eitaa logo
°یـامین-🖤🇮🇷
441 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
245 ویدیو
5 فایل
‹بسم‌الله› حافِظِ کَلامِ حَق🍒📖 جزئی از روزمرگی یه دختر دهه هشتادی و رفیقاش👩🏻‍💻 - در اوجِ ويرانی‌هم‌سبز بِمان عزيزِ من(:🤍🌱🩹 . گوش‌جان؟!❤️‍🩹🦋 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1lbbt3t&btn=یامین [کپي؟باحفظ‌آیدي💕]
مشاهده در ایتا
دانلود
شهید بابایی در بخشی از خاطرات خود در مورد تحصیلات خلبانی‌اش گفته بود: «دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی که در پرونده خدمتم درج شده بود، تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی‌دادند، تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود، ژنرال آخرین فردی بود که می‌بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می‌کرد. او پرسش‌هایی کرد که من پاسخش را دادم. از سؤال های ژنرال بر می‌آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت. در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود.انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می‌خوانم. ان‌شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه‌ای از اتاق رفتم و روزنامه‌ای را که همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می‌دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می‌نشستم از ژنرال عذرخواهی کردم. ژنرال پس از چند لحظه سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می‌کردی؟ گفتم: عبادت می‌کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت‌های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم. او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت و پای‌بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریکا خوشش آمده است. با چهره‌ای بشاش خود نویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده‌ام را امضا کرد. سپس با حالتی احترام‌آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: به شما تبریک می‌گویم. شما قبول شدید. برای شما آرزوی موفقیت دارم. من هم متقابلاً از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم».
نماز اول وقت یادتون نره رفقا🦋❤️
بی محتوا...🤐 @yamin_21
هدایت شده از 🇮🇷🖤 𝑯𝑶𝑵𝑨𝑰𝑵|حُنَین
بریم خرید سر شبی
و... این دفتر هم به پایان رسید:) @yamin_21
°یـامین-🖤🇮🇷
با تاخیر البته😅
از ساعت چهار رسیدم خونه ولی نمیتونم بخوابم:)🥲 دارم از دلتنگی میمیرم 💔 از جمعه شب با بچه ها زندگی کردم همیشه که میرفتم مشهد با دوستم دوتایی بودیم و کلا با هیچکس بجز خودمون دو تا وقت نمی‌گذروندیم و من همیشه دوستمو میدیدم و زیاد دلتنگ نمی‌شدم اما این سری.... من با تک تک بچه ها زندگی کردم🙂 مخصوصا امینه و محیا و هلنا کنار هم می‌خوابیدیم با هم بیدار می‌شدیم با هم غذا می‌خوردیم با هم میرفتیم حرم با هم خرید میرفتیم حتی از خوابیدن روی تخت های مجزامون برای کنار هم بودن می‌گذشتیمو تو تایی روی یه تخت سر میکردیم تک تک لحظه هامون پر از حس خوب بود حتی گرمای وحشتناک مرداد ماه هم برامون دلنشین بود... دلم حتی برای غر زدن های فرمانده ام تنگ شده... یا صدای اسپیکر محیا که سر صبح همه بچه هارو با صدای بلند اسپیکرش بیدار می‌کرد و از همه بچه ها فحش میخورد😅 کاش میشو ادامه دار باشه کاش... نمیتونم بیشتر ادامه بدم حقیقتا خیلی حالم بده:) @yamin_21
وضعیت روحیمون(: @yamin_21
اللهم الرزقنا کربلا🥲💔