دوستان امروز ۹اسفند سالگرد شهادت، شهید مدافع حرم #مهدی_صابری بود.
متن ارسالی ازطرف خواهر شهید بزرگوار که زندگی نامه و وصیت نامه شهید بطور کامل هست...👇👇
💕عشق به جهاد💕
مهدی در ۱۴ فروردین ماه سال ۱۳۶۸ در مشهد مقدس به دنیا آمد. بعدها با خانواد هاش به قم هجرت کردند. با حضور در مراسم اولین تشییع شهید مدافع حرم در قم، عشق جهاد در وجودش شعله کشید. شب ها در خانه بحث داشتیم. برای من جهاد چیزی غریبی نبود زیرا خودم در دوران جهاد با طالبان بزرگ شده بودم. ولی برای مادر و دو خواهرش سخت بود. سال آخر رشته زمین شناسی بود، که قصد رفتن کرد، عشق پدر و مادر، دوستان و تحصیل در برابر محبت اش به حضرت زینب سلام الله علیها ناچیز بود. می گفت: این روزها با وجود حضورم در سرکلاس چیزی از درس متوجه نمی شوم و فکرم جای دیگری است. گفتم: خب، از دست ما چه کاری برمی آید⁉️ گفت: به من یک رضایتنامه کتبی بدهید تا بتوانم در جهاد و دفاع از حرم حضرت زینب سلام الله علیها شرکت کنم.
جوان با ذکاوت🧔🏻
مهدی ذهن و ذکاوت عجیبی داشت و در هر کاری وارد می شد دیگران را به تحسین👏 وا می داشت. در منطقه حماه سوریه به خاطر تسلطش بر زبان، مسئول مخابرات منطقه شده بود. این پست برای یک نیروی تازه وارد، یک پست مهم بود.
اما مهدی برای دفاع آمده بود و این پست برایش کار خیلی راحتی بود، به همین خاطر از فرماند هاش درخواست کرده بود وارد یگان رزم شود. آنجا هم خیلی زود همه چیز را یاد گرفت. با داشتن استعداد و ذکاوت بالا وارد نیروی مخصوص و مشاور فرماندهشان شد. تا جایی که جلسه های بررسی نقشه حتما باید با حضور مهدی تشکیل می شد. مهدی با وجود افسران با سابقه، فرمانده گروهان شد و به خاطر این استعداد و ذکاوت و تلاش بالا هیچ کس اعتراض نکرد که چرا یک جوان فرمانده ما شده است.
رزمنده با کلاس😌
اخلاق خوب مهدی همه رزمنده ها و فرماندهان را تحت تاثیر قرار داده بود. در ۴ ماهی که در منطقه بود واقعا دل بچه ها را #تسخیر کرده بود. این اخلاق عجیب مهدی فقط برای رزمنده ها نبود. وقتی از عملیات بر می گشتند، هرجا مردم آواره را می دید با اینکه اهل سنت بودند، ماشین را کنار می زد با هدایایی که از قبل تهیه کرده بود به سمتشان می رفت و با آنها گرم می گرفت و سلام و علیک می کرد. دیگر در منطقه زینبیه همه او را شناخته بودند. در منطقه مهدی معروف شده بود به «رزمنده با کلاس ❗️»، زیرا همیشه سعی می کرد از لباس های مرتب👖👕 و معطر استفاده کند.
پای کار هیئت🕌
با اینکه در منطقه به خاطر مسئولیت هایش درگیر شده بود. اما باز هم از #توسل و #کسب_معارف اهل بیت علیهم السلام غافل نمی شد. به اصطلاح بچه ها مهدی پای کار هیئت بود. خودش می رفت برادر روحانی ای که به منطقه اعزام شده بود را می آورد، مداح هماهنگ می کرد، دستگاه های صوتی را تنظیم می کرد تا مجلس اهل بیت علیهم السلام برای رزمندگان برگزار شود.
❤️علی اکبر لیلا❤️
مهدی در زندگی #دو الگو داشت، یکی شهید #حسن_باقری، که زندگینامه و کتابهایش را با علاقه مطالعه می کرد. و دیگری #حضرت_علی_اکبر علیه السلام❤️ بود که مهدی ارادت خاصی به ایشان داشت. از نوجوانی عضو هیئت علی اکبر در قم بود. وقتی فرمانده گروهان شد و قرار بود اسمی برای گروهانش انتخاب کند بلافاصله گفت: نام گروهان ما علی اکبر علیه السلام است.
🕊امضای شهادت🕊
بعد از اعزام اول وقتی برای مرخصی برگشت دو روز بیشتر در قم نماند و به مادرش گفت باید به مشهد برویم. بعد از زیارت در #صحن_طلا لبخند زده بود و به مادرش گفته بود من #امضای_شهادتم🕊 را از امام رضا علیه السلام💔 گرفتم.
به من گفت بابا من دفعه اول برای #دلم رفتم اما حالا فکر می کنم #وظیفه باشد چون نیروهای فاطمیون از همه لحاظ در آنجا نقش دارند.
شهادت در فاطمیه💔
دفعه دوم گفت به عنوان وظیفه می روم و در #ایام_فاطمیه برمی گردم، چون ما به همراه مادرش دهه فاطمیه را روضه می گیریم، گفت بر می گردم تا هم به شما کمک کنم و هم کارهایم را انجام دهم، همان روز شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها برگشت اما نه خودش. خبر شهادتش را برایمان آوردند.
ادامه گفتگو از زبان فرماندهاش #شهیدمصطفی_صدرزاده هست 👇
سوار ماشین شدیم🚙 و در حال رفتن به سمت منطقه عملیاتی بودیم. هر روز در این مسیر یک مداحی گوش میدادیم که دیگر برایمان تکراری شده بود. اما این بار دیدم که #مهدی با این مداحی اشک😢 میریزد، نه یک قطره بلکه به پهنای صورت😭، انگار آن روز مهدی، دیگر مهدی روزهای پیش نبود.
گفتم: مهدی میخواهم با این حالت، یک قولی به من بدهی. گفت: «چه قولی⁉️ » گفتم: «ازت میخواهم دوتا کار برایم انجام بدهی، #اول اینکه اگر شهید شدی، به خواب من بیا بگو آن طرف چه خبر است⁉️ » گفت: «شاید نگذارند❗️ ». و #دوم اینکه سلام مرا به امام حسین علیه السلام برسانی.
همیشه وقتی از این حر فها میزدیم میگفت: «من رو چه به شهادت! » اما این دفعه خیلی جدی گفت: «باشه ». حین درگیری، یکی از بچه ها مجروح شد، مهدی رفت کمکش او را به عقب انتقال داد. بلافاصله برگشت با صلابت💪 می جنگید تا دیدم از شدت تشنگی لبهایش مچاله شده بود و از خشکی باز نمیشد.
گفتم: «مهدی! کسی را ندارم که تو را بفرسته عقب میتونی خودت برگردی؟ » گفت: «فکر میکنی من ترسیدم⁉️ » گفتم: «ترس چیه؟ دیگه رمقی برای تو نمونده ». گفت: «من الان برگردم نامردیه! اسلحه اش را گرفت و مصمم پا شد که یکی از بچه ها فریاد زد: «مهدی را زدند! »
دیدم مهدی با صورت روی زمین افتاده است.💔 صدای ناله اش به گوش می رسید. خوب که دقت کردم دیدم نفس های آخرش را با #آیات_قرآن به پایان رساند.💔
بعد از عملیات که برگشتیم، دیدم یک کاغذ📝 روی صندلی ماشین است.
کاغذ را برداشتم. دستنوشته مهدی بود.
بالای کاغذ نوشته بود:
❤️عشقت میان سینه من پا گرفته /شکر خدا که چشم تو ما را گرفته
❤️دریاب دلها را تو با گوشه نگاهی /حالا که کار عاشقی بالا گرفته
وصیتنامه مهدی📜
یا علی اکبرلیلا؛❤️
عشقت میان سینه من پاگرفته / شکر خدا که چشم تو ما را گرفته
دریاب دلها را تو با گوشه نگاهی / حالا که کار عاشقی بالا گرفته
عمریست آقاجان دلم از دست رفته / پایین پای مرقدت مأوا گرفته
گیسو کمند خوش قد و بالای ارباب / شش گوشه هم با نور تو معنا گرفته
از کودکی آواره روی تو هستم / دست دلم را حضرت زهرا گرفته
مانند جدت رحمه للعالمینی / حیف است دست خالی مارا را نبینی
امروز سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳ مصادف با سالروز ولادت بانوی دمشق؛ #عقیله_بنیهاشم زینب کبری سلام الله علیها دست به قلم🖌 شدم تا سیاه مشقی به نام وصیتنامه📜 بنویسم.👇👇