همین که پا به اتاق گذاشتم، برادرم، هیداکی، با توپ پر به سراغم آمد و، در حالی که پدر و مادرم می شنیدند، سرم داد زد و با صدای بلند گفت: «تو هیچ می فهمی زندگی با یک مسلمان چه سختی هایی دارد؟! آن ها هر گوشتی نمی خورند! ش.راب نمی خورند! اصلا تو می دانی ایران کجای دنیاست که می خواهی خاک آبا و اجدادیت را به خاطرش ترک کنی؟!»... بغض کردم و رفتم توی اتاقم؛ همان جا که اتسوکو نشسته بود و با غیظ و غضب نگاهم می کرد. ناامیدی و دلتنگی بر سرم آوار شد..
خلاصه ای از کتاب -مهاجر سرزمین آفتاب-
جزوه هاتون رو بفرستید گایز!
به غیر از ادمین ها شما هم بفرستید پیویم!
@alone_writer
*پ.ن: دوباره این دختره شروع کرد ... 🦦
هدایت شده از -𝙃𝙖𝙥𝙥𝙞𝙣𝙚𝙨𝙨-
متاسفانه شبیه بچه ها رنگی رنگی مینویسم.. نمیشه کاریش کرد، عادتمه!🦦😔