این قدر خانوم گریه کرد و ناتوان شد بچه ها خانوم زینب کبری با اون عظمت و هیبیت حیدریش نمازش رو نشسته میخوند خانومی که نماز شبش ایستاده بود😭😭
هی بچه ها میپرسیدند عمه..من گوشم پاره شدس خونیه..عمه چادر من سوختس ..😭😭😭😭😭😭😢
وقتی خانوم زینب کبری از خیمه بیرون امده یود در دل شب..در تاریکی دید مردی به نزدش می اید😭🙃
گفت ای مرد نزدیک نشو من دختر علی ابن ابی طالب فرزند فاطمه زهرا برادرم قمر بنی هاشم است نزدبک نشو !😭😭
وقتی قافله را به کربلا بردند..اینبار رقیه ایی نبود..خانوم زینب کبری هی دور قتلگاه میگشت بدن برادر را پیدا کند...