امروز انگار با بقیه روزها فرق داشت؛ شاید اولش کلافهکننده بود، ولی همین جزئیات کوچیکِ قشنگ، دوباره رنگِ زندگی بهش پاشیدند. آن لحظههایی که شاید فقط چند ثانیه بودند، ولی حالِ دلم را عوض کردند.
از دلقکبازی با دوستایِ قدیمی توی همان کنجِ همیشگیِ مدرسه؛
از تشویقِ شیرینِ دبیرِ انشا که انگار خستگی را از تنم درآورد؛
از طعمِ نهارِ موردعلاقهام که حسِ خوبِ خانگی داشت؛
تا وقتی که قیدِ آن مهمانیِ کسلکننده را زدم و راهیِ خانه مامانبزرگ شدم. پماد گذاشتن بر روی زخم کوچیک مامانبزرگ و کلی غیبتی که آرامش خالص بود.
قربونصدقههایِ بابابزرگ که قند توی دلم آب کرد، بابلیس کشیدنِ موهایِ خاله برای عروسی و آن لحظهای که پسرخالهام با نگاهِ معصومش از من خواست بند کفشش را ببندم، همهاش مثل یک سکانسِ زیبا بود. هدیه و گلی که عموام برایم آورد تکمیلش کرد.
و تهِ تهِ شب، آن بوسهی دزدکیِ مامان، دور از چشمِ داداش؛ این یعنی زندگی هنوز جریان دارد. گاهی شادی، اتفاقِ بزرگی نیست؛ همین خردهریزهایِ قشنگاند که روزهایِ معمولی را به خاطره تبدیل میکنند.
1405/7/19
That incident or that bad memory has instilled a deep fear in me; please never touch my neck again, because I might seriously cut off all contact with you.
𝙇𝙞𝙩𝙩𝙡𝙚 angel 👁️🗨️
https://eitaa.com/TheDeerShallReturn
بهترین چنلیه که میتونید تو ایتا پیدا کنید .