در خواب هام به روش های بدتر،،این واقعیت تکرار میشه.
توی اونها ترحم برانگیز،،ساکت،،پوچ و منتظر بنظر میام.
تلاشی مثل یک علف هرز ضعیف،،که داخل سوراخ کوچیکی رشد کرده باشه،،ناخواسته و بی فایده..
قهوهی دیازپام
در خواب هام به روش های بدتر،،این واقعیت تکرار میشه. توی اونها ترحم برانگیز،،ساکت،،پوچ و منتظر بنظر م
گذرنده از هنجارها،،زیستندهای بمثابه شبح در میان سیل عظیمی از هستندگان.
بسیاری فکر میکنند هنرمند بودن یعنی پوشیدن لباسهای خاص، نشستن در کافههای روشنفکری و مورد تحسین قرار گرفتن. اینها حواشیِ بیارزش است. بهای واقعیِ هنرمند بودن، «فرسایشِ خودخواسته» است.
گاهن ارزو میکنم داخل clash of clans یک بربر میبودم، در اینصورت خودم رو صرفا بانجام یک کار موظف میدونستم.
برای توجیه زندگیم فقط لازم بود که بخشی از این چرخهی پایانناپذیر باشم،،البته الان هم میشه،،اما نمیتونم، نمیتونم بقدر بربر مطابق غرایز اولیه رفتار کنم.
صرف برخورداری از یک وظیفه "سهولت زیستی" رو بهمراه میاره،،
بربر خوشبخت نیست، چون نمیفهمه، اما خوشحاله چون فقط یک فهم داره. اون هم فهمی قابل دسترس.