زندگی میگذرد و به مرور نسیم ملایمی از نخواستن بر وجودت مینشیند و حتی آنچه را که بیشتر از همه میخواهی، دیگر نمیخواهی و این نخواستن به عادتی مداوم در قلبت تبدیل میشود.
بسیار سخت است که آدمی بداند این حادثه مقصرهای دیگری نیز دارد، اما فقط زورَش به خودش بچربد. تنها یقهی خودَش را بگیرد و بیخِ دیوارِ غم بچسباند، تنها خودَش را روی میز بازجویی بنشاند و به باد ملامت بگیرد.
هنوز نفهمیدهام این من هستم که بیش از اندازه اهمیت میدهم، یا دیگران هستند که بیش از اندازه ساده میگیرند.
به خود گفتم خوشا اقبال انسانِ محکوم به مرگ که در شب پیش از اعدامش لااقل از داشتن یک شبِ خوش اطمینان دارد.
رنجهایی که شبهای پیاپی کشیدهام، دوزخی از شکنجههای رنگارنگ برایم به ارمغان آورده.
حس میکنم دیگر یک انسان تنها نیستم؛ بلکه بیشمار آدمام که نیمی از آنها مردهاند و نیمی دیگر باید برای آنها زنده بمانند.
۶:۳۰ صبح بیدار شدن اذیتم میکرد. دیگه نمیکنه.
کل روز دقیقهها رو به انتظار میشمردم. الان متوجه گذشت ساعتها نمیشم.
سنم رو ماه به ماه حساب میکردم. دیروز مطمئن نبودم چند سالمه.
آهنگهای جدید بندهای موردعلاقهم رو گوش ندادم.
آخرین فیلم یا سریالی که دیدم رو یادم نمیاد.
حوصله گشتن تو یوتوب رو ندارم.
رشد برام بیمعنی شده. تمام اینها برای من فقط عددهای بیمعنیان. مکانهای تکراری. یه مشت صدا.
من گم شدهام. کسی را اینجا نمیشناسم. کسی برایم دست تکان نمیدهد. کسی به من لبخند نمیزند. من اینجا گم شدهام و انگار این، بازی نیست. واقعیت است. خیلی واقعی. چرا هیچکس پیدایم نمیکند؟