمیخندی یا مثلا عشقت کو. من فعلا عشقم تو پاکته ،، دوتا هم بیشتر ازش نمونده.
در پس سنگر موضعی اتخاذ کردی و از هجمهی دشمن در امانی؛ اما در نهایت سنگر بروی سرت آوار خواهد شد. مرگیدنی در دل پناه.