#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۰
آخرین لباس را به آرامی تا زد و تمام تلاشش را کرد تا بغضش را پس بزند.
از زمانی که با شیرین راجع به گردنبندش حرف زده بود مدتی می گذشت و هنوز از اینکه دوستش گفته بود که او با رضایت خودش گردنبند را به آن غریبه ی عجیب بخشیده بود شوکه و عصبی بود.
هرچند که همه چیز را به چشم دیده و می دانست همچین کاری کرده است اما توضیحی برایش نمی یافت.
چرا باید تنها یادگار مادرش را اینگونه بدهد برود؟
برای لحظه ای دوباره به یاد همان چشمان محسور کننده افتاد.
دست و پاهایش از آن موقع یخ بسته و هنوز گرم نشده بودند.
لباس ها را روی هم درون صندوقچه ی گوشه ی اتاق گذاشت و از جا بلند شد.
نمی توانست تا فردا یک گوشه کز کند و به دلیل انجام آن کار مزخرف بیاندیشد.
صدای گریه ی روشین خانه را پر کرده بود و مشخص بود که آرشیدا نیز دیگر نمی تواند از پسش بر بیاید.
ناویرا دستی به مو های خرمایی رنگش کشید.
از اینکه آنها را می بافت و پشت سرش می انداخت راضی نبود.
ترجیح می داد همیشه جلوی چشمش باشند تا با دیدنشان دلگرم شود.
فکر می کرد تنها دارایی زیبایی است که ذاتا به او بخشیده شده.
انگشتانش را جمع کرد و دستش را پایین آورد.
در این میان برای فکر کردن به زیبایی های ذاتی و غیر ذاتی اش وقت نداشت.
باید قضیه ی آن مردان سیاه پوش را برای برادرش تعریف می کرد.
هنوز از اتاق خارج نشده بود که برادرزاده اش دوان دوان درحالی که به پهنای صورت اشک می ریخت به طرفش آمد و خودش را به پاهای او کوبید.
دامنش را چنگ زد و کلمات را به طرزی نامفهوم بیان کرد:
« نم...نمی خو..رم... نمی خ...خورم»
دختر می توانست لکه های غذا را بر روی لباس بچه ببیند.
با ناامیدی آهی کشید و به آرامی خم شد.
روشین را در آغوش کشید و دوباره برخاست.
رو به آرشیدا که سعی داشت کاسه ی سوپ را به بچه بخوراند گفت:
« وقتی نمی خواد بخوره چرا اصرار می کنی؟ باور کن هنوز انگشتام کز کز می کنن اینقدر که به لباسا چنگ زدم. اینجوری فقط من رو توی زحمت می اندازی!»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۱
روشین دست کوچکش را دور گردن عمه اش انداخت و دست دیگر را درون دهانش فرو کرد.
چشمانش اشکی بود و صورتش از گریه سرخ شده بود.
بدنش ذره ای لرزید و بعد از اینکه مطمئن شد مادرش برای دادن غذا دیگر به سویش هجوم نمی آورد ، نفسش را به تندی بیرون داد.
آرشیدا مو های مشکی اش را که درون صورتش افتاده بودند با دست کنار زد.
چهره اش برافروخته بود و برای آرام کردن خودش به هیچ وجه تلاش نمی کرد.
چهار سالی می شد که ازدواج کرده و در همین چهار سال مجبور شده بود حضور شخص دیگری را جز همسر و فرزندش در خانه تحمل کند.
با عصبانیت نگاهی به ناویرا انداخت و غرید:
« تو لازم نکرده به من امر و نهی کنی. بچه ی خودمه می دونم چطور باید بزرگش کنم. دخالت نکن.»
دختر با دقت اجزای صورت همسر برادرش را بررسی کرد.
ابرو هایش در هم گره خورده و از چشمان قهوه ای رنگش آتش می بارید.
سعی می کرد لبش را گاز نگیرد به همین دلیل مقداری لب هایش را به داخل کشیده بود.
ناویرا هم دوست داشت در آن لحظه روشین را به دست مادرش بسپارد و بگوید هر کار که عشقش می کشد انجام دهد اما گوش هایش بیش از این توان شنیدن صدای گریه ی بچه را نداشتند.
آرام گفت:
« می برمش بیرون. یکم بازی کنه گشنه می شه اون وقت بهش غذا بده.»
بهانه آورده بود تا در بیرون از خانه خودش را به نوشاد رسانده و داستان را برایش تعریف کند.
می دانست اگر بگوید قصدش خوش و بش با برادرش است آرشیدا اجازه نمی دهد پایش را از خانه بیرون بگذارد.
اگر این زن در دنیا از چیزی متنفر بود آن بی شک پرحرفی این خواهر و برادر است.
بدون اینکه چیز دیگری بگوید به طرف در چوبی رفت و دمپایی های حصیری را پوشید.
آرشیدا نفسش را کلافه بیرون داد و درحالی که دست به کمر زده بود غر زد:
« زود برش گردون. نهار تا نیم ساعت دیگه آماده است.»
دختر جوابی نداد.
در را با یک دست باز کرد و پشت سر خودش بست.
خانه ی کوچک و کاهگلی آنها از باقی خانه های شهر دورتر و بر روی بلندی قرار داشت.
لحظه ای در جایش ایستاد تا به پایین تپه نگاهی بیندازد.
شهر زیر پایش بود و از همین ویژگی خانه خوشش می آمد.
می توانست مردم را ببیند که در لباس هایی رنگارنگ و متفاوت در بازار قدم می زنند و سبد به دست به دنبال خرید هایشان می روند.
خانه ی شیرین را هم می توانست به راحتی تشخیص بدهد.
تمام بچگی اش را در حال بازی با دوست عزیزش در آنجا گذرانده بود. برای اولین بار از صبح تا الان بادی محکم وزید.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۲
دامن چین دار و سرخش در هوا تکان خورد.
مو های بافته شده اش نیز همینطور. نفسی عمیق کشید و با روشین صحبت کرد:
« گاهی اوقات وزش یه باد هم نعمت بزرگیه می دونی؟»
پسربچه ی سه ساله بدون اینکه به او توجهی بکند داشت با دقت به شهر نگاه می کرد.
ناویرا هم انتظار نداشت روشین بحث را ادامه دهد و وارد یک موضوع فلسفی شود.
او را محکم تر به خودش چسباند و زیر لب گفت:
« اینقدر که مامانت غذا به خوردت میده چاق و سنگین شدی. کمرم داره می شکنه!»
بادی دیگر وزید و این بار خاک را با خود به بالا کشید.
دختر چشمانش را بست و درجایش چرخید تا برخلاف جریان باد قرار بگیرد.
به سختی پلک هایش را از هم جدا کرد و زیر لب غرید.
اولین چیزی که چشمش را گرفت چندین اسب سیاه از فاصله ای دور بودند که به سمت حیاط کاروانسرا حرکت می کردند.
با دست آزادش چشمانش را به تندی مالید و دوباره نگاه کرد.
اشتباه نمی کرد!
واقعا می توانست از آن فاصله چند اسب تماما سیاه بدون سرنشین را ببیند که توسط یک نفر هدایت می شدند.
قلبش محکم در سینه اش می کوبید. بدنش دوباره یخ بست.
باورش نمی شد چنین صحنه ای را به چشم دیده.
« خودشونن! همون اسب ها...مال خودشونه!»
هرطور که فکر می کرد چیز دیگری نمی توانست باشد.
با ناباوری زمزمه کرد:
« اون دزد های بزدل واقعا تصمیم گرفتن امشب توی این شهر بمونن.»
انگار که پرده از راز بزرگی برداشته باشد پسربچه را محکم تر گرفت و درحالی که بلند گام بر می داشت به طرف حصار چوبی گوسفندان رفت. می دانست که برادرش در این موقع مشغول مرتب کردن کاه ها و جا به جا کردن وسایل است.
بلند او را صدا زد.
نوشاد آخرین سطل را برداشت و بر روی علوفه هایی انداخت که قبلا در گوشه ای به زحمت جمع کرده بود. سرش را برگرداند و به خواهرش نگاه کرد.
دامن سرخ ناویرا در هوا تکان می خورد و مو های آزاد جلوی پیشانی اش بهم ریخته به نظر می رسیدند.
با تعجب ابرویی بالا انداخت و پرسید:
« وقت نهار شده؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۳
معمولا آرشیدا او را برای نهار یا شام صدا می زد ؛ کم پیش می آمد ناویرا به سراغش بیاید.
خواهرش بیشتر از اینکه به دوشیدن شیر گاو و گوسفند ها و یا کمک در کار های دامداری علاقه داشته باشد ، به دوختن لباس علاقه مند بود و بیشتر وقتش را در اتاقش به همین کار مشغول می شد.
ناویرا به سختی خودش را رساند. انگار حالا که می بایست همه چیز را تعریف کند پاهایش وزن گرفته و سنگین شده بودند.
« گردنبند یادگاری مامان یادته؟»
پشت حصار های چوبی خم شد و نفس گرفت تا حرفش را ادامه بدهد.
نوشاد شن کشی که همان اطراف بود را با پا کنار زد و قدم زنان به طرفش حرکت کرد.
می دانست روشین برای همه به خصوص خواهرش بسیار بچه ی سنگینی است.
زمانی که به اندازه ی کافی نزدیک شد پسربچه را از او گرفت و به رویش لبخند زد.
« آفتاب از کدوم طرف در اومده که اینقدر مشتاق حرف زدن با من شدی؟»
بادی دیگر وزید و این بار علاوه بر خاک تکه هایی از کاه را نیز با خودش جا به جا کرد.
ناویرا زیر لب ناسزا گفت و حرف هایش را از سر گرفت:
« گردنبند مامان! همونی که بهم گفتی مامان قبل از مرگش به من هدیه اش داده! دارم راجع به اون حرف می زنم نوشاد.»
سکوت بینشان را پر کرد. چشمان برادرش به آرامی بر دور گردن دختر چرخید و متوجه ی جای خالی گردنبند طلایی رنگ شد.
ابرویی بالا انداخت و با خونسردی گفت:
« آره یادمه. همون گردنبند گوزن شکل. معمولا می انداختی اش. الان کجاست؟»
ناویرا با یادآوری جای همیشگی گردنبند دوباره موج شدیدی از ناراحتی را احساس کرد.
«دزدیدنش!»
از اینکه به جای عبارت بخشیدن از دزدیدن استفاده می کرد اندکی عذاب وجدان داشت.
طبق گفته های شیرین و همچنین داده های موجود در ذهن خودش می دانست که خودخواسته گردنبند ارزشمندش را به آن غریبه بخشیده بود.
چشمان نوشاد گرد شدند.
از دزدی های اخیر خبر داشت و از اهالی شنیده بود که در شهر های اطراف و روستا ها از مردم زیادی دزدی می شود.
سعی کرد این افکار را پس بزند و به چیز دیگری فکر کند.
« دزد رو می شناختی؟ کی بود؟ از همین بچه های شیطونی که توی کوچه ها پرسه می زنن؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۴
چهره ی مردی که با پارچه برای خود نقاب درست کرده بود در ذهن دختر خاموش و روشن شد.
فکر نمی کرد آن مرد یکی از آن بچه های بازیگوش شهرشان باشد.
ابرو در هم کشید و گفت:
« نه ... فکر می کنی اگه یه بچه بخواد گردنبندم رو بدزده نمی تونم جلوش رو بگیرم؟»
نوشاد چشم هایش را برای لحظه ای بست و بعد نفسی عمیق کشید.
« پس دزد ها همونایی ان که ردای سیاه پوشیده و سوار اسب های وحشی ان؟»
فشار دستان ناویرا بر روی حصار های چوبی بیشتر شد. لبش را گزید و تند حرف زد:
« تو می شناسی شون؟ تو هم دیدیشون آره؟»
صورت بی تفاوت برادرش ناگهان کاملا جدی شد. روشین را در دستش جا به جا و بعد به طرف گوسفند ها حرکت کرد.
«پس دیگه بهتره کلا فراموشش کنی.»
ناویرا چند بار پلک زد. برای چه باید بیخیالش می شد؟ نوشاد که می دانست گردنبند چقدر برایش دارای ارزش است پس چرا ناگهان چنین حرفی از دهانش بیرون زده بود؟
حصار ها را دور زد و وارد محوطه شد.
«نوشاد! منظورت چیه باید فراموشش کنم؟ نکنه یادت رفته تنها یادگار مادرمونه؟»
مرد پسربچه را بر روی زیرانداز زیر درخت توت گذاشت و کمر راست کرد.
« گاهی اوقات باید یه سری مسائل رو به خاطر مسائل مهم تر فراموش کنی ناویرا. این حقیقت زندگیه. اون راهزنا واقعا خطرناکن. یه گردنبند ارزش جونت رو نداره.»
دختر دوباره چشمان توخالی را به یاد آورد. انگار نمی توانست آنها را از خاطرات و ذهنش پاک کند.
صورتش دوباره داشت عرق می کرد.
« جونم؟»
نوشاد دستش را بالا برد و شاخه ای را پایین کشید.
اکثر توت ها پایین افتاده بودند. مشغول جمع آوری توت هایی شد که در بالاترین شاخه و بلند ترینشان قرار داشتند.
در همین حین با خواهرش صحبت می کرد:
« تعجب می کنم تو چیزی ازشون نشنیدی. کجا دیدی شون؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۵
دختر دستش را به طرف یقه ی لباسش برد.
احساس می کرد گردنبند را آنجا میابد اما دوباره ضد حالی بیش نبود.
«وقتی داشتیم با شیرین لباس ها رو ...»
سکوت کرد.
احساس می کرد پتک بر سرش کوبیده اند.
انگار که تازه مطالب کتاب هایی که خوانده بود را به یاد می آورد.
زمزمه کرد:
«شورشی ها!»
مغزش داشت داده های قدیمی را تحلیل می کرد و به اتفاقات جدید متصل شان می کرد.
آنقدر نگران دزدیده شدن گردنبند بود که یادش رفته بود قاتلان والدینش را به خوبی بشناسد.
پس آخرین یادگاری مادرش را همان قاتلان بی رحم از او گرفته بودند؟
چقدر بی رحمانه بود این داستان و چقدر تحقیر کننده که نمی توانست در مقابلشان دست به کاری مفید بزند.
نوشاد آهی کشید و به آسمان نگاه کرد.
« دقیقا به همین خاطر بود که پادشاه توی یه برهه ی زمانی دستور داد افرادی مثل ما قتل عام بشن. اگه افرادی که نشانه ی تاریکی رو روی دستشون داشتن دست به شورش نمی زدن و علیه خاندان سلطنتی قیام نمی کردن هیچ وقت ما هم به چنین حال و روزی نمی افتادیم.»
ناویرا احساس می کرد دنیا دور سرش می چرخد.
شکل و قیافه ی درخت توت داشت جلوی چشمانش عجیب و عجیب تر می شد.
دستش را بر روی پیشانی اش گذاشت و فشرد.
سرگیجه داشت؟ حالت تهوع یا شاید هم گرما زده شده بود؟
نمی دانست!
***
جانش را انگار از سر راه آورده بود. معلوم نبود دقیقا با چه انگیزه ای می تواند سر پا بماند و در میان دود و آتش و خون تاب بیاورد.
دو قدم بر می داشت و بعد پایش به جسدی گیر می کرد ، دوباره پهن زمین می شد.
دست و پا می زد ، تقلا می کرد و باز هم با اندیشیدن به فرزند شیرخوارش برای بلند شدن جان می گرفت.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۶
آسمان رنگ خون به خود گرفته بود. از همه جا صدای برخورد شمشیر ها و داد و فریاد مظلومانی که مورد هدف قرار گرفته بودند ، بلند می شد. هدف ماموران و شوالیه های سلطنتی نابودی همین مردم عادی بدون توجه به سن و سال و جنسیت بود. دختر و پسر ، پیر و جوان همگی ناله می کردند و فریاد می زدند.
تقربا هیچ خانه ای نمانده بود که به آتش کشیده نشده و بر سر ساکنانش آوار نشده باشد...
زن تمام تلاش خود را می کرد. چشمانش نیمه باز بودند و می دانست دیر یا زود او نیز مورد هدف آن پست فطرتان نظامی قرار می گیرد.
شوهرش را به خاطر اینکه برایش سپر بلا شده بود ، از دست داد و حالا تنها چیزی که برایش باقی مانده بود فرزندان مظلوم و بی کس اش بودند. می دانست اکنون در خانه هستند و انتظارش را می کشند.
نمی توانست همانطور تنها آنجا رهایشان کند.
تلو تلو خوران از روی جنازه هایی که قابل شناسایی نبودند عبور کرد. جنازه هایی که روزی برایش چهره های آشنای این شهر را تشکیل می دادند.
حالا تنها بوی تعفن می دادند و بر روی هم تلنبار شده بودند.
این حمله ی ناگهانی و یهویی قدرت تصمیم گیری را از همه گرفته و محاصره شدن شان به طرز وحشتناکی همه ی مردم را به کشتن داده بود.
مرگ اجباری!
باید می مردند چون پادشاه این را می خواست.
خون شان باید بر روی زمین ریخته می شد چون پادشاه بزدل می ترسید روزی نیروی تاریکی بر نیروی روشنایی و نور غلبه کند.
دود و آتش همه جا را گرفته و آن شهر آباد و سرزنده را به تلی از خاکستر تبدیل کرده بود.
زن به سختی می توانست نفس بکشد.
احساس می کرد ریه هایش کاملا از خاکستر پر شده اند و بر روی پلک هایش غبار مرگ پاشیده اند.
نباید در اینجا و در این ثانیه تسلیم می شد. نه تا قبل از اینکه از سلامت فرزندانش مطمئن شود.
اول باید آنها را از مرگ می رهاند و بعد می توانست به مرگ تن بدهد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۷
با دیدن دیوار های در حال فرو ریختن خانه به قدم هایش سرعت داد و بریدگی بزرگی که بر روی سینه اش نقش بسته بود را نادیده گرفت. اشک از چشمان خسته اش جاری شد و محکم خودش را به در پوسیده ی خانه کوبید.
در به راحتی فرو ریخت و آتش از اطرافش زبانه کشید گویا صبر دیوار ها هم به پایان رسیده بود.
نوزادش در گهواره نبود.
دلش هری ریخت پایین و انگار در میان آتش تمام بدنش ناگهان یخ بسته است.
با باقی قدرتی که هنوز در بدنش باقی مانده بود فریاد زد:
« ناویرا! نوشاد! ...»
مکث کرد.
انگار در آن آتش و جهنم به دنبال پاسخ بود.
نا امیدانه و در حالی که اشک می ریخت به جلو گام برداشت.
به ستونی که وسط خانه بود رسید و به آن تکیه زد.
خونریزی اش شدید تر شده بود و قلبش کم جان تر از قبل خون را پمپاژ می کرد.
احمق نبود.
حداکثر تا چند دقیقه ی دیگر می توانست زنده بماند.
اگر می توانست از خدا چیزی بخواهد قطعا همین را می خواست که یک بار دیگر فرزندانش را به چشم ببیند ، آنها را در آغوش کشیده و با تمام وجود ببوسد.
زانوهایش سست شد و بر روی زمین افتاد.
در آن هیاهو ناگهان صدای گریه ی ناویرا گوشش را پر کرد.
نمی دانست توهم می زد یا واقعا دو فرزندش پیش روی چشمانش به او خیره شده اند.
دستش را بلند کرد و دخترش را با سر انگشتان خونی اش لمس کرد. گریه ی نوزاد قطع نمی شد. چشمانش را بر روی هم می فشرد و دست و پا می زد.
پسرش در حالی که خواهرش را بغل کرده بود با چشمان اشکی به مادرش زل زده بود.
« مامان ... باید چکار کنیم؟ مامان لطفا ...»
زن با وجود تمام دردی که داشت لبخند زد.
خوشحال از اینکه برای بار آخر فرصت دیدن جگر گوشه هایش را داشت. دست دیگرش را به سختی بلند کرد و گونه ی نوشاد را نوازش کرد.
سعی می کرد قوی و رسا حرف بزند اما صدایش می لرزید و جملاتی که بیان می کرد مقطع بودند.
« خواهرت رو بردار و از داخل تونل ها فرار کن. کوه ها رو رد کن و برو به شهری که پشت اون هاست.اونجا دیگه دست کسی بهتون نمی رسه.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۸
قلبش تیر کشید.
حرف زدن انگار مانند سم عمل می کرد و مرگش را سریع تر رقم می زد. صدای مامور ها که با خشم جمله ی "هیچ کس رو زنده نذارید" را فریاد می زدند با صدای گریه ی ناویرا ترکیب شده و شنیدن را برای پسر سخت تر می کرد.
هراسان بود و لرزان.
خواهرش را محکم به خودش چسباند و گفت:
« پس زود باش مامان. بلند شو تا بریم. ناویرا رو من بغل می کنم. وقتی برسیم به تونل ها ...»
زن میان حرفش پرید:
« میام اما شما ها باید زودتر برید.»
به سختی لبانش را گزید تا از درد زیاد جیغ نکشد.
با دست نوشاد را به سمت در پشتی خانه هل داد و اضافه کرد:
« به هیچ کس اعتماد نکن پسرم. هیچ وقت نشان تاریکی تون رو به کسی نشون ندید. همیشه پنهانش کنید. اگه نشونش بدید همه چیز خراب میشه. برو. نترس. منم پشت سرتون میام. یکم صبر می کنم تا نفسم جا بیاد. باشه؟»
نوشاد مستاصل در جایش این پا و آن پا کرد.
آخرین قطرات اشک خود را ریخت و بعد سرش را با جدیت تکان داد.
به او ماموریتی بزرگ داده بودند که باید به درستی انجامش می داد. بدون اینکه بداند برای بار آخر به لبخند بی جان مادرش نگاهی انداخت و بعد با عجله از آن خانه ی خرابه خارج شد.
چنان می دوید که انگار مرگ دارد با سرعت نور از پشت سر تعقیبشان می کند.
احساس می کرد شوالیه های عرش سایه به سایه دنبالشان می کنند و هر لحظه احتمال دارد به چنگ شان بیفتند.
درحالی که پسر ، خواهر شیرخوارش را در آغوش کشیده و با تمام توان می دوید یک شهر در حال نابودی بود و آتش از تمام سوراخ سنبه هایش شعله ور می شد.
دود غلیظ و زشتی آسمان را تاریک کرده بود و صدای فریاد ها و ریختن ساختمان ها در گوشش طنین می انداخت.
جرات نداشت حتی برای یک لحظه برگردد و عقب را بنگرد.
می دانست همین حرکت کوچک کافی است تا از شدت ترس در جایش خشکش بزند و منصرف شود. با خود تکرار کرد:
« همه چیز درست میشه. مامان و بابا هم میان. اونا بعدا میان.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)