گفت: "یادآور تلاش و نرسیدنه
یادآور خونواده و ازهمپاشیدنه
یادآور روزای لذتبخش و تجربه های تلخه"
یه سیاه چاله ی تاریک که هر لحظه بیشتر توش فرو میرم ، بیشتر میشه سر دردم ، سیاهی دور چشمم و درد افکارم ..
کمرنگ تر میشه لبخندم ، احساسم و نگاهم ..
هدایت شده از قهوهی دیازپام
نمیشه به آدمی که دائما هنگاوره بگی چرا نمیخندی یا مثلا عشقت کو. من فعلا عشقم تو پاکته ،، دوتا هم بیشتر ازش نمونده.
در پس سنگر موضعی اتخاذ کردی و از هجمهی دشمن در امانی؛ اما در نهایت سنگر بروی سرت آوار خواهد شد. مرگیدنی در دل پناه.
مدت ها کنار خشمم نشستم آنقدر که بالاخره به من گفت اسم واقعیاش " سوگ " بوده است
ماندهام چنگ بر چه زنم تا کمی آرام بگیرم، وقتی تمام ریسمانها به پریشانی آغشتهاند.
از آدما متنفرم
بیشتر از ادما از خودم متنفرم
و دارم کم میارم،چون عادت دارم بیخیال طی کنم،،اما در این دوره واقعا لبریزم.
لبریز از تنفر،غم و خشم.
غمگینم، مظطربم، خشمگینم، دلتنگم، دورم، ترسیدم، نا امیدم و خستهام، خیلی خسته.