جنس این غم از جنس غم هایی که تابهحال حس کردم نیست؛ با کافه و مهمونی و سفر رفتن، با خرید و معاشرت و معاشقه کردن، با قدم و ساز و حرف زدن، با عشق و موسیقی و فیلم و رقص و کتاب و حتی نوشتن، کم نمیشه .
این غم با هیچچیز کم نمیشه .
سخت است همزیستی دائم با کسانی که
دغدغه هایت را نمیفهمند اما عزیزان تو هستند.
نمی خواستم از بین ببرمش..
ولی اون تو مخم بود نمیفهمید!
میگفتم بزرگ شدن خوب نیست نمیفهمید. احمق بود..
شکلات صبحونه دوست داشت و این مسخره بود.
اون بزرگ شدن دوست داشت و این مسخره بود.
اون یه بچه رو مخ بود که تو رویاهاش سیر میکرد،، ارزوهایی داشت که هیچ وقت قرار نبود به واقعیت تبدیل بشه؛
من نمی تونستم تحمل کنم دنیایی که اون ازش حرف میزد رو.
خیلی وقت پیش از بین بردمش،، تو این سینه لعنتی و از اون روز به بعد دارم سعی میکنم زندگی کنم. نمیشه.