|...💛🦄...|
خُدآیـــا
لفـطڹ🙌🏻
خـوشحــآلےهـاۍ بےدلیـڶ
از اوڹ شادےهاي یہویے بفرسٺ🙊🍭
مثلا کلی افزایش ممبر❤️❤️❤️❤️😍😍😍😍
.
🌼^| #بـگـۏ_آمـیـڹ 🎋
ღ: @yadegar_madar
دوستان اگه از این رمانی که در داخل کانال هس
انتقادی دارید از اینکه..
قشنگه..
زشته..
بی محتوا..
گذاشته بشه یا نشه...
یک رمان دیگه بزاریم..
اصلا به درد کانالمون میخوره یا نه😐..
خواستم نظرتون رو حتما بدونم چون از زمانی که این رمان داخل کانال گذاشته شد ریزش داشتیم😕😔
@yazahra9ghorbanzade
انتقاد کنید❌❌❌❌❌
✋بـــانو... .
نڪند يادت بـرود
پيـــام ✉️
عــــاشورا را....
.
نانجــــيب ها 😕
براي ڪشيدن
حــجاب زيـــنب (س) ميجـــنگيدند.....😞
.
امّا تو مدافع حجاب باش ✊💪
مثل حضرت زینب(س)🖤
⚫️🔘چادرانه🔘⚫️
🏴 @yadegar_madar
May 11
#دلنوشتہ فاطمه کاویان✍
عـٰاشِقے بَلدے⁉
میدونے چطورے باید عـٰاشقےڪنے⁉
بَلدے از دُنیـٰات دِل بِڪَنے⁉
میتونے چِشم و زَبوݩ و قَلبـتو
هَمہ رو بِزَنے بِنآمِ یہ نَفـر
و بَرآش عـٰاشقے ڪنے⁉
#ابراهـیمهـٰادے رو میشـناسے⁉
#صَدرزآده رو چطور ⁉
از ڪدومِشوݩ بِگم⁉
میدونے مَعشوقَشون ڪے بود⁉
چےبود⁉
یہ جِنس نـٰاب❗عِشق خآلص❗
《سعے ڪنید یجورے زندگے ڪنید ڪہ خـدا عـاشقت بشہ؛✌
اگہ خـدا عـاشقت بشہ خوب تـو رو خریدارے میڪنہ》👌
شهید حججی💔
══════°✦ ❃ ✦°══════
♡ #ʝѳiɳ ↴
➣ @yadegar_madar
دُنـ🌏ـیـا – حُسـ❤️ـیــن = جـهـ🔥ـنَـم
#بیو 🌱
#دلنـویس_تصویرے🌈
══════°✦ ❃ ✦°══════
♡ #ʝѳiɳ ↴
➣ @yadegar_madar
#بیاآقابدون_تُ_هوانفس_گیرھ
•.| آقـابیـآبھ جانـ
•.| #زیـنـب هـوآ پس اسٺـ
•.| دستـم به دآمنت بھ
•.| خدآ شیعھ بـےکس اسٺـ
#اللھم_عجل_لولیڪ_الفرج♥️🍃
↷♡👣 #ʝσɨŋ↓
°|• @yadegar_madar
مداحی آنلاین - کی فکرش میکرد منم زائر اربعین بشم - مجتبی رمضانی.mp3
5.66M
🔳 #واحد احساسی #اربعین
🌴کی فکرش میکرد منم زائر #اربعین بشم
🌴مسافر زیباترین بهشت روی زمین بشم
🎤 #مجتبی_رمضانی
👌فوق زیبا
🔴گلچین بهترین #مداحی های روز
♨️ @yadegar_madar
مداحی آنلاین - احب الله من احب حسینا - سیب سرخی.mp3
5M
🔳 #استدیویی احساسی #اربعین
🌴احب الله من احب حسینا
🌴داری روی سرم سایه
🎤 #سیب #سرخی
🎤 #محمد_فصولی
👌 #پیشنهاد_ویژه
🔴گلچین بهترین #مداحی های روز
♨️ @Yadegar_madar
🍂🍁🍂🍁
🍁🍂🍁
🍂🍁
🍁
🍎 #رمان_طعم_سیب
💠 #قسمت_11
بعد از نماز مادر بزرگ دست هاشو رو به آسمون بلند کرد و درحالی که کم کم اخر دعاش بود دستاشو آورد پایین تر و روی صورتش کشید بعد هم دولا شدو تسبیحشو برداشت برد جلوی چشمش شروع کرد دونه دونه ذکر گفتن منم دستامو گذاشتم روی دو زانوهام و دعای فرج رو خوندم بعد هم تسبیحی که مادرم برام از کربلا خریده بود رو برداشتم و شروع به ذکر گفتن کردم...
چند دقیقه ای بینمون سکوت بودو دعا...
بعد مادر بزرگ چشماشو محکم بازو بسته کرد جوری که انگار میخواست اشک از چشمش نیاد و روی گونش نریزه!
روبه من کرد دستشو آورد سمتم وگفت:
-قبول باشه دخترم...
منم یه لبخند تحویلش دارم سرمو به سمتش کج کردم و گفتم:
-قبول حق مادر جون...
دستامونو از هم جداکردیم و من بلند شدم سجادمو کنار کشیدم و تاش کردم و بعد هم مقنعه ی سفیدمو از سرم در آوردم و کنار سجاده گذاشتم و مشغول تا کردن چادرم شدم.
مادربزرگ هم هنوز نشسته بود و توی فکر بود.یه نگاه بهش کردم.تای چادرو بهم ریختم و نشستم کنارش.سرمو بردم جلوی صورتش و گفتم:
-نبینم ناراحت باشی مادرجون.
مادربزرگ سرشو برگردوند و یه نگاهی بهم کردو بعد دستموگرفت و گفت:
-دیگه اذیت نمیشی؟
ابروهامو گره زدم به هم با تعجب گفتم:
-اذیت ؟؟؟اذیت از چی؟
مادر بزرگ یه نفس عمیق کشید روبه قبله کردو گفت:
-از حرف های من.
رفتم نشستم روبه روش ابروهامو بالا انداختم و گفتم:
-کدوم حرف؟
مادربزرگ چشماشو روی هم فشرد و گفت:
-حرف علی آقا.
نگام توی نگاهشرده خورد از روی بغض جهش لب هام به سمت پایین رفت.گلوم یه لحظه از سنگینی یه بغض درد گرفت.
بدون هیچ حرکتی به صدای آروم و ناراحت گفتم:
-منظورتون چیه...
مادربزرگ اشکی که اومده بود روی گونه هاشو پاک کردو گفت:
-اون روز که اومده بود دم دانشگاهت...
ابروهامو فشردم تو هم.چشمامو ریز کردم و گفتم:
-خب؟؟شماازکجامیدونی؟
مادر بزرگ یه نگاهی به من کردو گفت:
-من گفته بودم بیاد.
چشمام گرد شد نزدیک تر شدم و گفتم:
-شما گفته بودین؟برای چی؟؟
مادر بزرگ رفت عقب و همینطور که جانمازشو جمع میکرد گفت:
-مهناز خانوم میخواست باهات حرف بزنه...
چشمامو بستم...
یه نفس عمیق کشیدم به موهام چنگ زدم...یه حس خیلی غیر عادی داشتم...
گفتم:
-آخه چرا جلوی دانشگاه...؟؟من که داشتم میومدم...خونه!
مادربزرگ دستشو کشید روی صورتشو گفت:
-اخه داشتن میرفتن...
-کجا؟؟؟؟
-شهرستان!
چشمامو ریز کردم و گفتم:
-ولی علی آقا که تهران بود...
-مادرشو اون روز برد...بعد از ساعت دانشگاه تو...امروزم قراره که خودش بره...
-چی؟؟؟خودش بره؟؟؟کی؟؟اگه بره کی برمیگردن؟؟؟
مادربزرگ با مکث جواب داد:
-فکر نکنم که دیگه برگردن...
چشمام گرد کردم و با تعجب گفتم:
-یعنی چی!!!!!!!!
مادر بزرگ بلند شد جانمازشو برداشت همینطور که میرفت طرف اتاق...با ناراحتی گفت:
-یعنی برای همیشه رفتن...
بدنم به سرعت توان خودشو از دست داد تکیه دادم به دیوار و اشکام جاری شد...
واقعا من چی کار کردم!!!
مادربزرگ اومد طرفم و گفت:
-غصه نخور...
پیشونیم رو بوس کرد و گفت:
-پاشو برو استراحت کن...دیگه هیچ چیز فکر نکن...
#ادامہ_دارد...
نویسنده این متن👆:
#مریم_ســرخہای👉
•❥•❤️🌿
↳ @Yadegar_madar