حس میکنم دیگر یک انسان تنها نیستم؛ بلکه بیشمار آدمام که نیمی از آنها مردهاند و نیمی دیگر باید برای آنها زنده بمانند.
۶:۳۰ صبح بیدار شدن اذیتم میکرد. دیگه نمیکنه.
کل روز دقیقهها رو به انتظار میشمردم. الان متوجه گذشت ساعتها نمیشم.
سنم رو ماه به ماه حساب میکردم. دیروز مطمئن نبودم چند سالمه.
آهنگهای جدید بندهای موردعلاقهم رو گوش ندادم.
آخرین فیلم یا سریالی که دیدم رو یادم نمیاد.
حوصله گشتن تو یوتوب رو ندارم.
رشد برام بیمعنی شده. تمام اینها برای من فقط عددهای بیمعنیان. مکانهای تکراری. یه مشت صدا.
من گم شدهام. کسی را اینجا نمیشناسم. کسی برایم دست تکان نمیدهد. کسی به من لبخند نمیزند. من اینجا گم شدهام و انگار این، بازی نیست. واقعیت است. خیلی واقعی. چرا هیچکس پیدایم نمیکند؟
ما عیدی نداریم،عید فقط برای یه انسان بی وجدانه که هیچ درکی از مادران و پدران داغدار سرزمین من نداره!
در شگفت هستم که چرا زنده ام؟
چرا نفس میکشم؟
چرا گرسنه ام میشود؟
چرا میخورم؟
چرا راه میروم؟
چرا اینجا هستم؟
این مردمی را که می بینم کی هستند
و از من چه میخواهند؟
مرحله اول اینه به آدمهای احمق بفهمونی با چه اسمی صدات بزنن. مرحله دوم اینه توی مغز فندقیشون فرو کنی میسجندرت نکنن. مرحله سختتر اینه که حالیشون کنی سوالات مسخره و اشارههای بیخود بهت نکنن و مرحله غیر ممکن جاییه که بهشون حالی کنی به چشم یه آدم عادی نگاهت کنن.
کاش میشد رفت و توی جنگل زندگی کرد. کاش هیچوقت با مفهوم جامعه آشنا نمیشدم.