زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
به همین خاطر رفتم ازش بپرسم ببینم مشکلش چیه 😔
پدر تنهایی بسوزه واقعا... از چشماش معلوم بود هیچ کس نتونسته تا حالا درکش کنه. 🥺
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۲۹
با وحشت به عقب برگشت.
شخصی که پشت سرش ایستاده بود قطعا از او قد بلند تر و هیکلی تر بود.
ناخودآگاه چند قدم به جلو برداشت و در جایش چرخید تا دوباره با او رو به رو شود.
پسر پوزخند بر لب داشت و ابرو هایش را بالا داده بود.
« خب؟ نگفتی!»
چهره اش در زیر نور ماه چندان مشخص نبود و آتشی که به تازگی داشت برپا می شد آنقدری دور بود که شعله هایش بر روی صورت او نیفتند.
دختر لب هایش را بهم دوخت و ترجیح داد چیزی نگوید. تا کنون با افرادی به غیر از آسنا و آژمان سخن نگفته بود و نمی خواست تا حد امکان با شخص دیگری از زادگان تاریکی هم کلام شود.
سخنان آسنا همچون زنگ خطری در گوشش بودند.
پس تنها کاری که می بایست انجام دهد بی محل کردن آن مزاحم و منتظر ماندن بود؟
«کنجکاو بودم بدونم آژمان چرا یه دختر رو با خودش آورده. آخه می دونی؟ بیشتر از هر کسی می شناسمش و می دونم که از اون مدل آدمایی نیست که با دخترا سر و کار داشته باشه.»
بی توجه به ابرو های درهم و چشمان سرشار از ترس و وحشت دختر قدمی به جلو برداشت و دستش را دراز کرد.
هنوز فاصله ی چندانی با هم نداشتند. یک طره از مو هایش را در دست گرفت و ادامه داد:
«ممکنه تورو آورده باشه تا به یه هدفی برسه؟ اون چی می تونه باشه؟»
نگاه ناویرا از روی دستان مرد به سمت مو های خرمایی رنگ خودش کشیده شد.
باید عقب می کشید. به هیج وجه نمی خواست با یک دزد ناشناس اینگونه وقت بگذراند.
قدمی به عقب برداشت تا اما دست مرد ناگهان بسته شد و درد کشیده شدن مو های دختر او را وادار به بستن چشم هایش کرد.
«هی!»
اعتراضش به گوش هیچ کس نمی رسید. حتی زمانی که مرد او را به سوی خودش کشید و آرنجش را بر روی سرش گذاشت هم نتوانست از خودش دفاع کند.
« آژمان هر هدفی هم که از آوردن تو داشته باشه من تحسینش می کنم. کوچولو ها در کل خیلی سرگرم کننده ان! حالا اسمت چیه بانو؟ »
قلب ناویرا تقریبا درون دهانش بود.
نمی دانست باید حرف بزند یا به گفته ی آسنا سکوت کند؟
همیشه نتیجه ی کار هایی که بدون فکر انجامشان می داد گریبان گیرش می شد.
نباید حماقت می کرد.
ساکت ماند.
«زبون نداری؟»
فشار آرنج پسر بر روی سرش داشت آزاردهنده می شد و فکر کردن به اینکه بعد از این چه بر سرش می آمد کم مانده بود دیوانه اش کند.
در این لحظات تنها چیزی که ممکن بود ذره ای خوشایند به نظر برسد گرمای تن غریبه ای بود که پشت سرش ایستاده و او را به خودش چسبانده بود.
حداقل اینگونه سرمای بیابان کمتر اذیتش می کرد.
حالش از افکار بیهوده و مزخرف خودش بهم می خورد.
«کاوه!»
صدایی نسبتا آشنا بود.
این صدا را قبلا از آژمان شنیده بود.
شک اش زمانی که چهره ی آشنایش را رو به روی خود دید ، به یقین تبدیل شد.
ناخودآگاه لبخند زد و احساس کرد نجات یافته است.
« ولش کن.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۳۰
تصور اینکه کاوه بعد از جمله ی دستوری آژمان ، رهایش کند منطقی بود اما برخلاف انتظارش مرد با دو دست او را به خودش چسباند و پوزخند زد.
« چه خوب که اینجایی! یه توضیح کوچیک به دوستت بدهکاری. این کوچولویی که با خودت آوردی کیه؟»
ناویرا تا قبل از این هرگز در آغوش یک مرد غریبه فرو نرفته بود.
نمی دانست دقیقا نام آن احساس را چه می توانست بگذارد.
ترس؟ غم و اندوه؟ افسردگی یا استرس و اضطراب بیش از حد؟
هر چه که بود احساس می کرد بدنش یخ بسته و خون در رگ هایش گیر کرده است.
دستانش را بالا آورد و بر روی انگشتان بزرگ او گذاشت.
سعی کرد کنارش بزند اما بدون شک زورش نمی رسید.
آژمان نگاه کوتاهی به او انداخت و بعد دوباره کاوه را خطاب قرار داد:
«از کجا مطمئنی من آوردمش؟ خودت دیدی که سوار اسب آسنا بود.»
مرد خندید.
فشار دستش بر روی بدن دخترک داشت بیشتر می شد.
« آسنا از این جرات ها نداره! خودتم خوب می دونی! اگه یه نفر بخواد آدم از گروه کم یا اضافه کنه ، خود خودتی. حالا بگو ببینم این خانم کوچولو اسمش چیه؟ »
نگاه آژمان بین کاوه و ناویرا می چرخید.
آهی کشید و درحالی که دستش را به طرف دوستش کشیده بود گفت:
« خیلی خب! بهت میگم اما قبلش ولش کن. به این حرکاتت عادت نداره.»
صدای آسنا از پشت سرشان ، کاوه را از جا پراند.
« هنوز زهری که از مار ابریشم گرفتم رو دارم. نمی خوای که روی تو امتحانش کنم؟»
دستان مرد ناگهان شل شد و بعد بدن دختر را رها کرد.
تک خنده ای کرد و گفت:
« عصبی نباش عزیزم. قبلا هم بهت گفتم که وقتی اخم می کنی صورتت زشت میشه.»
آسنا در عرض چند ثانیه آنقدر نزدیک شده بود که می توانست آرنجش را در پهلوی او بکوبد و قطعا زمانی که می توانست ، انجامش می داد.
آخ از نهاد کاوه بلند شد و عقب رفت.
دردش گرفته بود اما نه آنقدر که آخ بگوید.
فقط دوست داشت نمایش را همانطور که بقیه می خواهند ادامه دهد.
آژمان از یقه ی لباس ناویرا گرفت و او را به عقب کشید.
دختر نفس حبس شده اش را بیرون داد.
احساس می کرد از اسارت آزاد شده و امنیت کل وجودش را فرا گرفته آن هم در حالی که هنوز در میان راهزنان غریبه بود.
عجیب به نظر می رسید. چرا احساس امنیت می کرد؟
حالا انگار صدا ها را بهتر می شنید و اطراف را با تمرکزی بیشتر نگاه می کرد.
آتش بزرگی به پا کرده بودند و چوب ها در میان شعله ها با سر و صدای زیاد می سوختند.
آسنا بار دیگر از مرد ویشگون گرفت و غرید:
« صد بار گفتم هر دختری رو نمی تونی بی اجازه بغل کنی! صد بار! یه گوشت دره اون یکی دروازه؟»
کاوه خودش را عقب کشید و با ضربه ای آرام ، دست زن را کنار زد.
«عزیز دلم منم صد بار بهت گفتم اخم نکن صورت خوشگل تر از ماه ات زشت می شه ولی گوش های تو هم مخملی شدن انگار!»
ناویرا بدون اینکه حواسش باشد ،دست آژمان را گرفته و به صورت آسیب دیده ی کاوه نگاه می کرد.
انگار تازه چشم هایش باز شده بودند ، می توانست دو زخم بزرگ را در صورتش بیابد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
حالا که اینقدر مهربونید یه نظری بدید ببینم تا کجا درست و تا کجا غلط پیش رفتم! 🐱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2037312