eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
یه نفر: به زندگی ات تنوع بده. چشم از این به بعد قبل از نوشتن رمان به جای شیر کاکائو شیر موز می خورم🤌
در حال حل کردن بازی معمایی_ ترسناک زیر آسمان شب...
نقاشی بچه ها واقعا ترسناکه :)
دلم برای اون زمان که می تونستم سوار اینا بشم تنگ شده! 😔
مثلا خیلی باکلاسیم ... رفتیم سالاد سزار خوردیم ... بابا دنیا دو روزه خوش بگذرونید! 😂
👁 🩸 به محض اینکه از روی اسب او را پایین کشیدند ، بدون هیچ تقلایی روی زمین داغ و شن های سوزان دراز شد. باورش نمی شد در تمام این مدت با هوشیاری کامل همه چیز را دیده و شنیده اما کاری از دستش برنیامده بود. انگار که مسحور آن چشمان طوسی رنگ شده و قدرت اختیار خودش را از دست داده بود. پلک هایش را به سختی باز کرد. این بار نور دیگر چشمش را نمی زد. نگاهش را به سقف چوبی دوخت و بعد دوباره چشمانش را بست. صدای شیهه ی اسب ها و بی قراری شان به خاطر گرمای بیابان خشک تمام مدت گوشش را خراش می داد و بدتر از اسب ها این صدای راهزن های سیاه پوش بود که نمی گذاشت لحظه ای دلش آرام بگیرد. چند بار از ته دل سرفه کرد. می توانست احساس کند شن و ماسه را ناخواسته قورت داده و حالا می بایست تمامش را از گلویش بیرون براند. زمانی که صدای گام هایی را به طرف خودش شنید ، بدنش منقبض و در هم جمع شد. دوست نداشت چشمانش را باز کند. می خواست با خود فکر کند هنوز در خانه است و قرار است دوباره امروز هم بعد از خوردن صبحانه با شیرین برای وقت گذرانی به گشت و گذار بروند. صدای قدم ها کنار گوشش متوقف شد و بعد دستی گرم بر روی پارچه ای نشست که خودشان دور صورتش پیچیده بودند. آن را کنار زد و بعد به آرامی پرسید: «تشنه یا گرسنه نیستی؟ بلند شو بشین یه چیزی بخور.» صدای همان زنی است که تمام مدت همراهش بر اسب سوار شده بود. بیشتر در خود جمع شد و سعی کرد زانوانش را در شکمش پنهان کند. از اینکه ردای سیاه به تنش پوشانده بودند و مثلا خودشان صورتش را زیر پارچه پنهان کرده بودند چندشش می شد. «ولم کن!» مطمئن نبود زن صدایش را می شنود یا نه. ساعت ها بود که چیزی از میان لب هایش بیرون نیامده و سخن نگفته بود. صدای نامفهوم افرادی که نمی شناختشان هر لحظه بلند تر می شد. می خندیدند ، جک تعریف می کردند و سر یکدیگر هوار می کشیدند. به نظر می رسید که خوشحال باشند. دست زن بر روی شانه هایش نشست و تلاش کرد تا او را بلند کند. «اینطوری که نمیشه. گرمازده میشی و همینجا می میری.» تلاش ناویرا برای مردن ستودنی بود. «پس ولم کن تا بمیرم.» مرگ در این بیابان بی سر و ته چندان هم بد به نظر نمی رسید. بدتر از دزدیده شدن توسط گروهی راهزن و شورشی دیوانه که نبود. بود؟ فشار دست های زن بر روی شانه اش کمتر شد و بعد درحالی که پارچه را از دور دهان خود باز می کرد، بلند گفت: « آژمان! این دسته گل رو خودت به آب دادی. حالا هم خودت جمعش کن. هیچی نمی خوره.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)